تقابل گارد شاهنشاهی و همافران
بررسی نقش و جایگاه گارد شاهنشاهی در ساختار رژیم پهلوی: بخش نخست
تاریخ انتشار: 05 مهر 1405

پیشینه و عملکرد گارد شاهنشاهی
پیشینه تشکیل گارد شاهنشاهی در دوره پهلوی به دوره سلطنت رضاشاه بازمیگردد. زمانی که او تصمیم گرفت یک گروهان پیاده از ارتش، مسئول حفاظت او، خانواده و کاخهایش شوند. این گروهان پیاده از سه دسته (هر دسته سی سرباز وظیفه)، یک گروهبان دسته (درجهدار) و یک فرمانده دسته (افسر) تشکیل میشد. فرماندهی گروهان با افسر بود. اگر رضاشاه در کاخ شهر بود، یک گروه مرکب از نُه سرباز وظیفه و یک درجهدار، مأمور حفاظت از کاخ و باغ سعدآباد میشد و در محلی که رضاخان اقامت داشت، یک گروهان منهای ده نفر، نگهبانی او را به عهده داشتند. چون در تهران دو لشکر وجود داشت، یک ماه لشکر یک و یک ماه لشکر دو، گروهان فوق را تأمین میکردند. این گروهان اگر در کاخ نبود، در لشکر مربوطه خود به خدمت مشغول بود و چون سربازان آن وظیفه بودند، دائماً عوض میشدند؛ اما فرماندهان لشکر برای اینکه اشکالی پیش نیاید، همیشه تلاش میکردند که همان درجهداران و افسران قبلی را اعزام کنند؛ چون آنها بهتدریج با سلیقه رضاشاه آشنا میشدند. این وضع تا آغاز سلطنت محمدرضا ادامه داشت.[1]
از طرف دیگر، فرماندهان لشکر یک و دو کوشش میکردند که بهترین افسران و نفراتشان را برای محافظت از شاه و کاخها اعزام کنند و در این زمینه رقابتی بین آنها وجود داشت؛ چون رضاشاه افراد لشکرهای مربوطه را میدید و بر اساس آن قضاوت میکرد.[2]
اما در سال اول سلطنت محمدرضاشاه، همان ترتیب سابق ادامه یافت. فرمانده گروهان از لشکر یک سروان جعفر شفقت[3] بود که بعدها تا احراز درجه ارتشبدی پیش رفت. او کوشش کرد تا گروهان تحت امرش بهطور دائم در کاخ بماند و فرمانده گروهان اعزامی از لشکر دو به نام سروان بایندر که بعدها سرتیپ شد، نیز همچون شفقت بر همان قصد بود و تمایل داشت گروهانش دائماً در کاخ حضور داشته باشد.[4] به گفته حسین فردوست[5]، محمدرضا هم نسبت به این امر مایل بود که یک گروهان بهطور دائم در کاخ حضور داشته باشد. بنابراین، نخست مدتی گروهان بایندر ماند و سپس گروهان تحت امر شفقت برای مدت طولانیتری در کاخ نگهبانی دادند.[6]
زمانی که سرهنگ ایرج محوی[7] که در آینده به سپهبدی رسید، مسئول گارد شد؛ چون سرهنگ دو بود، شفقت به سِمت معاون او انتخاب شد. محوی نگهبانیِ مدام یک گروهان را که برای افراد خستهکننده بود، صحیح ندانست؛ لذا با تصویب محمدرضاشاه سه گروهان را بهکار گرفت که هر روز یک گروهان نگهبانی دهد. بدین ترتیب، یک گردان مأمور حفاظت محمدرضا شد که نام آن را «گردان گارد» نهادند و با محاسبه عوامل پشتیبانی حدود 350 نفر را دربرمیگرفت.[8]
«گردان گارد» از تابعیت دو لشکر نیز مستقل شد و مستقیماً تحت امر محمدرضاشاه قرار گرفت و محل اسکان آن باغشاه شد. محوی که در این زمان به درجه سرتیپی رسیده بود و همچنان مسئولیت گارد را برعهده داشت، تغییر دیگری در کار نگهبانی گارد داد. او برای این کار، یک گردان را کافی ندانست و با تصویب محمدرضاشاه آن را به «هنگ گارد» تبدیل کرد که شامل سه گردان به اضافه یک گروهان تانک میشد؛ اما سربازان آن همه وظیفه بودند. این هنگ گارد به سازمان ارتش اضافه و هزینه آن به اضافه پاداشها و مخارج قابل ملاحظه و فوقالعاده آن، به هزینه ارتش افزوده شد.[9]
محمدرضا شاه حدود سال 1328 حسین فردوست را که در آن زمان سرگرد بود، احضار و به او دستور داد که یک واحد مستقل با نام خاص برای حفاظت کاخ شخصی شاه و محوطه و درب محوطه تشکیل دهد، ولی نگهبانی سایر کاخها با همان هنگ گارد باشد.[10]
پس از این دستور، نخستین اقدام فردوست، انتخاب سرگرد عباس قرهباغی[11]، که بعداً ارتشبد شد، به معاونت خود بود. فردوست و قرهباغی و سه افسر دیگر یک طرح دقیق برای انتخاب اعضای واحد مخصوص حفاظت شاه تهیه کردند.[12]
مأموریت انتخاب افراد به قرهباغی محول شد و یک افسر هم برای کمک به او داده شد که در سراسر کشور مسافرت کنند و به کلیه پادگانهای نظامی و ژاندارمری مراجعه نمایند و طبق طرح و با دقت کامل، مأموریت را انجام دهد. فردوست نیز در مرکز طبق طرح، وظایف تهیه ساختمانهای گروهانی و ستاد و آشپزخانه و وسایل ورزش و استادان ورزش و افسران و درجهداران را با کمک دو یا سه افسر انجام داد.[13]
فردوست سپس به سرلشکر محمود بهارمست[14]، رئیس وقت ستاد ارتش که از تاریخ نظامی و علائم و اونیفورمهای ایران باستان اطلاع دقیق داشت، مراجعه کرد و تهیه اونیفورم و علائم را از او خواست. پس از مشخصشدن اونیفورم و علائم توسط بهارمست و تصویب آن توسط محمدرضاشاه، تهیه لباسها شروع شد. بهارمست همچنین بر اساس تاریخ نظامی ایران باستان نام آن را «گارد جاویدان» پیشنهاد کرد.[15]
پس از گذشت نُه ماه از دستور شاه به فردوست، گارد آماده معرفی شد و شاه از آن سان دید. سپس قرهباغی به فرماندهی گارد تعیین شد. در آن موقع وظیفه حفاظت کاخها و شاه با یک هنگ وظیفه به فرماندهی سرلشکر ضرغام و یک گردان کامل «گارد جاویدان» به فرماندهی قرهباغی گذاشته شد.[16] بهتدریج سرلشکر ضرغام فرمانده هر دو گارد وظیفه و جاویدان شد، ولی او حق نداشت در وظایف گارد جاویدان که مراقب نزدیک شاه بود و گارد وظیفه که مراقب هر دو (شاه و کاخها) بود، تغییری بدهد. بعدها و بهتدریج گارد خصوصی محمدرضا تغییراتی کرد و متشکل از دو گردان داوطلب به نام گارد جاویدان با 700 پرسنل و یک گردان تانک و یک واحد هلیکوپتر شد که حدوداً رقمی قریب به 2000 نفر را در برمیگرفت.[17]
به گفته سپهبد سید محسن هاشمینژاد،[18] زمانی که او در سال 1339، به ریاست ستاد گارد شاهنشاهی رسید،[19] استعداد گارد شاهنشاهی در حد یک تیپ (دوهزارو هفتصد نفر) و متشکل از چهار گردان بود که سه گردان آن وظیفه و یک گردان بهنام گردان جاویدان معروف بود. پرسنل گردان جاویدان دائمی بودند و در ارتش استخدام میشدند. گردانهای وظیفه مأموریت حفاظت دورتر و گردان جاویدان مأمور حفاظت نزدیک را بر عهده داشتند.[20]
هاشمینژاد سلسله مراتب گارد جاویدان را این چنین شرح میدهد: مأموران مخصوص که از بین افراد زبده و نخبه گارد جاویدان انتخاب میشدند و با لباس غیرنظامی همیشه دور و بر شاه را حفاظت میکردند و مأمور امنیت نزدیک بودند. در رأس آنها یکی از افسران خوب گارد گذاشته میشد. افسر مذکور بهاتفاق مأموران مخصوص که در حدود پنجاه نفر بودند، حفاظت نزدیک را داشتند. رده دوم، افراد گارد جاویدان و رده سوم، افراد وظیفه بودند.[21]
هاشمینژاد سال 1341 به فرماندهی گارد شاهنشاهی منصوب شد.[22] گارد شاهنشاهی در آن زمان در حد یک تیپ و یکی از تیپهای لشکر گارد بود. لشکر گارد سه تیپ داشت که یک تیپ آن، گارد شاهنشاهی بود و دو تیپ دیگرش تحت امر فرمانده لشکر بود. ولی گارد شاهنشاهی با اینکه جزو لشکر گارد بود، فرمانده لشکر، سمت فرماندهی گارد شاهنشاهی را نداشت و گارد شاهنشاهی از نظر کارهای لجستیکی و تدارکاتی تابع لشکر ولی مستقیماً تحت امر شاه بود.[23]
زمانی که هاشمینژاد به فرماندهی گارد شاهنشاهی رسید، گارد جاویدان، فقط یک گردان بود، اما در طی دوازده سال فرماندهی هاشمینژاد بر گارد شاهنشاهی، بهتدریج و بنا به علایق شاه، استعداد آن از یک گردان یعنی از هفتصد نفر به دوازده هزار نفر رسید. همچنین زمانی که هاشمینژاد گارد شاهنشاهی را به سپهبد عبدالعلی بدرهای[24] تحویل داد. استعداد گارد شاهنشاهی از 2700 نفر به 32000 نفر رسیده بود که از این شمار، حدود 2000 افسر بود و بین 28000 تا 30000 نفر افراد وظیفه و درجهدار بودند.[25]
سه رده حفاظتی از کاخ سلطنتی پاسداری میکردند: رده نزدیک را افسران و مأموران مخصوص تشکیل میدادند که همیشه در کاخ حضور داشتند. بلافاصله خارج از کاخ (از درب کاخ به خارج)، افراد گارد جاویدان بودند که یک رده و در بعضی موارد دو رده حفاظتی را تشکیل میدادند. در پشت دیوارها یا پشت نردهها، حفاظت به افراد وظیفه محول میشد که دور تا دور کاخ را مراقب بودند.[26]
پیش از انقلاب، تیپ گارد جاویدان و لشکر یک گارد هر دو تحت امر سپهبد بدرهای قرار داشتند. لشکر یک گارد وظیفه نگهبانی کاخها را نداشت و این عنوان «گارد» فقط یک عنوان بود، ولی افسران و درجهداران آن از پاداش مخصوص استفاده میکردند و قبل از انقلاب فرمانده آن سرلشکر پرویز امینافشار بود.[27]
مهمترین وظایف گارد شاهنشاهی
مهمترین وظیفه گارد شاهنشاهی، حفاظت از خاندان شاهی در مکانهای مختلف، مراقبت از ساختمانهای سلطنتی، تأمین امنیت استان تهران، آمادگی برای انجام وظایفی چون تأمین امنیت مستشاران خارجی، استقبال و بدرقه مهمانان شاه و راهنمایی آنان در هنگام شرفیابی، همراهی شاه در سفرهای داخلی و خارجی و ... بود. گارد جاویدان و گارد شاهنشاهی از لحاظ انجام وظایف تفاوتهایی با همدیگر داشتند. گارد جاویدان یک واحد تشریفاتی بود، نه یک واحد رزمی، و مسئول حفاظت جان شاه و همسرش و خانواده سلطنتی بود؛ اما گارد شاهنشاهی ضمن اینکه این مسئولیت را داشت، واحد رزمی هم بود. آنها مانند سایر واحدهای ارتش، برنامه تعیینشده از طرف ارتش داشتند و در مواردی از نظر حفاظتی به گارد جاویدان کمک میکرد؛ منتها در درجه دوم و دورتر. افراد گارد جاویدان از درجهداران تشکیل میشد. در صورتی که واحدهای دیگر گارد شاهنشاهی از افراد وظیفه نیز تشکیل میگردید.[28]
رابطه گارد با ساواک و دیگر نیروها
گارد شاهنشاهی غیر از وظیفه اصلیاش که حفاظت از خاندان پادشاهی بود، در کارهای امنیتی و تأمین تهران به ساواک و شهربانی کمک میکردند. دادن گزارشها و کمکهای گارد شاهنشاهی به ساواک باعث میشد که آنان بتوانند نیروهای مخالف را دستگیر و یا رصد کنند. پیگیری و دستگیری افرادی که در قیام 15 خرداد دست داشتند، بهوسیله نیروهای امنیتی از جمله ساواک ادامه داشت و به محض دریافت گزارشهای مختلف در این مورد، بلافاصله اقدامات لازم انجام میشد. یکی از این موارد گزارش درجهداران لشگر گارد به ساواک درباره سردستههای این قیام بود که ساواک در خصوص صحت و سقم آن تحقیق نمود و موردی دیگر، دادگاه تجدیدنظر لشکر یک گارد پرونده اتهامی غیرنظامیانی را که به اتهام ایجاد بلوا و آشوب در جریان قیام 15 خرداد بازداشت شده بودند، مورد بررسی قرار داد.[29]
گارد حتی اخبار سطحی جامعه را منعکس میکرد؛ مثلاً در گزارشی به ساواک در تاریخ 30 دی 1361 ذکر میکند که چند روز قبل یک تاکسی در حالی که عکسی از تختی را با پرچمی حمل میکرد، مشاهده گردیده است که راننده علت خودکشی تختی را چنین بیان داشت: «او فرد مسلمانی بود و کسی که قرآن میخواند خودکشی نمیکند؛ چون جزو جبهه ملی بود، از طرف دولت او را کشتهاند.» ساواک نیز دستور میدهد که راننده مذکور دستگیر و مورد بازجویی قرار گیرد.[30]
در دیماه سال 1352 گارد شاهنشاهی از طرف شاه درباره ارتباط انجمن اسلامی دانشکده نفت آبادان با حسینیه ارشاد به ساواک نامهای را ارسال کرد که تحقیقات لازم را در این زمینه انجام دهد. ساواک نیز اقدامات لازم از جمله تعطیلی و دستگیری افراد مرتبط با آن را به اطلاع شاه رساند.[31] با این اوصاف بررسی اسناد و منابع، همکاری گارد با ارگانهای دیگر چون لشگر گارد، ساواک و ... مشخص میشود.
عملکرد گارد شاهنشاهی در حمله به مدرسه فیضیه (فروردین 1342)
برای بررسی عملکرد گارد شاهنشاهی و مقابله آن با مخالفان حکومت، تا قبل از سال 1342، موضوع بااهمیتی که نشاندهنده نقش پررنگ گارد شاهنشاهی باشد، وجود ندارد؛ مگر در ماجرای کودتای 28 مرداد 1332 که در آن زمان نعمتالله نصیری ـ که درجه سرهنگی داشت ـ نامه فرمان عزل مصدق را به منزل وی برد و در نتیجه بازداشت شد. از آن پس تا سال 1342، گارد کار مهم دیگری انجام نداد.[32]
حکومت پهلوی پس از کودتای 1332، برای برونرفت از مشکلات اقتصادی به اقداماتی از قبیل تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و انقلاب سفید دست زد. هرچند به اهداف مدنظر خود دست نیافت. در این دوره با نفود آمریکا در کشور و برقراری ارتباط با اسرائیل، قشر مذهبی در مقابل حکومت ایستاد. پس از برگزاری رفراندوم انقلاب سفید، امام خمینی در اواخر اسفند سال 1341 اعلامیهای صادر و در آن عید نوروز 1342 به دلیل سیاستهای اسلامزدایی رژیم پهلوی، عزای ملی اعلام نمود. به دنبال اعلام عزای عمومی ازسوی امام بسیاری از علما و روحانیون نیز این سال را عزای عمومی اعلام کردند. همزمانی تحریم مراسم عید نوروز و سالگرد شهادت امام صادق(ع) فرصتی مناسب برای علما و روحانیون ایجاد کرد تا در پرتو آن درباره اوضاع جاری کشور گفتوگو کنند و مردم را به قیام علیه رژیم دعوت نمایند. بر اساس تلگراف رئیس ساواک، باید افرادی در مجالس عزاداری و سخنرانی حضور داشته باشند و با ذکر صلوات مانع اظهارهای نامناسب وعاظ گردند. در روز دوم فروردین، مجالس متعدد عزاداری و روضه خوانی در شهر قم برپا گردید و سخنرانان مذهبی به روشنگری پرداختند. یکی از این مجالس در منزل امام خمینی برپا بود. حدود 20 تا 25 اتوبوس از تهران که از دهقانان بودند، اما در اصل نیروهای گارد به حساب میآمدند که به شکل ناشناس و با لباس مبدل و کفشهای سربازی با اتوبوس وارد قم شدند و به مجلس روضهخوانی امام خمینی آمدند. آنان سعی کردند که با حرکتهای بیادبانهای مجلس را بهم ریخته و اغتشاش ایجاد کنند. این دستور را رئیس ساواک به آنها داده بود تا با صلوات، جلو روشنگریهای سخنرانان گرفته شود. امام با مشاهده این حرکتها بهسرعت توسط حجتالاسلام شیخ صادق خلخالی به اطلاع حاضران رساند که چنانچه افرادی بخواهند اخلالگری کنند، ایشان به حرم مطهر خواهند رفت و مسائلی را که لازم بدانند به اطلاع مردم خواهند رساند.
عصر همان روز، مجلسی از سوی آیتالله گلپایگانی در مدرسه فیضیه برگزار شد. در اواسط سخنرانیِ یکی از طلاب در این مجلس ـ که با حضور آیتالله گلپایگانی و اقشار مختلف مردم برپا شده بود ـ مأموران رژیم وارد مدرسه شدند و ابتدا همان حرکتهای بیادبانه مجلس امام را آغاز کردند و سپس به ضرب و شتم طلاب و مردم شرکتکننده در مجلس پرداختند. طلبهها نیز با پرتاب سنگ، آجر و چوب به مقابله با کماندوها برخاستند. اما نیروهای مسلح که از پیش، مدرسه را در محاصره خود داشتند به کمک کماندوها شتافتند و طلاب و بسیاری از مردم بیگناه را بهسختی مضروب و مجروح کردند. کماندوها پس از پایان مأموریت به صف ایستاده و شعار «جاوید شاه» که شعار سربازان گارد بود، سردادند. این درگیری تا ساعت هفت بعدازظهر ادامه داشت و در پایان، مأموران لباسها و کتابها و بسیاری از لوازم طلبهها را در وسط صحن مدرسه به آتش کشیدند و سپس محل را ترک کردند.[33]
عملکرد گارد شاهنشاهی در قیام 15 خرداد 1342
در حوادث مربوط به 15 خرداد 1342، نیز نیروهای گارد شاهنشاهی حضور داشتند و توانستند با همکاری نیروهای شهربانی و ژاندارمری مردم را متفرق و قیام را سرکوب کنند.[34] چرا که، گارد شاهنشاهی (متشکل از یک گارد جاویدان، لشگر گارد و تیپ سوار)، همانند تمام لشکرهای ارتش دارای انواع اسلحههای مختلف اعم از تانک، توپخانه و دیگر سلاحهای نظامی بود؛ بهطوری که، تقریباً به تمام سلاحهایی که در نیروی زمینی ارتش وجود داشت، مجهز بود.[35]
علاوه بر این، در مورد وقایع 15 خرداد 1342 و دستگیری امام خمینی و همچنین نقش گارد شاهنشاهی اسنادی بر جای مانده است که با بررسی آنها نقش و کارکرد گارد شاهنشاهی در این وقایع روشن میشود. طبق گزارش سازمان اطلاعات و امنیت کشور، امام خمینی به اتهام اقدام علیه امنیت داخلی کشور در تاریخ 15 خرداد 1342 دستگیر و بازداشت و برای محاکمه به بازپرسی یکم لشگر گارد معرفی میشود. علت اینکه گارد شاهنشاهی در جریان امور مربوط به دستگیری و سرکوبی قیام سال 1342 قرار میگرفت، این بود که اخبار مربوط به بازجوییهای امام خمینی و دیگر افراد بهوسیلۀ ساواک و از طریق گارد شاهنشاهی به نظر شاه میرسید.[36]
عملکرد نیروهای گارد در حمله به مدرسه فیضیه خرداد 1354
پس از قیام خونین 15 خرداد 1342، شهر قم و بهویژه مدرسه فیضیه، همه ساله شاهد برگزاری مراسمی در بزرگداشت شهدای این حادثه بوده است. مراسم دوازدهمین سالگرد قیام 15 خرداد 1342 در سال 1354 مصادف با شب جمعه بود. عده کثیری از مردم نقاط مختلف کشور به قصد زیارت حرم مطهر حضرت معصومه(س) به شهر قم سفر کرده بودند. جمعی از طلاب و مردم در مدرسه فیضیه به سوگ نشستند و مجلس یادبودی برای شهدای مظلوم قیام 15 خرداد 1342 برگزار کردند. مأموران شهربانی و نیروهای اطلاعاتی و امنیتی قم که هر ساله برگزاری چنین یادبودهایی را از طرف طلاب پیشبینی میکردند، روزهای 14 و 15 خرداد در حالت آماده باش بودند. عوامل امنیتی و انتظامی رژیم شاه بهطور نهان و آشکار، تمام خیابانها و کوچهها و گذرهای معروف قم را زیر نظر داشتند. با گزارشهایی که درباره گستردگی برنامه آن سال طلاب به ساواک رسیده بود، علاوه بر نیروهای امنیتی و انتظامی، پادگان منظریه قم نیز در حالت آمادهباش بود. قبل از نماز مغرب و عشا عدهای از طلاب که قصد داشتند شعارهایی به حمایت از امام خمینی و شهدای 15 خرداد 1342 سر دهند و تظاهرات را به بیرون از فیضیه بکشانند، با دستهای از مأموران رژیم مواجه شدند که مجهز به باتوم و ماشینهای آبپاش بودند؛ بناچار به فیضیه بازگشتند. در نتیجه روز 15 خرداد 1354 درهای مدرسه فیضیه باز شد و طلابی که بیرون مدرسه بودند، به طلاب داخل مدرسه پیوستند. صدها تن از طلاب بعد از اقامه نماز جماعت در مدرسه فیضیه اجتماع کرده، در حضور نیروهای دولتی علیه خاندان سلطنت پهلوی شعار دادند. نیروهای دولتی با آب پاشیدن روی طلاب و همینطور پرتاب گاز اشکآور، آنان را به داخل مدرسه راندند و در مدرسه نیز بسته شد. در ساعات غروب و شب شانزدهم خرداد تمامی خیابانهای اطراف مدرسه فیضیه مملو از جمعیت مردم بود. فریاد طلاب و شعار «خمینی خمینی خدا نگهدار تو، بمیرد، بمیرد، دشمن خونخوار تو»، مردم را از هر سو به سوی فیضیه کشانده بود. ساعت 4 بعدازظهر 17 خرداد 1354، نیروهای گارد به کمک نیروهای ساواک و شهربانی قم دژ محکمی را در اطراف مدرسه فیضیه و دارالشفاء بهوجود آوردند و آماده یورش به داخل مدرسه شدند. حدود ساعت پنج بعدازظهر همان روز کماندوها از طریق مسافرخانههای اطراف حرم و مدرسه فیضیه بهراحتی وارد حیاط مدرسه شدند و طلاب موجود در آنجا را مورد ضرب و شتم و جرح قرار دادند. تصمیم رژیم شاه بر آن بود که قیام 17 خرداد 1354 با خشونت تمام سرکوب شود. از اینرو مأموران امنیتی با تجهیزات کامل، عملیات سرکوب را آغاز کردند. مأموران امنیتی حتی در کوچهها، مغازهها و خانهها نیز به تعقیب مردم پرداختند و به هر کسی دسترسی پیدا میکردند، دستگیر مینمودند. هجوم و حمله نیروهای دولتی علیه طلاب مدرسه تا پاسی از نیمهشب ادامه پیدا کرد. طلاب دستگیر شده که تعدادشان به صدها نفر میرسید، به طرز اهانتآمیزی به شهربانی قم و سپس به تهران منتقل شدند.[37] امام خمینی با صدور اعلامیهای در 20 تیر 1354 پیامی به ملت مسلمان ایران فرستادند و این قیام را طلیعه درخشان آزادی نامید.[38]
سوء قصد به جان شاه
بهرغم تمهیداتی که برای حفاظت شاه به کار گرفته شده بود، او چند بار هدف سوءقصد قرار گرفت. یکی از آن موارد در 21 فروردین سال 1344 رخ داد که بهوسیله سرباز وظیفه گارد شاهنشاهی به نام رضا شمسآبادی صورت گرفت. هاشمینژاد درباره این حادثه میگوید: «من تقریباً سه سال بود که فرمانده گارد شده بودم و یکی از سربازان گارد، معلوم بود تحت نفوذ قرار گرفته بود. این [شخص] در موقعی که اعلیحضرت میآمدند به کاخ مرمر که به دفتر تشریف ببرند. موقع خروج اعلیحضرت از اتومبیل با اسلحه دستیاش شروع کرد به تیراندازی کردن. خوشبختانه اعلیحضرت قبلاً وارد کاخ مرمر شده بودند و این سرباز آمد به طرف کاخ مرمر ولی یکی از مأمورین ما در جلوی در به او تیراندازی کرد که به او تیر خورد، ولی هنوز جان داشت و آمد توی کاخ، یک مأمور دیگری که در کاخ بود، او [هم] تیراندازی کرد و حتی مأموری هم که خارج از کاخ بود با اینکه به او تیراندازی شده بود آمد توی کاخ، هر دوی اینها به این (رضا شمسآبادی) تیراندازی کردند و این از پای درآمد.»[39]
در این حادثه دو تن از نیروهای گارد به نامهای استوار دوم محمدعلی باباییان قمصری و استوار دوم آیتالله لشکری کشته شدند. لازم به ذکر است که بعد از این حادثه، نیروهای گارد شاهنشاهی از میان مطمئنترین درجهداران و افسران ارتش انتخاب و استخدام میشدند.[40] هاشمینژاد که در آن مقطع فرمانده گارد شاهنشاهی بود، علایق مذهبی را عامل تحریک شمسآبادی در ترور شاه میداند و معتقد است شاید افرادی که او را به چنین عملی تحریک کردند، خودشان مذهبی نبودند، اما از طریق مذهب وارد شده و او را به ترور شاه تحریک کردند. او در این زمینه از پرویز نیکخواه[41] از افراد منتسب به جریان چپ، نام میبرد.[42]
عملکرد گارد در سالهای منتهی به پیروزی انقلاب
تا پیش از سال 1356، یک آرامش و امنیت نسبی در کشور حکمفرما بود و به تبع آن، کار و فضای فکری اعضای گارد نیز آرام بود. از زمستان سال 1356 که تظاهرات مردمی شروع شد و مخالفتهای علنی به راه افتاد، کمکم آن حالت اطمینان و استحکام تغییر کرد و در سال 1357، با اوجگیری اعتراضها، نیروهای امنیتی و ژاندارمری بهمنظور برخورد با معترضان جلساتی برگزار و تصمیماتی اتخاذ کردند؛ ژاندارمری برای غلبه بر وضع موجود، خواهان بهکارگیری یگانها و آمادهنمودن پرسنل آشنا به آموزش کنترل اغتشاش بهطور مداوم بود که در صورت لزوم به کارگیری شوند. از طرفی وسایل و تجهیزات مخصوص برای آموزش مورد نیاز بود که از طریق ارسال نامه به مقامات نسبت به تحویل وسایل و تجهیزات از قبیل نارنجکهای کنترل اغتشاشات، ماسک ضد گاز، سپر، باطوم و ... اقدام شد. ارتش نیز برای تأمین تهران و کنترل اعتراضها در این زمان به کمک شهربانی یا پلیس پایتخت شتافت و برای این امر تقسیم کار انجام دادند.[43]
حادثه پادگان لویزان و حمله به افسران گارد شاهنشاهی (20 آذر 1357)
در نیمه دوم سال ۱۳۵۷ ـ که جنبشهای مردمی علیه حکومت پهلوی به اوج خود رسید و دامنه اعتراضات از سطح جامعه به درون نهادها و سازمانهای حکومتی گسترش یافته بود ـ بروز رخدادهایی مانند حمله به افسران گارد شاهنشاهی توسط گروهی از نیروهای همان گارد، نشاندهنده تعمیق بحران و ظهور نارضایتیهای عمیق در درون ساختار نظامی کشور بود.
ماجرا از این قرار بود که در ۲۰ آذر ۱۳۵۷، شماری از درجهداران و سربازان وظیفه با حمله به سالن غذاخوری افسران گارد شاهنشاهی، تعدادی از کارکنان آن یگان را کشته یا مجروح کردند. این حادثه بهعنوان یکی از نشانههای بارز فرسایش انسجام سازمانی ارتش و بروز شکاف در بدنه نیروهای مسلح، جایگاه ویژهای در تحولات منتهی به فروپاشی نظام پهلوی دارد. گفتنی است که 20 آذر 1357 با روز عاشورا 1398، مصادف بود؛ پیش از آن، امام خمینی در روز 19 آذر 1357، به مناسبت آغاز ماه محرم پیامی به مردم ایران ارسال کرد که در آن دستورالعملهایی بهمنظور براندازی رژیم پادشاهی و استقرار حکومت اسلامی دادند.[44]
با وجود هشدارها و محدودیتهای اعلامشده از سوی فرمانداری نظامی در روزهای تاسوعا و عاشورا مبنی بر ممنوعیت برگزاری تظاهرات، راهپیمایی و اجتماعات مردمی خارج از چارچوب مساجد و حسینیهها، و تأکید بر اینکه هرگونه اقدام علیه امنیت ملی و نظم عمومی با واکنش قاطع نیروهای نظامی و انتظامی مواجه خواهد شد، جنبش انقلابی ادامه یافت. معترضان نهتنها از فعالیتهای خود نکاستند، بلکه در واکنش به این محدودیتها، مشارکت مردم و گستره اعتراضات افزایش یافت.[45] بنا به تصمیمی که از طرف رهبران مذهبی نهضت گرفته شد، مقرر گردید که به جای سینهزنی و راهانداختن دستههای عزاداری، راهپیمایی عمومی برگزار کرده و خواستههای خود را با شعارهای از پیش تعیینشده و قطعنامهای که بنا بود روز عاشورا در پایان کار خوانده شود، اعلام کنند. سپس تظاهرات روز عاشورا با نظم و آرامش برگزار شد. همچنین قطعنامهای که از سوی کمیته برگزارکننده صادر شده بود، بهوسیله آیتالله سید محمد بهشتی قرائت شد که در آن به مواردی نظیر رهبری امام خمینی، براندازی رژیم شاه، برقراری حکومت عدل اسلامی، تأمین حقوق بشر، رعایت حقوق اقلیتها، آزادی مردم، اجرای عدالت اجتماعی و تأمین حقوق کارگران و دهقانان، از بین بردن تبعیض، استقلال اقتصادی و احیای کشاورزی و پیشرفت صنعت، ادامه اعتصابها و ... اشاره شده بود.[46]
در این روز، شمال شهر تهران بهشدت تحت کنترل ارتش قرار گرفت و اطراف کاخ نیاوران زیر پوشش تانکها و زرهپوشها درآمد و سربازها را از مردم دور نگه داشتند. در این دو روز (تاسوعا و عاشورا) با توجه به وخامت اوضاع، فرودگاه مهرآباد به روی هواپیماهای داخلی و خارجی بسته شد و بالگردهای ارتش نیز مراقب اوضاع بودند.[47]
یکی از حوادث روز عاشورا، حادثه پادگان لویزان بود. لازم به یادآوری است که پیش از واقعه لویزان، پیامهایی از سوی امام خمینی خطاب به ارتشیان صادر و در تمامی آنها، از ارتشیان خواسته شد تا به مردم بپیوندند. در یکی از پیامهای امام خمینی، از افسران جوان خواسته شد تا به مردم بپیوندند و از ملت نیز درخواست شده بود تا با حفظ امنیت از آنها نگهداری کنند. در پایان این پیام، امام به مردم توصیه کردند که در این موقعیت حساس به کسانی که دانسته یا نداسته امر به سکوت میکنند، اعتنا نکنند و همچنان به مبارزات خود ادامه دهند و در شرایط اعتصاب که ارتباط بین شهرها بسیار دشوار است، به هر وسیله ممکن، اخبار مبارزه را به یکدیگر برسانند.[48]
با توجه به اینکه نیروهای گارد جاویدان و لشکر گارد همانند سایر یگانهای نظامی در وضعیت آمادهباش کامل قرار داشتند و تعداد بالگردهای مستقر در محوطه پادگان لویزان نسبت به روزهای پیشین افزایش یافته بود،[49] حادثه پادگان در نتیجه شایعه بمباران تظاهرات مردمی شکل گرفت؛ به عبارتی نیروهای انقلابی گارد شاهنشاهی برای جلوگیری از آن، دست به عملیات پیشگیرانه زدند. عاملان این اقدام، گروهبان دوم اسماعیل سلامتبخش،[50] اسلحهدار گردان 155 و سرباز وظیفه ناصرالدین امیدی بودند.[51]
در روز 20 آذر، طبق نقشهای که از قبل طراحی شده بود، حمله آغاز شد: «سربازامیدی از ناحیه شمال و از پلههای شرقی و گروهبان سلامتبخش نیز از سمت جنوب ساختمان مرکزی ستاد گارد جاویدان به افسران مجتمع در سالن ناهارخوری حمله مینماید. از جانب سلامتبخش در این برنامه اشتباهی رخ میدهد و به جای اینکه داخل ناهارخوری افسران شود به سالن ناهارخوری درجهداران وارد میشود و فقط دو تا سه درجهدار آنجا تیر میخورند و بعد وقتی متوجه اشتباهش میشود، ساختمان ستاد را دور میزند و از طرف ساختمان فرماندهی به جلوی ستاد میآید.»[52]
جریان این واقعه مخفی نگه داشته شد و تعداد کشتهشدگان رسماً اعلام نشد.[53] در گزارش ستاد گارد شاهنشاهی که بعداً صادر شد، در مورد مخفی نمودن حادثه آمده است: از آن جایی که ممکن بود عدهای از رسانهها و رادیوهای بیگانه از اطلاعات ستاد گارد شاهنشاهی «بهرهبرداری مضره» نمایند، از این رو بلافاصله اعلامیهای صادر نشده است.[54]
از طرف دیگر، زمان وقوع حادثه پادگان لویزان با اوجگیری مبارزات مردمی و اعتصاب و تعطیلی روزنامهها مصادف بود؛ بنابراین خبر این حادثه در جراید رسمی منعکس نشد و حتی در بولتنهای محرمانه ارتش و ساواک نیز به جزئیات آن پرداخته نشد.[55]
طی ماهها و حتی سالهای بعد اطلاعاتی از این واقعه در روزنامهها و خاطرات درز کرد. نخستین بار، پس از پایان اعتصاب مطبوعات، روزنامه کیهان در مطلبی با عنوان «72 افسر و درجهدار در حمله به ناهارخوری گارد جاویدان کشته شدند.» به صورت مختصر به این واقعه پرداخت.[56] روزنامه اطلاعات هم در مطلبی تحت عنوان: «واقعه پادگان لویزان» به این حادثه اشاره کرد، اما جزئیات آن را بررسی نکرد.[57] طبق گزارش ستاد گارد شاهنشاهی، در این حادثه هفت نفر از نیروهای گارد شاهنشاهی و هفت نفر از هوانیروز کشته و 22 نفر از نیروهای گارد و 14 نفر از هوانیروز مجروح شدند.[58]
بنا بر خاطرات هاشمینژاد، در این حادثه یک درجهدار و چند سرباز به افسران گارد حمله کردند و فقط تعداد اندکی از آنها را کشتند.[59] آنتونی پارسونز، سفیر انگلیس در ایران در سالهای 1352 تا 1357، در خاطراتش مینویسد: «در این واقعه هفت افسر کشته و پنجاه نفر زخمی شدند.»[60] در برخی دیگر از منابع تعداد کشتهها 14 و تعداد مجروحان حادثه 52 نفر ذکر شده است.[61]
روزنامه کیهان درباره این حادثه نوشت: «ساعت 5 / 1 بعدازظهر عاشورا، یک افسر، دو درجهدار و چهار سرباز مسلح به ناهارخوری افسران ارشد پادگان لویزان حمله بردند و با رگبار مسلسل هفتاد و دو نفر از افسران ارشد و درجهداران پادگان لویزان و هوانیروز کشته شدند ... اعلامیه غیررسمی حاکی است ... 27 افسر، 41 درجهدار و 4 سرباز را کشتهاند. کلیه حملهکنندگان به غیر از یک سروان هوانیروز که دستگیر شده، کشته شدهاند.»[62]
شخص نجاتیافته هوانیروز که دستگیر و زندانی شده بود، در جریان انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد.[63] سید محسن هاشمینژاد، فرمانده گارد شاهنشاهی علایق مذهبی عاملان این حادثه را در این امر دخیل میداند و معتقد است آنها توسط گروههای دیگری تحریک شده بودند.[64] بررسی وصیتنامههای آنها علایق مذهبی آنها را نشان میدهد.[65]
گفتنی است اعلامیهها و نوارهای سخنرانی امام خمینی در انقلابیشدن درجهداران و سربازانی که از خانوادههای مذهبی بودند، مؤثر بوده است؛ چرا که وقوع حادثه پادگان لویزان، شکنندگیِ یکی از وفادارترین یگانهای ارتش شاهنشاهی را نشان میدهد و دلیلی بر نفوذ پیامهای امام خمینی در بدنه آن است. بنا به گفته فردوست حادثه گارد در تنزل روحیه محمدرضاشاه سهم زیادی داشت.[66]
سروان حسین مرجانی که در آن زمان از اعضای گارد جاویدان شاهنشاهی بود، در مورد پیامدهای این حادثه گفته است: «[این حادثه] گوشهای از تشکلهای داخلی دوستان ما بود. ما حتی این تیراندازی را ناچیز میدانستیم و طرح ما هدفگیری فرماندهان دانهدرشت بود؛ اما به هر تقدیر، آن حرکت کمر رژیم را شکست و باورشان شد که گارد محافظ آنها هم با مردم است؛ ضمن اینکه مثل دیگر یگانها، خیلی از آنها به فرمان امام فرار کرده بودند و آنهایی هم که مانده بودیم، دو سه نفری یک گروه تشکیل داده بودیم و مترصد فرصت بودیم تا به رژیم ضربه بزنیم که اگر انقلاب پیروز نمیشد، افرادی قطعاً اعدام میشدند.»[67]
واقعه پادگان لویزان در اوج مبارزات انقلابی مردم ایران و همزمان با گسترش راهپیماییهای اعتراضآمیز، افزایش ساعات حکومت نظامی، واگذاری ریاست دولت به ارتشبد غلامرضا ازهاری و فرار هر روزه سربازان و نظامیان از پادگانها به دستور امام خمینی رخ داد و این حمله سرآغازی بود برای اقدامهای تعدادی دیگر از سربازان، همافران و درجهداران که به قتل دهها تن از افسران و فرماندهان نیروهای سهگانه ارتش شاهنشاهی ایران منجر شد. از میان قربانیان این حملات میتوان به سپهبد عبدالعلی بدرهای، فرمانده نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی و سرلشکر محمدامین بیگلری در روز 23 بهمن 1357 اشاره کرد.
لازم به یادآوری است گارد شاهنشاهی پس از پیروزی انقلاب منحل شد و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، لشکر 21 حمزه از ادغام تیپهای لشکر یکم مرکز و لشکر دوم مرکز، همچنین گردان 144 از گارد جاویدان تشکیل شد و در طول جنگ، به عنوان یگان عملکننده در اغلب عملیاتهای گسترده حضور داشت. پادگان و قرارگاه فرماندهی این لشکر پس از جنگ، به تبریز منتقل شد و نام آن نیز به لشکر 21 حمزه تغییر یافت.
ادامه دارد....
[1] . فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست)، ویراستار عبدالله شهبازی، اطلاعات، 1382، تهران، ج 1، ص 134.
[2] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3 ، ص 8.
[3] . جعفر شفقت در سال 1294 در تبریز متولد شد. در سال 1312 وارد دانشکده افسری شد. وی به مناصبی چون فرماندهی گارد شاهنشاهی، فرماندهی لشکر پیاده ارومیه، رئیس ستاد نیروی زمینی و در نهایت آجودان شاه شد. وی پس از قیام 29 بهمن 1356 مردم تبریز و برکناری اسکندر آزموده، شفقت استاندار آذربایجان شد. وی تندخویی و سبوعیت آزموده را نداشت، بهطوری که بیشتر تظاهرات و راهپیماییهای تبریز تا پیروزی انقلاب با درگیریهای کمتری صورت میگرفت. با روی کار آمدن شاپور بختیار، شفقت وزیر جنگ شد. حسین فردوست درباره او مینویسد: «از نظر معلومات نظامی کمتر از متوسط بود. باهوش نبود هرچند زرنگیهای کوچک و در سطح فهم خود را داشت. او افسر سالمی هم نبود و چندین بار سوء استفاده مالی کرد ولی دنبال نشد. آنطور که شنیدم شفقت پس از پیروزی انقلاب مدتی تمارض کرد و در خانه بود و پس از چندی بهطور قاچاق از کشور خارج شد و ابتدا به آمریکا و سپس به پاریس رفت.» (انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1377، ج 3، چاپ اول، ص 84.) جعفر شفقت از نظامیان بهائی بود. (وهمن، فریدون، صد و شصت سال مبارزه با آیین بهائی، چاپ سوم، سوئد، نشر باران، سال 2010: ص 357 – 358؛ برای اطلاعات بیشتر در مورد نقش بهائیان در ارتش دوره محمدرضاشاه بنگرید به مقاله: «نقش و عملکرد بهائیان در ارتش در حکومت پهلوی دوم»، سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی).
[4] . فردوست، پیشین، ص 134-135.
[5] . حسین فردوست در 2 اسفند 1296 در تهران به دنیا آمد. پدرش سیفالله افسر ژاندارمری و دارای پنج فرزند به نامهای ایران، توران، حسین، نصرتالله و مهین بود. حسین در سال 1304 وارد مدرسه نظام شد. در سال 1310 همراه با ولیعهد برای ادامه تحصیل به سوئیس کالج لُهروزه رفت و وقتی بعد از پنج سال (1315)، به ایران بازگشت، قصد ادامه تحصیل در رشته پزشکی را داشت، اما با توصیه رضاخان از آن صرف نظر کرد و به گذراندن دورههای مختلف نظامی در دانشکده افسری پرداخت. او در زمان صدارت دکتر محمد مصدق (1331 ـ 1332) برای اخذ دکترای حقوق در رشته قضایی به پاریس اعزام شد و پس از مراجعت که مصادف با وقایع پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود، به مدت یک سال بهعنوان دانشجو، دوره دانشگاه جنگ را طی کرد و پس از آن از سال 1332 تا 1334، بهعنوان استاد در این دانشگاه به تدریس پرداخت. بعد از سقوط دولت دکتر محمد مصدق در سال 1332 و تثبیت و تحکیم حاکمیت پهلوی، موقعیت و منزلت سیاسی ـ نظامی حسین فردوست نیز دچار تغییر اساسی شد و با حمایت بیشائبه دربار و شخص محمدرضاشاه بهسرعت گامهای ترقی را طی کرد و یکی از قدرتمندترین افراد در دربار و دولت پهلوی شد. برخی از مهمترین مناصب و مشاغل وی در این دوران عبارت بودند از: معاون رسته پیاده دانشکده جنگ(1317)، منشی مخصوص محمدرضا(1320 ـ 1327)، فرمانده گارد جاویدان (1328)، مأمور تأسیس دفتر ویژه اطلاعات در سال 1338 و ریاست بر آن، قائممقام ساواک از 1340 تا 1345، آجودانی محمدرضا 1348، رئیس سازمان بازرسی شاهنشاهی از سال 1350 تا 1355. وی در سال 1355 به درجه ارتشبدی رسید. حسین فردوست در مجموع ۵۲ سال از زندگی ۷۶ سالهاش را در ارتباط نزدیک با محمدرضا شاه پهلوی گذراند. بعد از فرار شاه در 26 دیماه 1357، حسین فردوست در ایران ماند و به مدت پنج سال از دید دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی مخفی شد. سرانجام در سال 1362 دستگیر و به مدت چهار سال در زندان ماند و به نگارش خاطرات خود از دوران کودکی تا 1357 پرداخت. برای مطالعه بیشتر بنگرید به مقاله: «سیر کوتاهی در زندگی ارتشبد حسین فردوست»، سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی.
[6] . فردوست، پیشین، ص 135.
[7] . ایرج محوی در سال ۱۲۸۲ به دنیا آمد. پس از اتمام تحصیلات دوره متوسطه وارد مدرسه نظام شد. او در سال ۱۳۰۸ پس از اتمام دانشکده افسری وارد خدمت ارتش شده و در سال ۱۳۱۹ و در دوره رضا شاه با درجه سرگردی به فرماندهی هنگ لشکر اول تهران رسید. پس از آن سمتهایی مانند: رئیس کارگزینی ارتش، فرماندهی لشکر رضائیه و زمانی فرماندهی لشکر اهواز و فرماندهی گارد جاویدان را از آن خود کرد. او در سال ۱۳۴۰ به درجه سپهبدی رسید و پس از بازنشستگی به ریاست اداره حفاظت شرکت ملی نفت منصوب شد. محوی در سال ۱۳۵۵ درگذشت و در گورستان ابن بابویه به خاک سپرده شد. او از نظامیان بهائی در ارتش شاه بود.
[8] . فردوست، پیشین، ص 135.
[9] . همانجا.
[10] . فردوست، پیشین، ص 135.
[11] . عباس قرهباغی در سال 1297 در تبریز متولد شد. دارای تحصیلات نظامی و غیرنظامی (لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و دکتری حقوق از دانشگاه پاریس) بود. وی پس از گذراندن دوره دانشکده افسری به درجه افسری نائل شد. او در اسفند 1342 رئیس دادگاه تجدیدنظر در محاکمه سران نهضت آزادی ایران (آیتالله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و غیره) بود و با تأیید رأی دادگاه بدوی محاکمه شوندگان را به حبسهای طولانی محکوم کرد. قرهباغی در سال 1354 به درجه ارتشبدی رسید. قرهباغی در سمتهایی همچون فرماندهی گروهان مستقل ضدهوایی لشکر یک، فرماندهی گروهان سوم گارد شاهنشاهی، معاون گارد جاویدان، استاد دانشکده فرماندهی و ستاد، فرمانده تیپ دانشجویان و دانشآموزان، فرمانده دانشگاه نظامی، فرمانده لشگر گرگان، فرمانده لشگر یک گارد، رئیس ستاد نیروی زمینی شاهنشاهی، فرمانده سپاه یکم، جانشین فرمانده نیروی زمینی و فرمانده ژاندارمری فعالیت داشت. وی از سوی دولت شریفامامی و ارتشبد ازهاری در سال 1357 با سمت وزیر کشور وارد کابینه شد. قرهباغی آخرین رئیس ستاد مشترک ارتش بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به فرانسه گریخت و در مهر 1379 در پاریس درگذشت. (انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، استان خراسان رضوی، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1400، کتاب چهاردهم، ص 127).
[12] . فردوست، پیشین، ص 135-136.
[13] . همان، ص 136.
[14] . محمود بهارمست در سال 1278 در تهران متولد شد. در مدارس دارالفنون، سن لوئی و نظام مشیرالدوله درس خواند و در سال 1299 درجه افسری گرفت. در سال 1301 از طرف وزارت جنگ، برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و تخصص توپخانه گرفت و پس از بازگشت در واحدهای مختلف کار کرد. برخی مشاغل نظامی وی، عبارت است از: ریاست ستاد لشکر اول، فرماندهی تیپ توپخانه مرکز، رئیس واحد توپخانه ارتش، ریاست سررشته داری، فرماندهی دانشکده افسری، فرماندهی دانشکده جنگ، ریاست ستاد ارتش در دولت مصدق بعد از سیام تیر 1331 که در اسفند ماه همان سال برکنار شد. او در سال 1356 در حالی که از هر دو چشم نابینا شده بود، از دنیا رفت. (سپهبد مهدیقلی علوی مقدم به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1384، چاپ اول، ص 2).
[15] . فردوست، پیشین، ص 136-137.
[16] . همان، ص 137.
[17] . همان، ص 137-138. بهطور کلی، افراد گارد شاهنشاهی به دو قسمت تقسیم میشدند: یک عده داوطلب بودند که سوابق سیاسی و غیرسیاسی این اشخاص و خانوادههایشان بررسی میشد و دستگاه اطلاعاتی مراقب اعمال و رفتار این افراد بودند. دسته دیگر، افراد وظیفه بودند که سوابقشان از دستگاههای محلی و دستگاههای اطلاعاتی استعلام میشد و تا زمانی که از کانال دستگاه اطلاعاتی گارد نمیگذشتند و کاملاً اطمینان حاصل نمیشد، آنها را در انجام وظیفه پاسداری نمیگذاشتند. (تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3 ، ص 12 و 13). علاوه بر تشکیلات فوق، در تهران یک لشکر کامل وجود داشت که از زمان ارتشبد غلامعلی اویسی، لشکر یک گارد نامیده شد. فردوست، پیشین، ص 138.
[18] . محسن هاشمینژاد در ۸ تیر ۱۲۹۹ متولد شد، تحصیلات نظامی خود را ابتدا در دبیرستان نظام آغاز و درسال ۱۳۲۱ با رتبه دانشجوی ممتاز از دانشکده افسری فارغالتحصیل گردید. وی دوره مقدماتی را در کالج نظامی یوستیس در ویرجینیا و دورههای عالی را در کالجهای نظامی یوستیس و فورت فرسن آمریکا و دوره فرماندهی و ستاد را در انستیتوی نظامی فورت لونوورت با موفقیت به پایان رساند. اولین سمت ستوان هاشمینژاد فرمانده دسته گروهان دانشکده افسری بود. وی در سال ۱۳۳۲ و با درجه سرگردی ریاست رکن سوم و همزمان استاد تاریخ نظامی دانشکده افسری را عهدهدار گردید. در سال ۱۳۳۸ پس از بازگشت از دوره فرماندهی و ستاد از آمریکا سمت استادی در دانشکده تاکتیک دانشگاه جنگ را عهدهدار گردید. وی همچنین رئیس ستاد لشکر آذربایجان بود. در سال ۱۳۳۹، به سمت ریاست ستاد لشکر ۱ و در سال ۱۳۴۰ به سمت فرماندهی گارد جاویدان که در آن زمان تحت امر همین لشکر بود منصوب گردید. وی به واسطه لیاقت و حسن فرماندهی در یک دوره ۱۳ ساله توانست ضمن تشکیل گارد شاهنشاهی آمادگی رزمی این یگان را تا سطح سپاه ارتقا و عملاً گارد شاهنشاهی را به یکی از مهمترین یگانهای پیاده ـ مکانیزه در نیروی زمینی تبدیل نماید. هاشمینژاد در سال ۱۳۵۳ به سمت ریاست سرای نظامی شاهنشاهی و ژنرال آجودان محمدرضا شاه پهلوی منصوب گردید و این سمت را تا آخرین روز حضور در کشور حفظ نمود.
[19] . زمانی که ارتشبد غلامعلی اویسی فرمانده گارد شاهنشاهی بود.
[20] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3 ، ص 8.
[21] . همان، ص 9-10.
[22] . دراین زمان، ارتشبد اویسی به فرماندهی لشکر گارد رسید و سپهبد هاشمینژاد به فرماندهی گارد شاهنشاهی منصوب شد که به مدت دوازده سال (تا سال 1353) در این سِمت بود.
[23] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3 ، ص 8-9.
[24]. عبدالعلی خان بدرهای در سال 1298 ش در کرمانشاه متولد شد و از سال 1321 به صف ارتش پیوست. پس از طی دوره دانشگاه جنگ در سال 1341، مدت کوتاهی را در ساواک مشغول و سپس به عنوان معاون و رئیس ستاد لشکر یک گارد منصوب شد. بدرهای سپس به فرماندهی گارد سلطنتی جاویدان منصوب و با حفظ سمت به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد. وی به دستور محمدرضاشاه به عضویت کمیته بحران دوران انقلاب اسلامی نیز منصوب شد و سرانجام در روز 23 بهمن ماه سال 1357 در پادگان لویزان ترور شد. سپهبد بدرهای پیش از اینکه به فرماندهی گارد شاهنشاهی برسد، رئیس ستاد گارد شاهنشاهی و معاون سپهبد هاشمینژاد بود.
[25] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3 ، ص 12 و 10.
[26] . همان، ص 15.
[27] . فردوست، پیشین، ص 138.
[28] . نعمتی، محمدعلی، «ناتوانی گارد شاهنشاهی در مهار انقلاب اسلامی؛ تحلیلی بر ساختار، عملکرد و فروپاشی (به روایت اسناد تاریخی)، تحقیقات اسنادی انقلاب اسلامی، سال هفتم، شماره 13، بهار و تابستان 1402، ص 330-331. طبق خاطرات سپهبد محسن هاشمینژاد، در گارد شاهنشاهی دستگاهی به نام دستگاه اطلاعاتی وجود داشت که موظف بود هر محلی که مورد بازدید شاه قرار میگرفت، 24 تا 48 ساعت پیش از بازدید شاه، بازرسی شود. پس از بازدید محل موردنظر، تحت نظر مأموران گارد قرار میگرفت و رفت و آمد آنجا را کنترل میکردند. بنا بر خاطرات هاشمینژاد «بدون بازدید گارد هرگز اعلیحضرت یا علیاحضرت جایی نمیرفتند. ... و بعد از اینکه همه جا بازدید میشد، یک افسری مسئول آنجا میشد، یک عدهای مأمور و افراد [گارد] جاویدان یا افراد وظیفه در اختیار این قرار میگرفتند. او میشد فرمانده و مسئول آن منطقه در آن مأموریت و وقتی که اعلیحضرت تشریف میبردند، بعد از اینکه بازدیدشان تمام میشد، وقتی دیگر همه کار آنجا تمام شد، این افراد را از آنجا برمیداشتند و میآمدند سر کار خودشان. تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3، ص 16.
[29] . نعمتی، پیشین، ص 334.
[30] . همان، ص 335.
[31] . همان، ص 335.
[32] . همان، ص 332.
[33] . برای اطلاعات بیشتر بنگرید به: مجموعه مقالات همایش 15 خرداد زمینهها و بسترها، به کوشش دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، تهران، سوره مهر، تهران، 1388، ج 1، ص 435 ـ457.
[34] . در خاطرات سید محمد هاشمینژاد، که در آن زمان فرمانده گارد بود، درباره حادثه 15 خرداد و نقش نیروهای گارد شاهنشاهی در سرکوب قیام آمده است: «در جریان 15 خرداد، آقای [اسدالله] علم، سمت نخستوزیری را داشتند. در آن روز، بهطور قطع و یقین، آقای علم رل (نقش) بسیار مهمی را در از بین بردن شورش 15 خرداد بر عهده داشتند. تا آنجا که به خاطر دارم برای کسب اجازه و آزادی عمل، ایشان به حضور اعلیحضرت شرفیاب شدند و تا آنجا که بعدها شنیدم مصراً خواستند که اجازه بگیرند که دستشان در کار جلوگیری از اقدامات شورشیان باز باشد و تصور میکنم که چنین اجازهای را هم دریافت کردند و بعد از این اجازه دیگر واقعاً برای هر لحظه کاری را انجام دادند، کسب اجازه مجددی نکردند و به همین جهت دستشان باز بود، امرای ارتش را خواستند و گفتند که امروز به هر صورتی که بشود باید این شورشها خاموش بشود و وقتی به یک قسمت نظامی یا یک فرمانده نظامی یک دستور روش و صریح داده بشود که تکلیفش را از نظر انجام مأموریت بداند، مسلماً آن فرمانده میداند که چه باید بکند و در آن موقع هم ارتشبد [غلامعلی] اویسی که درجه سرلشکری داشتند، فرمانده لشکر گارد بود و با کمک سایر عوامل انتظامی توانستند که در روز 15 خرداد شورش را بخوابانند.» (تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 5، ص 2-1). او درباره چگونگی حضور نیروهای گارد شاهنشاهی در سرکوب قیام میگوید: «در روز 15 خرداد، درست یک چیزی حدود ساعت دهونیم، رئیس ستاد لشکر ... تلفن کرد به من، گفت که الآن از میدان سپه عدهای در حدود بین سی تا پنجاه هزار نفر دارند میآیند به طرف کاخ و ما هم کوچکترین کمکی به شما نمیتوانیم بکنیم. برای اینکه در تمام شهر درگیر هستیم. آن روز از صبح رادیو را آتش زده بودند. وزارت دادگستری را آتش زده بودند. در تمام خیابانها تمام اتوبوسها را برگرداندند و آتش زده بودند و مردم در وحشت فوقالعاده قرار داشتند. واقعاً یک روز سرنوشتساز بود. ... اصلاً در تمام شهر ارتش درگیر و درگیری نگرانکننده [بود]. چون ارتش نباید خرد خرد درگیر بشود، باید جمع باشد که بتواند بهاصطلاح، ضربه لازمی اگر لازم باشد بزند و بعد دو مرتبه جمع شود. اما آن روز یک طوری شده بود که این ارتش را همه تقسیم کرده بودند؛ یعنی در حقیقت هیچ نیرویی که بتواند رزرو باشد و کمک بکند نبود. حالا وضع ما چیست؟ اعلیحضرت توی کاخ مرمر در دفتر نشستند و مشغول کار هستند. من در داخل کاخ مرمر دارای دو گردان سرباز هستم که یک گردانش گردان جاویدان هست که افراد این گردان کسانی هستند که دائمی هستند. یک گردانش وظیفه هستند. من پیش خودم فکر کردم که آیا این لحظه لحظهای است که من بروم از پادشاه اجازه بگیرم؟ من دیدم که این کار، کار پادشاه نیست که من تصمیم بگیرم که چهکار باید بکنم الآن. صدای تیراندازی حالا از میدان سپه به چهارراه حسنآباد [میرسید]. چهارراه حسنآباد تا در کاخ مرمر یک فاصلهای در حدود شاید پانصدمتر دارد. یک لحظهای پیش خودم فکر کردم، گفتم که اگر این عده بیایند در کاخ، خوب راهی که من دارم این است که یک مسلسل بگذارم آن بالا و تیراندازی کنم. ولی خوب، من چرا این کار را بکنم؟ به عوض اینکه بیایم اینجا بایستم، بگذارم این عواملی که دارم بروند جلو و درهمان لحظه این تصمیم را گرفتم. وقتی من به فرمانده گردانی که مسئول این کار بود این حرف را زدم، باور کنید یک نگاه یک خردهای وحشتناکی به من کرد که ما کاخ را تنها بگذاریم برویم؟ و من مجبور شدم بهشدت به او چیز بکنم که ... «مواظب باش اگر کوچکترین سرپیچی بکنی، تسلیم دادگاهت میکنم.» و او بلافاصله متوجه شد و عده شروع کرد حرکتکردن. همینقدر که در کاخ باز شد، سرباز از توی کاخ آمد بیرون و آن آرایش لازم را گرفت و ... با یک آرایش خیلی منظم حرکت کردند به طرف چهارراه حسنآباد و با ... خشونت کامل. ... اینها با همان حرکت خشونتآمیز خودشان وقتی به چهارراه حسنآباد رسیدند ... ما بدون یک تیراندازی تمام اینها را متفرق کردیم. ... بهطوری که بلافاصله ما در آن روز بهکلی چهارراه حسنآباد را بستیم. ... از بالا چهاراه امیراکرم را بستیم، از میدان، میدانی که توی سیمتری است[میدان باغشاه سابق و حُرّ فعلی]، روبهروی آن سربازخانه ما، آنجا را بستیم. به هر حال، دور تا دور کاخ را بهکلی بستیم. ... این مصمم بودن سبب شد که ورق برگردد.» تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 2، ص 9-6.
[35] . همان، ص 12.
[36] . نعمتی، پیشین، ص 333.
[37] . برای مطالعه بیشتر بنگرید به: «بزرگداشت قیام پانزده خرداد در قم در سال 1354 و بازتاب آن»، سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی.
[38] . صحیفه امام، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران، 1378، ج 3، ص 100.
[39] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 1، ص 12. در خاطرات فردوست هم آمده است که در جریان کشف سازمان نظامی حزب توده مشخص شد که «دو نفر از افسران مهم «گارد جاویدان» عضو حزب توده هستند. یکی سرگردی بود که نامش را فراموش کردهام و از نظر من بهترین افسر گارد بود و دیگری سرگرد ناظر. در این جریان ایرادی به من وارد نشد؛ چون از رکن دو ستاد ارتش کتباً درباره پرسنل «گارد جاویدان» جداگانه سؤال شده بود و جوابیه رکن دو در مورد این دو نفر حاکی بود که هیچگونه سوابق مضره سیاسی ندارند؛ لذا به سرتیپ دیهیمی ـ معاون وقت دفتر نظامی شاه ـ دستور داده شد که موضوع را تحقیق کند. نتیجه تحقیق این بود که در پرونده هر دو سوابق مبهمی از موضوع وجود داشته و رکن 2 نباید آنان را بدون سوابق مضره سیاسی اعلام مینمود. به رئیس رکن 2 ایرادی وارد نشد، ولی شاید کارمند مسئول پرونده مورد مؤاخده واقع شده باشد. (فردوست، پیشین، ص 138-139) افسر فوق که فردوست نامش را فراموش کرده بود، سرگرد عبدالصمد خیرخواه است. او پس از کشف سازمان نظامی حزب توده دستگیر و نخست به اعدام و سپس با یک درجه تخفیف به جبس ابد محکوم گردید. خیرخواه پس از مدتی با ابراز ندامت مشمول عفو شاه شد و آزاد گردید. سرگرد فتحالله ناظر به شوروی گریخت و پس از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت. ناظر از یک خانواده مشهدی است که اعضای آن ندیمههای تاجالملوک پهلوی بودند. او به همین مناسبت مورد اعتماد شاه و فردوست بود. (همان، پاورقی ص 139).
[40] . پارسا بناب، یونس، تاریخ سیاسی ارتش ایران، انتشارات آذر، واشنگتن، 1363، ص 64.
[41] . پرویز نیکخواه از طرفداران حزب توده بود و در شاخه جوانان این حزب عضویت داشت. وی در اوایل دهه چهل در انگلستان، به عضویت «کنفدراسیون جهانی دانشجویان ایرانی مقیم خارج از کشور» درآمد. نیکخواه در مهر 1341 نیز به همراه دوستانش زمینه تظاهراتی علیه ورود اردشیر زاهدی به انگلستان را برنامهریزی کرد. نیکخواه از رهبری حزب توده انتقاد داشت و به این دلیل به همراه گروهی از اعضای جوان حزب، تن به انشعاب دادند. نیکخواه پس از بازگشت به ایران در سال 1342، با عدهای از دوستانش از جمله احمد منصوری، فیروز شیروانلو و منصور پورکاشانی، گروهی را پایهگذاری کردند که با آرا و افکار مائو همخوانی داشت. در بهار سال 1344 نام پرویز نیکخواه در ماجرای سوءقصد به محمدرضا پهلوی مطرح شد. در پی این ماجرا، حکم بازداشت نیکخواه صادر میشود. پس از گذشت پنج سال، پرویز نیکخواه در تاریخ 25 /4 /1349 مورد عفو قرار گرفته و آزاد میشود. در پی آزادی نیکخواه، روزنامهها اقدام به انتشار ندامتنامه وی کردند. براساس اسناد، شخص شاه دستور داد تا یک مصاحبه تلویزیونی با پرویز نیکخواه ترتیب داده شود تا ندامتنامه وی در تلویزیون نیز پخش گردد. نیکخواه پس از این ابراز ندامت و اعلام وفاداری به سلطنت، بهسرعت در دستگاه پهلوی رشد کرد و به عنوان نظریهپرداز رژیم شاه معرفی شد. او کار خود را با نگارش متونی در رد افکار و اندیشههای چپ شروع کرد و عملاً در خدمت دستگاه پهلوی قرار گرفت. در پی پیروزی انقلاب اسلامی، پرویز نیکخواه نیز به مانند بسیاری دیگر از سرسپردگان رژیم پهلوی دستگیر و در دادگاه انقلاب محاکمه شد. او در 22 اسفند 1357 اعدام گردید. برای مطالعه بیشتر بنگرید به مقاله: «نگاهی به کارنامه پرویز نیکخواه، مارکسیستی که تئوریسین رژیم پهلوی شد»، سایت مرکز بررسی اسناد تاریخی.
[42] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 3، ص 18. برای اطلاعات بیشتر در این مورد نک: ترور شاه؛ حادثه کاخ مرمر به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1378.
[43] . نعمتی، پیشین، ص 336-337.
[44] . در این پیام، مردم از دادن مالیات منع شده بودند و از کارمندان شرکت نفت خواسته شده بود که از خروج نفت جلوگیری کنند. امام همچنین خواستار شدند تا لیستی از وزرا و صاحبمنصبان رژیم تهیه تا در موقع لزوم تکلیف ملت با آنها معلوم شود. و بعدها اگر همچنان اصرار بر حمایت از شاه را داشتند، آنها را به سزای اعمال خود برسانند. ایشان همچنین از خطبا و وعاظ خواستند تا در جلسات خود به افشاگری بیشتری بپردازند و روحانیونی که به روستاها میروند، مردم را از ظلمهای رژیم آگاه کنند. امام خمینی در پایان از همه قشرهای مردم خواستند تا برای برچیدن سلسله پهلوی و برقراری حکومت مبتنی بر اسلام به پا خیزند. صحیفه امام، همان، ج 5، ص 75-78.
[45] . مدنی، جلالالدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1362، ج 2، ص 301-302.
[46] . حسینیان، روحالله، انقلاب اسلامی (زمینهها- چگونگی و چرایی)، یک سال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1387، ج 5، ص 669-671.
[47] . مدنی، پیشین، ص 302.
[48] . صحیفه امام، همان، ج 5، ص 211-217.
[49] . روزنامه کیهان، شماره 10742، 5 تیر 1358، ص 8.
[50]. طبق گزارشی که بعداً در تاریخ 5 تیر 1358 در روزنامه کیهان چاپ شد و به بررسی این حادثه پرداخت، سلامتبخش حدود شش ماه پیش از آن حادثه با چند تن از دوستان و درجهداران همفکر خود و چند سرباز وظیفه در تماس بود و آنها را در جریان افکار خود درباره ترور شاه گذاشته بود. روزنامه کیهان، شماره 10742، 5 تیر 1358، ص 8.
[51]. نوروزی فرسنگی، احمد، ارتش در تاریخ و انقلاب اسلامی، زهد، تهران، 1385، ص 578؛ «حماسه انقلاب و ایثار در پادگان هوانیروز»، فصلنامه 15 خرداد، سال 4، شماره 18، بهار 1374، ص 139.
[52] . روزنامه کیهان، شماره 10742، 5 تیر 1358، ص 8.
[53] . قرهباغی، همان، ص 69.
[54] . حماسه انقلاب و ایثار در پادگان هوانیروز»، همان، ص 138.
[55] . انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی، تهران، 1384، ج 19، پاورقی ص 383.
[56] . روزنامه کیهان، شماره 10605، 16 دی 1357، ص 8.
[57] . روزنامه اطلاعات، شماره 15753، 16 دی 1357، ص 2.
[58] . «حماسه انقلاب و ایثار در پادگان هوانیروز»، همان، ص 138.
[59] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 6، ص 4-5.
[60] . پارسونز، آنتونی، غرور و سقوط، ترجمه منوچهر راستین، هفته، تهران، 1363، ص 170.
[61] . نوروزی فرسنگی، پیشین، ص 579.
[62] . روزنامه کیهان، همان، ص 8.
[63] . روزنامه کیهان، شماره 10742، 5 تیر 1358، ص 8.
[64] . تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه با محسن هاشمینژاد، نوار شماره 6، ص 4.
[65] . . روزنامه کیهان، همان، ص 8.
[66] . فردوست، پیشین، ص 593.
[67] . عزیزی، حشمتالله، تاریخ شفاهی ارتش در انقلاب اسلامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1386، ص 82.

ارتشبد حسین فردوست

سپهبد عبدالعلی بدرهای

سرلشکر پرویز امینافشار

رضا شمسآبادی (عامل ترور شاه در 21 فروردین 1344)

استوار دوم محمدعلی باباییان قمصری از نیروهای گارد جاویدان

استوار دوم آیتالله لشکری از نیروهای گارد جاویدان

گزارش روزنامه کیهان از حادثه لویزان (حمله به نیروهای گارد شاهنشاهی)، 5 تیر 1358.

گزارش روزنامه کیهان از حادثه لویزان (حمله به نیروهای گارد شاهنشاهی)، 5 تیر 1358.
تعداد مشاهده: 144










