سال 1399، سال جهش تولید *** امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: اسباب عبرت و پندپذیری چقدر بسیار، و عبرت‌پذیران چه کم و اندک‌اند! بحارالانوار، جلد 75، صفحه 69، به نقل از آثارالصادقین، آیت‌الله احسان‌بخش. *** تاریخ مهم است؛ از اهمیت تاریخ نبایستی صرف نظر کرد. تاریخ عبرت است. مقام معظم رهبری در دیدار اعضای گروه تاریخ صدای جمهوری اسلامی ایران- 18/ 11/ 1370

 

مقالات با درج سند

نگاهی به زندگینامه شهدای گرانقدر هفتم تیر 1360 – (5) شهید محمدصادق اسلامی


تاریخ انتشار: 04 تير 1399


 دهه 60 به عنوان سخت‌ترین دهه انقلاب اسلامی به شمار می‌رفت چرا که در این دهه، علاوه بر وقوع جنگ تحمیلی، ایران اسلامی شاهد سیل عظیمی از ترورها، انفجارات و اقدامات خرابکارانه در شهرهای مختلف توسط سازمان منافقین و فتنه احزاب و گروههای مارکسیستی به ویژه در تهران بود. اگرچه وجود چنین شرایطی در کشور التهاب‌آفرین بود، اما نتوانست کوچک‌ترین خللی در مسیر ملت به سوی دستیابی به استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی ایجاد کند. البته در این حوادث شخصیت‌های برجسته جمهوری اسلامی قربانی موج ترورهای منافقین شدند و نبود آنان هرچند باعث خسران شد، لکن رهبری بی‌نظیر امام خمینی(ره) و پیروی آگاهانه و صادقانه مردم مسلمان و انقلابی ایران توطئه‌ها را خنثی نموده و با قاطعیت به سوی آرمان‌های والای جمهوری اسلامی پیشروی کردند.
 
از جمله این شخصیت‌های مبارز که در واقعه تروریستی هفتم تیر سال 1360 در دفتر حزب جمهوری اسلامی به همراه یاران شهیدش به دیدار معبود شتافت، شهید محمدصادق اسلامی گیلانی بود که از ابتدای مبارزات نهضت امام خمینی دوشادوش سایر همرزمانش در سال‌های اختناق و ستم پهلوی‌ها حضور فعال داشت و نقش عمده‌ای در این مسیر ایفا کرد و در نهایت نیز در همین مسیر به لقاءالله پیوست.

**************

تولد
شهید محمدصادق اسلامی گیلانی بهار سال 1311 شمسی در یکی از محلات جنوب تهران متولد شد. مادرش سیده خدیجه مطیع‌ها معروف به خانم سادات و پدرش شیخ محمدباقر اسلامی از روحانیون باتقوا و پارسا و فرزند شیخ نصرالله بود.
محمدصادق دوره تحصیلات ابتدایی را در تهران و لنگرود طی کرد و پس از بازگشت به تهران دوره متوسطه را به صورت شبانه و متفرقه ادامه داد. به علت وقفه‌ای که در بین سال‌های تحصیلش پدید آمد، تنها توانست در سال 1333 از عهده امتحانات پنج ساله متوسطه برآید و دیگر تا پیروزی انقلاب اسلامی موفق به ادامه تحصیلات کلاسیک نشد. پس از پیروزی انقلاب در امتحانات سال ششم دبیرستان شرکت کرد و در رشته ادبی دیپلم گرفت و با موفقیت در کنکور سراسری به دانشجویان رشته انسان‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پیوست؛[1] هر چند به واسطه اشتغالات بسیار، موفق به شرکت در کلاس‌های دانشکده نشد و درخواست حذف ترم را نمود.[2]
وی علاوه بر فراگیری دروس مذکور، علاقه وافری به تحصیل علوم اسلامی داشت. بر این اساس در سال 1340 به همراه شهید سیداسدالله لاجوردی و برخی دوستان دیگر در محضر حجت‌الاسلام سیدعلی شاهچراغی به تلمذ پرداخت. برخی افراد که با ایشان در آن کلاس‌ها شرکت داشتند چنین می‌گویند:
»
کارهای ما از سال 1327 - 1326 بود که مانند عده‌ای دیگر از برادران دریافت کردیم که کمبودهای اجتماعی داریم٬ از نظر مذهبی به فکر افتادیم که یک مقدار عربی بخوانیم و به اصول اسلامی تسلط پیدا کنیم. چون روزها کار می‌‌کردیم، به فکر افتادیم که یک آموزشگاه شبانه پیدا کنیم که درس عربی داشته باشد. رفتیم به شعبه جامعه تعلیمات اسلامی[3] که به تازگی در خیابان خیام کوچه گذرقلی تأسیس شده بود. مثل این که شعبه 33 بود و اصول اسلامی و عربی را در آن جا تدریس می‌کردند. اول عربی را شروع کردیم و ضمن این که مشغول شدیم یک عده دوستان جدید پیدا کردیم که همدوره ما بودند مانند صادق امانی، آقای مهدی عراقی و آقای صادق اسلامی[4]
تسلط بر زبان عربی و آشنایی با زبان انگلیسی از دیگر ویژگی‌های شهید اسلامی بود. وی همچنین در سال 1347 دوره مدیریت فروش را در سازمان مدیریت صنعتی گذراند و در سال 1350 در سمینار دوره عمومی مدیریت شرکت کرد.[5]

  

تلاش بی‌وقفه
وی برای تأمین مخارج زندگی، ابتدا در منطقه یافت‌آباد تهران نزد برادر بزرگ ناتنی‌اش کارگری کرد. پس از آن مدتی در بازار زرگرها کار در یک حجره طلافروشی را تجربه کرد و سرانجام در سال 1329 به عنوان کارگر ساده به استخدام شرکت تلفن درآمد، لیکن کم‌کم با لیاقت و کارآمدی که از خود نشان داد سرپرست بخش شد. در همین ایام بود که مدرک تحصیلی سال پنجم متوسطه را گرفت. وی در نقل خاطراتش می‌گوید :
»
زندگی‌ام با کارگری شروع می‌شود٬ ضمن تحصیل دوره ابتدایی کار می‌کردم. چون مخارج زندگی را نمی‌توانستم تأمین کنم تحصیل را متوقف کردم و وارد کار شدم. از سال 1329 وارد شرکت تلفن شدم. با کارگری ساده شروع کردم و بعد از مدتی سرپرست قسمت شدم[6]
اوایل سال 1336 از شرکت تلفن بیرون آمده و به کار آزاد روی آورد. یک مغازه در خیابان سیروس خرید و به تولید پلاک پرداخت، چون در این کار موفق نشد، مغازه را فروخت و تاکسی خرید. کار با تاکسی نیز برای وی توفیقی به همراه نداشت. این ایام مصادف بود با آشنایی او با شهید حاج صادق امانی که این آشنایی به ازدواج با خواهرزاده شهید امانی خانم زهرا بادامچیان انجامید که ثمره آن پنج فرزند به نام‌های علیرضا٬ محمدجواد، فاطمه٬ صدیقه و زینب بود. در همان سال به استخدام سازمان آب تهران درآمد و در همین دوران با برخی چهر‌های ملی آشنا شد. با روی کار آمدن منصور روحانی- عنصر فراماسون و بهایی رژیم- به عنوان مدیرعامل شرکت، با او درگیر شد و علیه او به دادگستری شکایت نمود. پیگیری این پرونده، اخراج وی و برخی دیگر از کارمندان سازمان آب را در برداشت و دیگر امکان استخدام در سازمان‌های دولتی برای او نماند. به دنبال اخراج از سازمان آب٬ زندگی وی نیز به سختی می‌گذشت، اما وی ازپای ننشست و به تحصیل‌داری در بازار تهران و در حجره برادران امانی که حق‌العمل کار حبوبات بودند، پرداخت. وی در نقل خاطراتش می‌گوید
»
من بعد از خدمت در شرکت تلفن در سال 36 به سازمان آب رفتم و در آن جا با بعضی [از] افرادی که فعالیت‌های سیاسی ملی داشتند، آشنا شدم و از طریق آنها با نهضت آزادی آشنا شدم و در سال 40 که حکومت امینی سرکار بود و ادعا می‌کرد که تصمیم به پاکسازی و اخراج افراد ناصالح را دارد، ما مبارزاتی را در سازمان آب شروع کردیم که هم جنبه صنفی داشت برای احقاق حقوق کارگران و کارمندان و هم جنبه سیاسی که علیه مهندس منصور روحانی معدوم که در آن زمان مدیرعامل سازمان آب بود، افشاگری کردیم و اعلام جرمی هم به دادسرا ارائه دادیم. در نتیجه مهندس روحانی سه نفر را اخراج کرد. یک نفر چپی بود و یک نفر جبهه ملی و من. آن دو نفر را حاضر شدند که برگردانند، ولی من را نه. به ناچار برای کسب وارد بازار شدم و در حجره اخوان امانی تحصیل‌دار بودم[7]

  

آغاز فعالیت
آشنایی شهید اسلامی با جریانات سیاسی به دورانی مربوط است که وی در جلسات و حرکت‌های عمومی فدائیان اسلام به رهبری شهید حجت‌الاسلام نواب صفوی شرکت می‌نمود. مجموعه صفات پسندیده و ویژگی‌های برجسته فدائیان اسلام تأثیرات عمیقی در وی که نوجوانی پرشور و با انگیزه بود، برجا گذاشت. این تأثیرات در مبارزات وی در سال‌های بعد به خوبی نمایان است. شهید اسلامی در این باره می‌گوید:
»
قبل از سال30 قضایای مختلفی که در مملکت بود و منجر به روی کار آمدن هژیر و رزم‌آرا شد و مبارزات فدائیان اسلام و آیت‌الله کاشانی ما را هم که نوجوان بودیم به این مبارزات علاقه‌مند کرد که عامل اصلی، مرحوم شهید صادق امانی بود که برادرش عضو فدائیان اسلام بود[8]

  

گروه شیعیان
سال 1330 شرکت در کلاس‌های درس جامعه تعلیمات اسلامی و آشنایی با شهیدان صادق امانی، سیداسدالله لاجوردی، محمدعلی رجایی و برخی اشخاص دیگر منجر به تشکیل جمعیتی به نام گروه شیعیان شد. این افراد که برای فراگیری زبان عربی و علوم اسلامی گرد هم جمع شده بودند، با توجه به فضای فرهنگی جامعه تصمیم به ایجاد تشکلی منسجم گرفتند. بر این اساس به محضر آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری رفته از ایشان کسب تکلیف نمودند. ایشان فرمودند:
»
چون امر به معروف واجب است مقدمات آن نیز که ایجاد تشکیلات است واجب است«[9]
به دنبال این سخن جلسات اولیه برپا شد. فراگیری و آموزش قرآن کریم، بیان احادیث و خواندن اشعار شهید صادق امانی از جمله برنامه‌های این گروه نوپا بود. به مرور با تشکیل اردوهایی اعضا را به مناطق خوش آب و هوای اطراف تهران بردند و در آن جا به فعالیت‌های تفریحی- فرهنگی پرداختند. پس از مدتی دفتری در جنوب پارک شهر (تهران) جنب خیابان بهشت برای اجرای امر به معروف و نهی از منکر تأسیس کردند که از آن طریق با منکراتی نظیر بی‌حجابی، شرب خمر، موسیقی حرام و... برخورد می‌کردند. افراد را به دفتر دعوت و با آنها بحث می‌نمودند. عمده فعالیت‌های گروه شیعیان فعالیت‌های مذهبی- فرهنگی بود که رنگ و بوی سیاسی نیز داشت. ماجرای گروه شیعیان به نقل از شهید حاج صادق امانی چنین است:
»
حدود دو سالی درس خواندیم. در همان سال‌ها مسأله نفت پیش آمد که نفت باید ملی بشود. ما از همان جا ضمن این که به خواندن عربی و اصول و فقه مشغول بودیم٬ یک قسمت از سهم برنامه روزانه‌مان را وقف کردیم به کارهای سیاسی مانند کتاب خواندن، پخش اعلامیه٬ فعالیت‌های فرهنگی و جلسات مختلف. پس از این که حکومت تبدیل شد به حکومت مصدق و ملی شدن نفت آزادی بیشتری پدید آمد، چون دستگاه‌های مختلفی بودند که از نظر ایدئولوژی و فکری در مقابل اسلام بودند و تبلیغات غیراسلامی می‌کردند ما احساس کردیم که بایستی قدرتی شویم که جوابگوی این دستگاه‌های مختلف باشیم. به پیشنهاد بچه‌ها و دوستان، جلسه‌ای که در منزل آقای خمسی برقرار بود و حدود 20 الی 25 نفر در آن شرکت داشتیم، قرار شد گروهی را تشکیل دهیم و برنامه‌های مذهبی و فرهنگی خودمان را منسجم‌تر پیگیری کنیم. بالاخره همگی با هم تعهدنامه امضا کردیم و گروهی به نام «گروه شیعیان» تأسیس نمودیم که مرکب بود از سازمان رهبری، سازمان مالی و سازمان فرهنگی. من در سازمان رهبری بودم و آقای رحمانی در سازمان مالی بود و آقای اسلامی هم در سازمان فرهنگی[10]
«...من و دوستانم به مرور با مسائل دینی و دروس حوزوی آشنایی نسبتاً کاملی پیدا کردیم و این باعث شد که شناخت ما، خللی در مطالب مطرح شده توسط آقای خمسی به وجود آورد... این شد که من و عده‌ای از دوستان بر سر یک سری مسائل و مخصوصاً استفاده از روایات و احادیث با ایشان اختلاف شدید پیدا کردیم٬ بنابراین از گروه شیعیان جدا شدیم. البته این گروه تا سال 1332 بود، ولی بعدها کاملاً منحل شد[11]
فرمانداری نظامی تهران در گزارشی راجع به گروه شیعیان و رهبر آن چنین می‌نویسد‌:
»
اداره اطلاعات طی شماره 19 / 4 / 33 – 14769 /  5 گزارش نموده که اعلامیه واصله حاکی است که آقای خمسی سرپرست گروه شیعیان در جلساتی که ترتیب داده اظهار داشته است که ما به هر وسیله‌ای است بایستی دست انگلیسی‌ها را از این کشور کوتاه نموده و نگذاریم عملیات سابق تجدید گردد. از این‌ رو مقرر گردید نامبرده احضار گردد. اداره اطلاعات معمم یاد شده بالا را در تاریخ 2 / 10 / 33 به این فرمانداری معرفی در بازجویی که از وی به عمل آمد. عضویت خود را در احزاب انکار، مفاد اعلامیه را تکذیب٬ اظهار می‌دارد جلساتی که تشکیل می‌شود جلسات دینی است و بحث در اطراف مسائل دینی و تفسیر قرآن و حدیث و صرف و نحو زبان عربی است و اطلاعیه را روی غرض‌ورزی دادند[12]

  

مسجد شیخ‌علی
شهید اسلامی و دوستانش پس از کناره‌‌گیری از گروه شیعیان به فعالیت‌های فرهنگی و تا حدی سیاسی خود عمق و وسعت بیشتری بخشیدند و عده بیشتری از جوانان را تحت پوشش قرار می‌دادند. از آن جا که با مشکل مکان روبرو بودند، تصمیم به احیای مسجد شیخ‌علی در بازار آهنگرها گرفتند و آن جا را از حالت متروکه خارج و آباد کردند. جلسات هیئت را هر شب چهارشنبه برگزار و در آن با سخنرانی و مداحی، جوانان را با معارف ناب اسلامی آشنا می‌نمودند. علاوه بر اموری که در داخل مسجد انجام می‌شد، گردش‌های دو هفته یک‌بار نیز برای جوانان و نوجوانان سازماندهی می‌کردند.

  

نهضت آزادی
اشتغال در سازمان آب تهران که موجبات آشنایی شهید اسلامی با برخی چهره‌های ملی را فراهم کرده بود، زمینه‌ای برای فعالیت وی در گروه تازه تأسیس نهضت آزادی شد. او که همواره به دنبال جریانی بود که با پیوستن به آن بتواند اندیشه‌های دینی خود را جامه عمل بپوشاند در آن مقطع، همکاری با افراد نهضت آزادی را غنیمت شمرد و عضویت آن را پذیرفت. این همکاری بعدها در دوران تشکیل هیئت‌های مؤتلفه نیز ادامه داشت و وی رابط بین نهضت آزادی و هیئت‌های مؤتلفه اسلامی بود.
آقای جلال‌الدین فارسی در کتاب زوایای تاریک درخصوص این همکاری می‌گوید:
»
در بدو تأسیس نهضت آزادی عده‌ای از مهندسین و پزشکان اسلامی که جرأت اقدام به مبارزه سیاسی را داشتند به علت معایب و ناخالصی‌هایی که در آن یافتند، از همکاری با آن پا به دامن کشیدند. من موفق به جلب همکاری تعدادی از آنان شدم. در کمیته تعلیمات نهضت٬ دو تن از مهندسان اسلامی را که بعدها در دولت بازرگان به وزارت رسیدند، شرکت دادم. بالاتر، حجت‌الاسلام شهید دکتر باهنر را به عضویت این کمیته در آوردم. شهید محمدعلی رجایی را که از اعضای قدیمی نهضت آزادی بود به مسئولیت کمیته فرهنگیان برگزیدم و او آن را احیا کرد. کمیته بازاریان را شهید صادق اسلامی اداره می‌کرد
»
در نیمه سال ٬1342 شهید عالیقدر صادق اسلامی که هم از پیروان برجسته امام (ره) و هم پنهانی عضو نهضت آزادی ایران بود، پیامی از هیئت‌های مؤتلفه اسلامی برای رهبری محبوس نهضت آزادی برد٬ دایر بر این که مذاکره‌ای جهت همکاری صورت گیرد. مرا به نمایندگی نزد هیئت‌های مؤتلفه فرستادند. بیش از دوازده نفر از مؤسسان هیئت‌های مؤتلفه از جمله شهید عالی‌مقام حاج صادق امانی٬ شهید صادق اسلامی٬ آقایان اسدالله لاجوردی٬ حاج حسین رحمانی و عالی مهر حضور داشتند[13]

  

آشنایی با امام خمینی
رحلت آیت‌الله‌العظمی سیدحسین طباطبایی بروجردی در فروردین سال 1340، ضایعه‌ای اسفناک بود که بر پیکره عالم اسلام فرود آمد. خلاء عدم حضور ایشان در جامعه به خصوص در حوزه‌های علمیه کاملاً مشهود بود. با فقدان ایشان رژیم شاه زمینه را برای یکه‌تازی‌های خود مناسب دید و درصدد اجرای منویات و طرح‌های دیکته شده از سوی آمریکا برای تغییر ساختار فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ایران برآمد. شهید اسلامی شدت این ضایعه را درک و با دلی غمگین در مراسم تشییع ایشان در قم شرکت نمود و با افسوس گفت:
»
مرکزیت نیروهای اسلامی از دست رفته و جای بروجردی را به زودی نمی‌توان پر کرد
چند روز بعد از این واقعه ایشان در حالتی که خوشحال به نظر می‌رسید اظهار داشت:
»
دیشب خواب جالبی دیدم که فکرم را آسوده ساخت. در خواب دیدم که شب است و در بیابانی هستم و ماه راه را روشن می‌کند، ولی ناگهان ماه افول کرد و تاریکی بر همه جا مستولی گشت. من از راه باز ماندم و متحیر که چه بکنم که ناگهان در همان دل شب ظلمانی خورشید به طور ناگهانی طلوع کرد و همه جا مانند روز روشن شد و من از خواب بیدار شدم و خیال می‌کنم به زودی فرجی برای مسلمین رخ دهد[14]
و این خورشید درخشان، امام خمینی(ره) بود که همیشه شهید اسلامی به یاد آن رؤیای صادقانه می‌گفت: «امام خمینی همان خورشیدی است که شب ظلمانی ملت ما را چون روز روشن ساخته است
شهید اسلامی در باره آشنائی خود با حضرت امام می‌گوید:
»
در بازار تهران شخصی به نام حسین مصدقی بود که رساله‌های امام را چاپ می‌کرد و اعلامیه‌های امام را نیز (پس از شروع جریان) می‌گرفت و چاپ می‌کرد و من توسط او با اعلامیه‌های ایشان آشنا شدم[15]
«در همین زمان مبارزات امام خمینی شروع شد، سال 41 و ما اولین دسته‌ای بودیم که خدمت ایشان مراجعه و اظهار ارادت کردیم و آمادگی خود را در جهت انجام وظیفه اعلام کردیم. من به نمایندگی از طرف برادران اعلام کردم که برادران ما حاضرند تا مرز شهادت پیش بروند و با بستن بمب به خودشان و رفتن زیر ماشین شاه او را از بین ببرند. امام فرمودند، حالا ما کارمان را شروع می‌کنیم شاید هم به آن جاها نرسید. از آن به بعد بیشتر اعلامیه‌های امام را ما دریافت می‌کردیم و نشر می‌دادیم و مردم را دعوت به تظاهرات و شرکت در اجتماعات می‌کردیم[16]

  

لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی
با تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی در مهر 1341 و درج خبر آن در جراید تهران، امام خمینی (ره) و دیگر مراجع عظام و علمای مبارز خطر را درک کرده و به مخالفت با آن برخاستند. شهید اسلامی و دیگر همرزمانش در افشای این ماجرا تلاش گسترده‌ای نمودند. ارتباط با امام و سایر مراجع، چاپ و پخش اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها، گردآوری مردم و برگزاری مراسم، تماس با عناصر با نفوذ اجتماعی و سفر به قم و انجام راهپیمایی از جمله این فعالیت‌ها بود. برگزاری مراسم در روز پنجشنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج عزیزالله تهران، حرکت به سوی قم و تجمع در بیت امام خمینی (ره) و راهپیمایی از مسجد اعظم به طرف منزل امام خمینی (ره) در 8 آذر 1341 از جمله این اقدامات بود که هریک تأثیر به سزایی در لغو لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی داشت. شهید اسلامی در نقل خاطرات خود می‌گوید:
»
ضمن جریاناتی که در انجمن‌های ایالتی و ولایتی پیش آمد قرار شد بازار تعطیل کند و مجلس بزرگی در مسجد حاج سید عزیزالله در تهران تشکیل شود که انتظامات آن به عهده برادران ما بود. شب قبل از برنامه مسجد حاج سید عزیزالله٬ دولت علم عقب‌نشینی کرد و آقایان آیت‌الله خوانساری و بهبهانی و دو نفر دیگر از آقایان تهران با دولت به توافق رسیدند که قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی را فعلاً اجرا نکنند و این را علم در مصاحبه‌ای اعلام کرد ومتن نامه آقایان را هم انتشار داد که فردا بازار تعطیل نشود. فردا ما خدمت امام رسیدیم و کسب تکلیف کردیم . امام فرمودند : تصویب‌نامه با مصاحبه الغاء نمی‌شود و مبارزه ما ادامه خواهد داشت. ما از ایشان اجازه خواستیم که یک راهپیمایی در قم اجرا کنیم و نظر ایشان را در آن جا به اطلاع مردم برسانیم. ایشان تصویب کردند و ما عصر همان روز مقداری پلاکارد تهیه کردیم و از صحن قم به طرف منزل امام به راه افتادیم. جمعیت ما حدود صد نفر بود، ولی زوار و مردم قم هم به ما پیوستند و راهپیمایی ما به صورت یک راهپیمایی بزرگ در نوع خود تبدیل شد. به منزل امام رفتیم و امام سخنرانی خود را در مورد این که ما اغفال این مصاحبه‌ها نمی‌شویم، ایراد کردند. در راه بازگشت از قم دو اتوبوس ما را توقیف کردند، ولی ما اظهار بی‌اطلاعی کردیم و پلیس چون نتوانسته بود از این ماجرا سر در بیاورد، آزادمان کرد. در تهران در مجالسی که تشکیل می‌شد، برادران ما مسأله را مطرح می‌کردند و اعلامیه‌های امام مرتب منتشر می‌شد و توسط کسبه بازار برای شهرستان‌ها ارسال می‌شد. و به تدریج علمای شهرستان ها نیز اعلامیه‌هایی به حمایت امام صادر می‌کردند
یکی از همرزمان وی در این باره می‌گوید:
»
از آغاز جریان مبارزه با لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی شهید اسلامی از سردمداران و رهبران آن جریان بود. از چاپ و پخش اعلامیه تا ترتیب مجالس و سخنرانی‌ها. در روز جمعه 8 / 9 / 41 به قم رفتیم تا ضمن اعلام وفاداری به مراجع تقلید و امام امت تکلیف شرعی خود را در قبال اعلامیه دولت علم که فریبکارانه و مزورانه داده بود بدانیم. شهید اسلامی و شهید امانی برنامه یک راهپیمایی را ریختند. شهید اسلامی سریع مقداری پارچه خرید و آقای سیداسدالله لاجوردی با خط زیبای خود روی آن شعارهای جالبی نوشت یکی از آنها این بود: «دست عمال اسرائیل و امریکای جهانخوار از کشور اسلامی ما کوتاه» و بعدازظهر در مسجد اعظم جمع شدیم و شروع به شعار دادن کردیم... به منزل امام و سایر مراجع رفتیم و نمایشی از قدرت ملت و روحانیت داده شد که رژیم با وحشت فردای آن روز٬ لغو لایحه غیر قانونی و ضد اسلامی انجمن‌های ایالتی و ولایتی را اعلام کرد

  

لوایح ششگانه (انقلاب سفید(
تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی در مهر 1341 در کابینه اسدالله علم از جمله مهمترین اقدامات آمریکایی‌ها در ایران محسوب می‌شد. این لایحه بخشی از تغییراتی بود که شاه به توصیه هیأت حاکمه امریکا به ریاست جان اف کندی و به نام «اصلاحات اجتماعی» قصد انجام آن را داشت. اقدامی که با هوشیاری امام و علما در نهایت امر، در روز هفتم آذر سال 1341 لغو شد. به همین دلیل طولی نکشید که محمدرضا پهلوی در 19 دی 1341، یعنی به فاصله کمتر از دو ماه پس از پایان غائله انجمن‌های ایالتی و ولایتی، لوایح ششگانه انقلاب سفیدش را به اصطلاح به رفراندوم گذاشت و طی نطقی ضمن اعلام اصول ششگانه آن، از مردم خواست به آن رأی دهند. پس از طرح موضوع رفراندوم، علما و روحانیون مخالفت خود را با آن اعلام داشتند. با صدور و پخش اعلامیه‌های علما و مراجع قم به خصوص اعلامیه حضرت امام خمینی (ره)، اعتراض و ناراحتی شهرهای مختلف ایران و از جمله قم را فرا گرفت. شهید اسلامی و یارانش با تلاشی گسترده ضمن چاپ و توزیع اعلامیه امام (ره) اقدام به تعطیلی بازار و راه‌اندازی تظاهرات در تهران نمودند که به درگیری با پلیس انجامید. شهید اسلامی در خصوص این ماجرا می‌گوید:
...»
تا این که شاه تصمیم گرفت با طرح 6 ماده٬ اصلاحات و رفرمی را اجرا کند. علما و مراجع٬ مخصوصاً امام مخالفت کردند و مبارزات اوج بیشتری گرفت. شاه به یک شانتاژی دست زد و علما را مخالف اصلاحات ارضی و طرفدار فئودال‌ها و مخالف حقوق کارگران و حقوق زن اعلام کرد. ما در مقابل، اعلامیه‌ای انتشار دادیم به نام شورای مسلمانان متحد[17] که شش ماده را تحلیل کردیم و توضیح دادیم که علما با اصلاحات ارضی مخالف نیستند، با این که کشاورزان توسط ژاندارم‌ها و عوامل ساواک استثمار شوند و کشاورزی فلج شود، مخالفند. و توضیح دادیم که علما با جنبه‌های مترقیانه این مواد مخالف نیستند٬ بلکه با سوء‌استفاده از این شعارهای مردمی مخالفند و در مورد آزادی زنان اعلامیه‌ای دادیم که زنان ایران مسلمانند و آزادی‌هایی که در اسلام به آنها داده شده اگر به آنها داده شود کافی است و شما این آزادی‌ها را حتی به مردها نمی‌دهید در حالی که منظور شما از آزادی زن تبدیل زن به وسیله خوشگذرانی است[18]
 

فاجعه مدرسه فیضیه
سال 1341 با تمام قضایا و ماجراهایی که در آن اتفاق افتاده بود به پایان رسید، اما مقاومت علما و مراجع در مقابل رفراندوم ساختگی شاه هنوز ادامه داشت. شهر قم آبستن حوادثی خونبار بود. مردم قم به رهبری علما و روحانیون مبارز، ضمن تعطیل کردن بازار به طرف منزل امام (ره) و دیگر مراجع حرکت نمودند. مزدوران شاه در میدان آستانه به مردم حمله کردند و درگیری ایجاد شد. سراسر شهر قم یک پارچه قیام شد و رژیم به ناچار از نیروهای ارتش کمک خواست. نیروهای اعزامی و مأموران شهربانی با هجوم وحشیانه به مدرسه فیضیه، ده‌ها نفر را شهید و مجروح کردند. شهید اسلامی در نقل خاطرات خود می‌گوید:
»
امام قبل از فروردین 42 عید نوروز را تحریم کردند و گفتند ما با وجود این همه مصائب عید نخواهیم داشت. ما فعالیت وسیعی را آغاز کردیم که این بیان امام انعکاس مردمی هم داشته باشد. حتی بازار پرچم سیاه زد. مردم در آن سال از شیرینی و آجیل کم استفاده کردند و بازار این کسب٬ رونقی نداشت. و در دوم فروردین 42 که مصادف با شهادت امام صادق (ع) بود، شاه دستور داد برای سرکوب و مرعوب ساختن روحانیت به مدرسه فیضیه حمله شود. ما در آن روز مردم را تشویق کردیم که در مراسم عزاداری هم شرکت کنند٬ بسیاری از بازاری‌ها در قم بودند. ما در همان میدان مقابل صحن (میدان آستانه) نزدیک مدرسه فیضیه بودیم که حمله شروع شد و ما شاهد و ناظر عربده‌جویی‌های عوامل شاه بودیم. بعد از قضیه فیضیه اعلامیه امام را چاپ و نشر کردیم و در هفتم قضیه فیضیه در پاسخ تلگراف علمای تهران امام اعلامیه معروفشان را با عنوان شاهدوستی یعنی غارتگری[19] صادر کردند. من اعلامیه را گرفتم و به تهران آمدم و مجدداً به قم برگشتم. علمای تهران آمده بودند و از امام درخواست می‌کردند که این اعلامیه چاپ نشود... امام فرمودند: جوان‌ها آن را گرفتند و بردند. بعد از این قضیه ما متوجه شدیم که گروه‌های دیگری هم با امام در ارتباطند و فعالیت‌هایی را انجام می‌دهند. پس از شناسایی آنان و اطمینان به این که آنها هم مثل ما در خط امامند از آنها دعوت کردیم که با هم فعالیت مشترک داشته باشیم. پس از چند جلسه گفتگو موفق شدیم که جمعیتی واحد در خط امام به نام هیئت‌های مؤتلفه اسلامی داشته باشیم و برای این که فعالیت این جمعیت همیشه زیر نظر فقها و علمای اسلام باشد و انحرافی در آن حاصل نشود، با مشورت امام از آقایان مطهری٬ دکتر بهشتی، آقای انواری و آقای احمد مولایی دعوت کردیم که مشاورین فقهی و سیاسی این جمعیت باشند[20]

  

هیئت‌های مؤتلفه اسلامی
تا قبل از واقعه پانزده خرداد همه فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی شهید اسلامی به همراه شهید حاج صادق امانی و برخی دیگر در قالب هیئت مسجد شیخ‌علی بود. به غیر از این هیئت، هیئت‌های دیگری نیز نظیر هیئت مسجد امین‌الدوله و هیئت اصفهانی‌ها فعالیت داشتند و با امام مرتبط بودند. در واقع این گروه‌ها هر کدام به صورت جمعیت‌های پراکنده تحت رهبری امام خمینی (ره) به فعالیت مشغول بودند. امام (ره) در اوایل سال 42 این گروه‌ها را با هم آشنا و مرتبط ساخته و از این ارتباط، هیئت‌های موتلفه اسلامی به وجود آمد. این سه گروه قبل از ائتلاف، فعالیت‌هایی نظیر چاپ و پخش اعلامیه‌های مراجع و علما، برگزاری تظاهرات، راهپیمایی‌ها، برپایی مجالس و سخنرانی به صورت پراکنده داشتند؛ پس از ائتلاف کارهای مذکور به صورت منظم و تشکیلاتی انجام گرفت.
در ادامه از هر هیئت چهار نفر و در مجموع 12 نفر به عنوان شورای مرکزی مؤتلفه تشکیل گردید. از گروه مسجد شیخ‌علی، شهید محمدصادق اسلامی به همراه شهید صادق امانی، شهید سیداسدالله لاجوردی و حاج حسین رحمانی معرفی شدند. معمولاً سازمان‌ها و احزاب ابتدا اساسنامه و مرامنامه خود را تنظیم و منتشر کرده، افراد را به آن دعوت می‌نمایند، اما از آن جا که تشکل مؤتلفه برخاسته از درون مردم بود، مدت‌ها پس از شکل‌یابی و تشکیل حوزه‌های ده نفری بود که به تنظیم اساسنامه پرداخت و این اساسنامه توسط شهید اسلامی و حاج مهدی شفیق تنظیم و توسط شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد بهشتی و شهید حجت‌الاسلام دکتر سیدجواد باهنر تصحیح شد و پس از شور در حوزه‌های اصلی و شوراهای مرکزی هیئت‌های سه گانه، به تصویب سازمان مرکزی رسید. شهید اسلامی در این رابطه می‌گوید :
»
خود من از کسانی بودم که در تنظیم اساسنامه شرکت داشتم. من از همان موقعی ک