امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: هر کس عبرت گرفتن را بشناسد چنان است که در میان گذشتگان و پیشینیان زندگانی کرده باشد. غررالحکم، جلد 2، صفحه 688، به نقل از آثارالصادقین، آیت‌الله احسان‌بخش.

تاریخ را جدی بگیرید و با دقت نگاه کنید، ببینید چه اتفاقی افتاده است. عبرت از گذشتگان، درس و آموزش قرآن است. مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از پاسداران- 1374/10/15

 

مقالات با درج سند

نگاهی به قیام عشایر بویراحمد در سال‌های 1341 – 1342


تاریخ انتشار: 13 اسفند 1403


اشاره

قیام عشایر ایل بویراحمد که در اواسط اسفندماه ۱۳۴۱ و پس از انقلاب سفید شاه آغاز شد، یکی از مهم‌ترین وقایع تاریخ عصر پهلوی دوم (۱۳۲۰ ـ ۱۳۵۷ه‌ ش) به‌شمار می‌رود، و با توجه به اهمیت آن[1] تاکنون کمتر مورد توجه محققان و پژوهشگران بومی و غیربومی قرار گرفته است.

در این مقاله، کوشیده شده است تا نمایی کلی و تحلیلی تازه از قیام ـ به همراه گوشه‌هایی از اسباب و علل، زمینه‌ها پیامدها و نظر مخالفان و موافقان آن ـ ارائه شود.

 

ساختار اجتماعی و طبقاتی

پیش از همه باید ساختار اجتماعی و طبقاتی منطقه کهگیلویه و بویراحمد بررسی شود. ایلات شش‌گانه کهگیلویه و بویراحمد، متشکل از طوایف متعدد است. حاکم محلی هر طایفه «کدخدا» نامیده می‌شد و حاکم محلی هر ایل را ـ که گاه به چند بخش تقسیم می‌گردید ـ «خان» می‌خواندند.[2] در سطح پایین‌تر از طایفه، «تیره‌ها»، «اولاد» و «دهه‌هایی» بودند که «ریش‌سفیدان» آنان را رهبری می‌کردند. در قاعده هرم طبقاتی ایل و طایفه، توده عظیم مردم یا «رعیت» قرار گرفته بودند. این رعایا اغلب به کشاورزی و دامداری می‌پرداختند. در کنار آنان، گروه‌های جنبی دیگری نیز وجود داشتند که اگرچه جزو «رعیت» بودند، ولی از آنان پایین‌تر محسوب می‌‌شدند. این گروه‌های مختلف، حرفه‌های مخصوص به خود را داشتند؛ «خطیران» یا سلمانی‌ها، «آرایشگر» بودند؛ «مهتران» نوازنده و موسیقیدان بودند و در مجالس شادی و غم حضور می‌یافتند. و سرانجام «غربت‌ها»، که آهنگری می‌کردند.

با این حال گروه‌های دیگری نیز وجود داشتند که از اهمیت و ارزش و اقتدار بالایی نیز برخوردار بودند. از جمله «سادات» که در مناطق مختلف می‌زیستند و علمای دینی از میان آنان بیرون می‌آمدند، سادات خود گروه مهمی بودند که خوانین، کدخدایان، ریش‌سفیدان و توده مردم برای آنان احترام و جایگاه خاصی قایل بودند. «میرزا‌ها» گروه دیگری بودند که غالباً به عنوان منشیان و مباشران خان در دستگاه خوانین حضور داشتند. «نوکر»ها، هم گروه دیگری بودند که در میان دستگاه برخی از خوانین ـ به سبب شمار زیادشان ـ یک طایفه به‌شمار می‌رفتند.[3]

قدرت خوانین در ایلات کهگیلویه و بویراحمد متفاوت بود و به تبع آن قدرت کدخدایان نیز در طوایف مختلف.

در محدوده زمانی مورد تحقیق (13۴۰ ـ ۱۳۴۲) به دلیل نقش بارز ایل بویراحمد سردسیر (بویراحمد علیا و سفلی) در شکل‌گیری حوادث و وقایع منطقه و پیامدهای آن ـ به ویژه غائله جنوب ـ تکیه تحلیل بیشتر بر ایل بویراحمد است. در واقع ایلات دیگر، در این برهه از زمان، تحت تأثیر حرکت بویراحمدی‌ها، رکود و سکوتی مصلحت‌آمیز اختیار کرده بودند. قدرتمندترین و با تجربه‌ترین خان بویراحمد، «عبدالله خان» بود که هیچ‌گاه نتوانست قدرت بلامنازع و بلا معارض منطقه گردد و سودای ایلخانی‌گری خود را محقق کند؛ هرچه کرد ناکام ماند.

در عصر پهلوی، غالباً قدرت خوانین وابسته به جنگجویان مشهور بود. آنان در برابر ظلم و ستم نظامیان مقاومت می‌کردند و گاه آنان را به قتل می‌رساندند و گاه نیز «خان» و «حاکم نظامی» با هم می‌ساختند و در دستگیری و قتل جنگجوی عشایری همداستان می‌شدند. این بدان معناست که قدرت جنگجوی عشایری، هم مانعی برای نظامیان بود و هم مزاحم قدرت خان. نمونه این همکاری خان و ژاندارم، در هر دو دوره رضا و محمدرضا شاه رخ داده است.

اگرچه گاهی جنگجوی عشایری به عنوان «یاغی» به کوه و کمر می‌زد، به بهانه جاسوسی و یا همکاری با دولتیان به قتل و غارت اموال برخی از مردم منطقه دست می‌یازید ولی در مجموع وجود او در کوه و دشت، ترس و توهم نظامیان و دولتیان و حتی خوانین را در پی داشت. خان گرچه در بسیاری مواقع از قدرت رزمی جنگجوی عشایری بهره می‌گرفت و از آن طریق در تثبیت قدرت خویش و دور نگه داشتن نظامیان تلاش می‌کرد، اما در مواقعی هم که قدرت جنگجو را در مخالفت با خود می‌دید، برای از میان برداشتن او، نهانی با نظامیان در می‌آمیخت و همّ خود را مصروف آن می‌کرد. این‌گونه برخوردهای متضاد و منفعت‌طلبانه خان، زنجیرهای اتحاد و اطمینان ایلی و حتی طایفه‌ای را از هم می‌گسیخت.

همین همکاریِ خان و ژاندارم برای از میان برداشتن جنگجوی عشایری، نشان می‌دهد که در ایل بویراحمد، «خان» قدرت بلا منازع نبود و نمی‌توانست به هر کاری دست زند.

عرض اندام خوانین بدون همکاری کدخدایان و بزرگان و جنگجویان طوایف میسر نبود. در برابر او جنگجویانی نیز بودند که هیچ‌گاه تسلیم نمی‌شدند و با مبارزه خویش، مانع از جاه‌طلبی و قدرت‌یابی بیش از حد آنان می‌‌شدند. به عبارت دیگر و آن‌گونه که در میان محلیان مشهور است، «خانی پول است و پنج تیر».[4]

خوانین با تمسک به ازدواج‌های سیاسی با کدخدایان و سرشناسان طوایف، به‌جد می‌کوشیدند تا آنان را مطیع محض خویش نمایند؛ اما همیشه در تحقق «نیت» خویش موفق نبودند.

خوانین، بی‌تردید از طریق کدخدایان طوایف، بر ایل اعمال قدرت می‌نمودند و گاه کدخدا و افراد طایفه‌اش این استیلای خان را بر نمی‌تافتند که در این صورت به جنگ و جدل میان آنان می‌انجامید.

نمونه‌هایی از این دست در تاریخ معاصر ایل بویراحمد وجود دارد که حتی یک طایفه کوچک با جنگجویان اندک خویش، قدرت عظیم و لشکری خان را با شکست مواجه می‌کرد. این موضوع که در بویراحمد، خان قدرت بلامنازع بوده و به هر خلافی دست می‌زده است، تفکری موهوم و مطرودی است؛ زیرا شواهد بسیاری وجود دارد که خان بدون همکاری کدخدا، نه بر طوایف مسلط می‌شد و نه بر ایل. البته این‌گونه کدخدایان و جنگجویان مبارز نیز کم بودند، اما هیچ‌گاه «ایل»، خالی از آنان نبوده است.

 

خلع سلاح

قدرت رزمی عشایر و مقاومت آنان، به «تفنگ» وابسته بود. این تفنگ و نوع مدرن آن، برنو، که از ۱۳۲۰ش به بعد به دست عشایر افتاد، ابزار مهمی بود که جنگجوی عشایری با آن می‌توانست در برابر هر ظالم و زورگویی بایستد.[5] او این سلاح را آن‌چنان عزیز می‌داشت که تأثیرش به خوبی در اشعار حماسی و عاشقانه «عامه» پیداست.

عاشق ایلی برخلاف تمام عاشقان ـ که از سر تعارف و تشویق هر «چه» داشت فدای معشوق می‌کرد ـ حاضر به «قربان» کردن تفنگ خویش در راه معشوق نبود و به صراحت می‌گفت:

«هر چه دارم قربونت غیر از تفنگم                               وردارم چربش کنم سی روز تنگم»[6]

روز «تنگ»، همان روز مبادا است که تمام حیثیت و شرف و ناموس ایلی در خطر است و اگر جنگجوی عشایری ـ که به‌رغم زمختی و خشونت، لطیف طبع و عاشق‌پیشه نیز هست ـ این «تفنگ» را نداشته باشد، نمی‌تواند از حیثیت و ناموس ایل دفاع کند و به همین دلیل است که علی‌رغم گفته حافظ که:

«هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت»، عاشق ایلی به صراحت سخن دلش را ـ که شاید بر معشوق او نیز گران آید ـ بیان می‌کند.

اختلافات خونینی که از ۱۳۲۳ش بدین سو، گریبان بویراحمدی‌ها را گرفت، موجب حضور پررنگ نظامیان دولت مرکزی در منطقه شد. این نظامیان با کمک خوانین و برخی از کدخدایان و دادن امتیاز به آنان، موفق به خلع سلاح مردم ایل شدند. خلع سلاح پی‌درپی از سال ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۱، تفنگ‌های خوش‌دست و دقیق را از دست رزمندگان عشایری خارج کرد.

مقاومت در برابر مأموران خلع سلاح فایده‌ای نداشت. آنان با شکنجه‌های سخت، تاب و توان تفنگداران را از بین می‌بردند و مجبورشان می‌کردند تا سلاح دوست‌داشتنی خویش را از مغاک کوه‌ها و از زیر خار و خاشاک به درآورند و دو دستی تقدیم نظامیان نمایند.

اگرچه در مناطق دور افتاده‌تر مثل دشت روم و جلیل بویراحمد مقاومت‌ها بیشتر بود، اما اغلب بی‌فایده بود.[7] با این همه فشار، باز عشایر به جستجو و خرید اسلحه رو می‌آوردند و از بازستاندن مکرر آن توسط نظامیان مأیوس نمی‌شدند.

 

زمینه‌های عمومی قیام

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت دکتر محمد مصدق و آغاز یکه‌تازی محمدرضا شاه، حضور جدی و علنی امریکا در ایران نمایان‌تر شد. این حضور فعال تا سقوط حکومت پهلوی ـ علی‌رغم نوسانات آن ـ وجود داشت. البته رؤسای جمهور آمریکا به دلیل برخی اختلافات نظری و عملی «حزبی»، گاه سیاست‌های متضاد و غیر یکسانی در کشورهایی همچون ایران اعمال می‌کردند. از جمله «جان.اف.کندی» سی و پنجمین و جوان‌ترین رئیس‌جمهور دمکرات آمریکا، سیاست‌های خاص خود را دیکته و اعمال می‌کرد. او سیاست‌های اصلاحی خاصی ارائه می‌کرد که در پس هر کدام از آن‌ها انگیزه‌ای خاص نهفته بود. از نظر کندی، کشورهای جهان سوم و از جمله ایران در معرض خطر کمونیزم قرار داشتند و توجه به آن‌ها از اهمیت زیادی برخوردار بود. رابطه ایران و آمریکا هم در سطح مطلوبی قرار داشت و طبعاً ایران آماده پذیرش سیاست‌های آمریکا در قبال شوروی بود. بنابراین آمریکایی‌ها علاوه بر حمایت از سلطنت محمدرضا، می‌کوشیدند که یک «مهره» نزدیک به خویش را به عنوان نخست‌وزیر به شاه پیشنهاد و از او حمایت نمایند.

دکتر علی امینی عاقد کنسرسیوم نفت و تحصیل‌کرده خارج، بهترین مهره بود که سرانجام در اردیبهشت ۱۳۴۰ به نخست‌وزیری رسید.[8]

سابقه طرح اصلاحات ارضی که اغلب از آن به عنوان یکی از عوامل اصلی قیام عشایر به رهبری خوانین یاد می‌شود، به سال ۱۳۳۸ش و دوره نخست‌وزیری اقبال باز می‌گردد. با وجودی که این طرح در سال ۱۳۳۸ش «تسلیم مجلس شد اما دولت اقبال در حقیقت قصد اجرای آن را نداشت و فقط می‌خواست اعتراض آمریکا را خاموش سازد.»[9] به گفته «مدنی»، در میان سیاست‌های متضاد انگلیس و آمریکا، «شاه نتوانست در این سیاست [پیروی از انگلیس] پایدار بماند و بالاخره از لحاظ اقتصادی وضع به آنجا رسید که بالاجبار امینی را که معرف سیاست آمریکا بود، پذیرفت و مأمور تشکیل کابینه ساخت و او اصلاحات آمریکایی را به مورد اجرا گذاشت و سپس شاه به رقابت با امینی برخاست و همان اقدامات را به عنوان انقلاب سفید دنبال نمود و قدرت را در داخل کشور با تغییر سیاست از آن خود ساخت.»[10]

بدین‌گونه شاه که با سفر به واشنگتن، اطاعت و انقیاد خود را نسبت به اجرای سیاست‌های آمریکا و دولت کندی ثابت کرده بود، توانست امینی را برکنار و میدان را برای عرض‌اندام خویش مهیا کند. البته در دوره نخست‌وزیری دکتر امینی، سیاست‌های اصلاحی آمریکا، از جمله اصلاحات ارضی محرک هیچ واکنشی نبود. مالکان بزرگ کشور نیز هیچ عکس‌العمل اعتراض‌آمیزی از خود بروز ندادند. طبیعتاً در جنوب کشور و از جمله در ایلات کهگیلویه و بویراحمد ـ به‌ویژه ایل بویراحمد ـ نیز هیچ‌گونه اعتراضی یا مخالفتی بروز نکرد.

به این ترتیب امینی کنار رفت و اسدالله علم ـ که از او به عنوان غلام خانه‌زاد محمدرضا نام می‌بردند ـ به نخست‌وزیری رسید. در واقع اوج اعتراضات و مخالفت‌های توده شهری و نیز قیام مسلحانه روستاییان و عشایر، در دوره نخست‌وزیری علم رخ داد. «لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی»[11] خشم روحانیت را برانگیخت و آنان که دین را در معرض خطر می‌دیدند، با اعلامیه‌ها و تلگراف‌های متعدد خویش، خواستار لغو لایحه شدند.

در رأس روحانیان و طلاب مخالف برنامه‌های دولت در حوزه علمیه قم، یک روحانی «شجاع» قرار گرفته بود که با بی‌باکی تمام، در اعلامیه‌های شدیداللحن و تهدیدآمیز خویش، دولت علم و تا اندازه‌ای شاه را زیر سؤال می‌برد.[12] آیت‌الله سید روح‌الله خمینی که مدتی بعد به عنوان «امام»، زعامت و پیشوایی روحانیان و توده مردم شهری و روستایی را بر عهده گرفت و آنان را به ایستادگی در برابر ظلم و ستم فرا می‌خواند، به دوران طولانی رکود و سکوت حوزه‌های علمیه، بر ضد سیاستمداران قدرت‌پیشه پایان داد.

در اثر فشارهای علما و اعتراضات مردم و اعلامیه‌های شدید و غلیظ امام خمینی، به‌ناچار دولت علم عقب‌نشینی و نخست‌وزیر، لایحه را ملغی اعلام کرد. اندکی بعد صحنه سیاست کشور، با اعلام «لوایح شش‌گانه» یا «انقلاب سفید» دستخوش بحرانی بسیار خونین و خشن شد که از پس آن، ناقوس زوال حکومت به صدا درآمد.

طیف وسیعی از مردم، مخالفان لوایح شش‌گانه را تشکیل می‌دادند و رژیم هم از آن آگاه بود؛ اما برای «لوث» کردن قیام اصیل مردم، تبلیغات وسیعی را درباره اصلاحات ارضی و الغای رژیم ارباب و رعیتی کرد و هر مخالفتی را با سمت و سوی ابقای حکومت ارباب و رعیتی قلمداد نمود. علی‌رغم این ترفند تبلیغاتی، «در زمان اصلاحات ارضی، مالکین بزرگ و فئودال‌ها همان کسانی بودند که برای پیاده کردن اصلاحات ارضی مجهز شده بودند و بعد از اجرای این برنامه انقلابی تحت عناوین مختلف قانونی و تعاریفی که داشتند همچنان مالک بزرگ باقی ماندند و در پناه زراعت مکانیزه و کارگر کشاورز قرار گرفتند.»[13]

سخنرانی‌ها و به‌خصوص اعلامیه‌های افشاگرانه امام که در سطحی وسیع از جامعه تکثیر و پخش می‌شد، جو ملتهب کشور را در تمام مناطق شهری، روستایی و عشایری و در میان تمام قشرهای جامعه، برافروخته‌تر می‌کرد.

بسیاری از طلاب جوان حوزه‌های علمیه سراسر کشور، با تمام وجود به‌رغم خطرات بسیار زیاد ـ اعلامیه‌ها را تکثیر و منتشر می‌کردند. تأثیر این حرکت در فارس نیز بسیار بالا بود و در میان توده مسلمان و شیعه مذهب فارس و کهگیلویه و بویراحمد، بیش از توده‌های روستایی و عشایری دیگر نقاط کشور، خود را نشان داد.

اعتقادات قوی مذهبی آنان از عوامل اصلی واکنش سریع و خونین ایشان بوده است. آیت‌الله محلاتی از علمای مشهور فارس، رکن رکینی در میان روحانیان و در سطح مملکت به شمار می‌رفت.[14] برادران حائری شیرازی (شیخ محیی‌الدین و شیخ صدرالدین)، به‌ویژه شیخ صدرالدین حائری شیرازی که رابط میان روحانیون قم، تهران و شیراز بود، نقش بسیار فعالی داشتند.[15]

آیت‌الله ملک حسینی که مولد او «بویراحمد» بود، تأثیر بسیاری در تهییج مذهبی مردم منطقه فارس ـ به ویژه بویراحمد ـ داشت. آیت‌الله شهید سید عبدالحسین دستغیب نیز از جمله فعالانی بود که، بیشترین ارتباط وی با عشایر کوهمره سرخی به رهبری حبیب‌الله شهبازی بود.[16] سید علی‌اصغر حسینی، امام جمعه فعلی یاسوج، از جمله طلاب جوانی بود که اعلامیه‌های امام را در کوه‌های خطرناک و صعب‌العبور بویراحمد به مبارزان می‌رساند.[17]

از طلاب دیگری که اکثراً در حوزه علمیه «خان» شیراز و تحت سرپرستی آیت‌الله ملک حسینی درس می‌خواندند و در امر اطلاع‌رسانی و پخش اعلامیه علما و مراجع، به‌ویژه اعلامیه‌های امام فعالیت داشتند، می‌توان به سید عبدالعلی تقوی، سید یحیى تقوى، سید عبدالوهاب بلادی، سید حمدالله حسینی، سید عبدالعظیم عنایی (= انایی)، سید جهان موسوی بیدکی، سید یونس هاشمی، سید محمدحسین محمودی، شیخ عباسعلی شریفی، ذوالانوار و... اشاره کرد.

 

اوضاع بویراحمد و چگونگی آغاز قیام

در آن زمان اقتدار ایل در دست خوانین و کدخدایان بود و آنان تنها با همکاری یکدیگر می‌توانستند قدرت‌نمایی کنند.

در ایل بویراحمد، اکثر خوانین و کدخدایان، با هم پیوندی سببی و نسبی داشتند و با آنکه بی‌درنگ در کارها و منافع جمعی با هم مشارکت می‌کردند، هیچ‌گاه اعتماد کلی و واقعی نسبت به یکدیگر نداشتند و همیشه در حالتی از «شک» و «تردید» نسبت به هم به سر می‌بردند. همین تزلزل و عدم اعتماد، عامل اصلی انشقاق و انفکاک سریع میان آنان بود.

عبدالله خان و پسرش خداکرم ضرغامپور از بویراحمد سفلی و ناصرخان طاهری از بویراحمد علیا از جمله خوانین بحران‌ساز در منطقه بودند. حرکات نسنجیده عبدالله خان، به علاوه اعمال خودسرانه پسرش خداکرم خان که پس از آزادی از زندان ـ در سال‌های پس از ۱۳۴۰ ـ نیز ادامه یافت، در بحران داخلی منطقه مؤثر بود.

نظامیان دولتی که احتمالاً برخی از آنان بی‌علاقه به ایجاد تشنج در منطقه نبودند، با تعقیب مداوم خداکرم خان، بر عبدالله خان فشار زیادی وارد می‌آوردند.

به نظر می‌رسد خداکرم خان تحت تأثیر حرکت‌های انقلابی و چریکی آن دوره ـ به‌ویژه انقلاب کوبا و رهبر آن فیدل کاسترو ـ به نوعی «اظهار وجود» می‌کرد.[18] «محمدعلی عمویی» در خاطراتش، می‌نویسد که خداکرم خان در زندان، غالباً به لهجه محلی بویراحمدی «ادعا می‌کرد: موخوم فیدلم».[19]

می‌توان حدس زد فشار نظامیان بر عبدالله خان و نیز احضار وی به تهران، هم به دلیل حرکات خود و پسرش خداکرم خان بوده و هم تطمیع یا تهدید وی برای عدم مقابله با برنامه اصلاحات ارضی. اسناد و مدارک موجود که خود تا اندازه‌ای دارای ابهام و تناقض است، به‌روشنی، ابهامات و خلجان فکری «محقق» را پاسخ نمی‌گوید. مع‌هذا همین اندازه روشن است که عبدالله خان و ناصرخان به تهران آمدند و پس از مدتی از تهران خارج شدند و به محض ورود به منطقه بویراحمد با کدخدایان و بزرگان طوایف و تیره‌های مختلف ملاقات کردند و آنان را برای انجام یک قیام مسلحانه همگانی تشویق نمودند. این‌که در تهران چگونه با آن‌ها برخورد شده و چه مطالبی میان آنان و دولتیان مطرح شده است و به جز دولتیان با چه کسان دیگری نشست و برخاست داشته‌اند و چه گفته‌اند و شنیده‌اند و چطور دولتیان آنان را یله و رها کرده‌اند و چگونه از تهران خارج شده‌اند ـ و به گفته برخی منابع فرار کرده‌اند ـ تنها بخشی از سؤالات و ابهامات موجود است.

به هر حال بنابر گفته شاهدان عینی و روایات متواتر، عبدالله خان و ناصرخان در تهییج و تشجیع عامه مردم به قیام علیه حکومت، از حمایت‌های صاحب‌منصبان و قدرتمندان مرکز، به‌ویژه نظامیان ارتش و همچنین روحانیان، داد سخن می‌داده‌اند و در ظاهر امید فراوانی به کمک ایشان داشته‌اند و بعید نیست که برخی اعلامیه‌های ضد رژیم روحانیان و احزابی نظیر جبهه ملی و نهضت آزادی به دست آنان نیز افتاده باشد.[20]

باری با موافقت نسبی بزرگان ایل، اتحادیه نیم‌بند بویراحمد شکل گرفت و جلسه سران در «دروهان» بویراحمد تشکیل یافت. در مرکز تجمع سران قوم، یک یک آنان به قرآن سوگند یاد کردند که بر بیعت و اتحاد خویش پای فشرند.[21] «ملا درویش دشتی (دشتیان)» در مثنوی طویلی، قیام عشایر را وصف کرده است که تنها اندکی از آن اشعار در «حافظه»‌ها مانده است. وی در ابیاتی از این «مثنوی» به سوگند خوردن بزرگان و کدخدایان بویراحمد علیا و سفلی اشاره کرده است:

«ز علیا و سفلی همه کدخدا                                                         بخوردند سوگند به اسم خدا

که تا آخرین قطره خون زنیم                                                     بکوشیم و این رسم را بشکنیم»

البته در این برهه حساس، نباید نقش فرماندهان نظامی و مسئولان دولتی منطقه را نادیده گرفت. به نظر می‌رسد برخی از آنان ـ بنا به هر دلیلی ـ در ناآرامی و اغتشاش منطقه دست داشته‌اند. یعقوب غفاری به صراحت می‌نویسد: «خداکرم خان فرزند ارشد عبدالله خان با جلب موافقت سرهنگ علیزاده، فرماندار نظامی کهگیلویه و با موافقت سروان ایلخانی‌زاده، فرمانده ژاندارمری سی‌سخت، مبادرت به غارت روستای کریک نمود.»[22] همو می‌گوید:

«لشکر خوزستان طی دستور محرمانه به سرهنگ جعفری فرمانده ستون خلع سلاح بویراحمد سفلی تأکید کرده بود که با عبدالله خان برای اخذ بهره مالکانه همکاری نماید.»[23]

با آن‌که غفاری، سندی دال بر صحت این «دستور محرمانه» ارائه نمی‌کند، ولی با مراجعه به «بخشنامه» بخشدار نظامی وقت بویراحمد علیا ـ سرگرد نژده[24] ـ مشخص می‌شود که دولتیان نه تنها «بهره مالکانه» خوانین را قانونی شمرده که خود را موظف به اخذ و اجرای دقیق آن می‌دانسته‌اند. سرگرد نژده در این بخشنامه در تاریخ 26 /7 /40 «به عموم کلانتران و کدخدایان منطقه بویراحمد علیا» ابلاغ کرد: «وظایف هر کدخدا»، «در اجرای اوامر مؤکد... استاندار... فارس و بنادر و تیمسار فرماندهی سپاه پنج و تیمسار فرماندهی ناحیه ژاندارمری فارس در مورد امنیت منطقه بویراحمد علیا و برقراری نظم و انضباط کامل و خاتمه دادن به تشنجات...» مشخص شده است.[25] در بند 3 این بخشنامه به صراحت می‌نویسد: «هر کدخدا موظف است، بهره مالکانه را به‌طور عدالت به مالک مربوطه پرداخت نماید.»[26] گویی بهره مالکانه، خود یک «عدالت» بوده که می‌باید «به طور عدالت به مالک پرداخت» شود. در پرتو همین حمایت‌ها بود که ناصرخان طاهری و ایادی زمین‌خوارش برای تصرف اراضی طایفه «تیر تاجی» جنگیدند و البته شکست خوردند.[27]

نیروهای نظامی منطقه که چندان قدرتمند نبودند و توان مقاومت و مقابله با تجمع‌کنندگان بویراحمدی را در خود نمی‌دیدند، در گزارش‌هایی به «مرکز»، خواهان بمباران اجتماع سران ایل شدند.

در واقع همین بمباران مرکز اجتماع بویراحمدی‌ها ـ در روستای دروهان ـ آغازِ رسمیِ نبرد فریقین محسوب می‌شود. در پاسخ به این بمباران، بویراحمدی‌ها در یک رزم سنگین شبانه، «پایگاه» کوچکی در ده «توت نده» بویراحمد را تسخیر و نظامیان آن را قلع و قمع نمودند.

با وجود این پیروزی کوچک، ابتکار عمل از دست بویراحمدی‌ها خارج شد؛ زیرا بمباران‌های متوالی منطقه که دیگر «منطقه جنگی» اعلام شده بود، بر تسلط و اقتدار قیام‌کنندگان سایه افکنده بود. آنان از آن پس در دو گروه، نبرد را ادامه دادند؛ نیروهای عبدالله خان ـ بویراحمد سفلی ـ برای تصرف پادگانی در «لوداب» بویراحمد و نیروهای ناصرخان ـ بویراحمد علیا ـ به حوزه ممسنی عزیمت کردند؛ اما هر دو گروه در دستیابی به اهداف خویش ناکام ماندند. عبدالله خان و خداکرم خان پس از عدم موفقیت در تسخیر پادگان لوداب، با کمبود نیرو رو به رو شدند. آنان خیلی زود به این نتیجه رسیدند که ادامه قیام و ضربه‌زدن به حکومت غیر ممکن است. بنابراین برای حفظ جان خویش از منطقه موروثی خود جدا شدند و به تنگ تامرادی ـ در حوزه کی‌خورشید برومند ـ پناه بردند. آنان دیگر در پی «حشمت» و «جاه» نبودند، بلکه از «بد حادثه آنجا به پناه آمده بودند.»

کی‌خورشید برومند که تنها فردی بود که از جمع خویشاوندان عبدالله خان، مردانه در صحنه مانده بود، با صدماتی که نیروهایش در تنگ بریم (= برین، پرین) متحمل شدند، به تنگ تامرادی عقب نشست. البته میان او و ناصرخان، بی‌اعتمادی حاکم بود و هر دو نسبت به هم مشکوک بودند. ناصرخان طاهری هم، پس از درگیری ناموفق افراد عشایر با نیروهای نظامی در «کوپن» (= کوپون) ممسنی، فرسنگ‌ها از کانون حوادث فاصله گرفت و در کوه‌های صعب‌العبور «تنگ آبشور» و «پیچاب» مقر بابکانی‌ها که دایی‌های وی بودند مخفی شد. غفاری می‌نویسد که ناصرخان پس از واقعه بریم، «از وضع موجود متوحش شده بود» بنابراین با «همراهانش به تنگ آبشور رفتند.»[28]

 

هسته مقاومت

با این پیشامدها، تشجیع‌کنندگان مردم به این نتیجه رسیده بودند که استمرار قیام و مبارزه رویاروی، دیگر ممکن نیست و با پناه گرفتن در مکان‌های «امن» و دور از دسترس، حفظ جان خویش را در اولویت قرار داده بودند. عبدالله خان که تنها «کی خورشید برومند» را در صحنه داشت، از سر ناچاری به او پناه برد و از همان ابتدای قیام، تمام «میراث‌خوارانش» ـ که زن و زمین و زر در هبه داشتند ـ تسلیم دولتیان شدند.

پسر او، خداکرم خان هم که هیچ اقدام چشمگیری از خود بروز نداده بود، اکنون تنها و بی‌یاور، در موکب خالی پدر، تن به سرنوشت سپرده بود. اگرچه وی به‌رغم آن‌که در شمار عوامل بحران‌زای منطقه به شمار می‌رفت، در طول دوره «قیام» چندان مؤثر نبود. به هر حال این پدر و پسر، یقین کرده بودند که دیگر راه بازگشتی نیست.

بدین ترتیب عبدالله خان دانست که «تسلیم شدن» هیچ نفعی برای او در بر نخواهد داشت. در این صحنه پرتلاطم بازیگری و سیاست، به نظر می‌رسد که ناصرخان، بازیگرترین فرد صحنه بود. به‌رغم اسناد و مدارک معتبر و روایات و گفته‌های موثق و نیز مطالب و منابع مکتوب به جای مانده از آن دوره، هنوز به قطع و یقین نمی‌توان درباره او نظر داد. با این قراین و امارات متعدد و متضاد، باید به او، به دیده تردید نگریست. بی‌گمان نقش و تأثیر او از ابتدای شکل‌گیری تا پایان قیام، در هاله‌ای از ابهام مانده است.

در این میان شاید، تنها شخصیتی که از ابتدا تا انتهای قیام، حضوری صادقانه، چشمگیر و مؤثر داشت، «ملا غلامحسین سیاهپور جلیل» بود. در واقع او و طایفه‌اش، موجدان اصلی «قیام» به‌شمار می‌روند. چرا که در این باره منابع مکتوب و روایات متواتر و اسناد و مدارک معتبر، موجود است.

بی‌تردید، «خوانین آغازگر و شروع‌کننده حرکت قیام عشایر... بودند، اما تعیین‌کننده و پایان‌دهنده آن نبودند. کسانی ضربه را بر پیکره رژیم وارد آوردند که از «توده» مردم محسوب می‌‌شدند و فرمانده آن‌ها یک چهره مردمی و مسلمان واقعی بود که در گفته‌ها و سخنان خویش ـ قبل و بعد از قیام ـ هدف خویش را از مبارزه و قیام، حمایت از دین و روحانیت اعلام داشته است.»[29]

گفته‌های شاهدان عینی و روایات متواتر مورد وثوق، مؤید این «مهم» است که ملا غلامحسین از همان ابتدا نه تنها با اندیشه خوانین مخالف بود که خویشان و دوستانش را از همراهی و همکاری با آنان نیز نهی می‌کرد. «کی‌خدابخش مظفری» از فرماندهان اولیه قیام‌کنندگان ـ به‌ویژه در تسخیر پاسگاه توت نده ـ روایت می‌کند:

«ابتدا در اسفند ماه سال ۴۱ عبدالله خان و ناصر خان آمدند منزل پدرم (حاج اسماعیل مظفری)، ما اطراف آن‌ها جمع شدیم و آن‌ها توضیح دادند که ما قصد حرکت و غائله علیه رژیم را داریم. این حرکت از طریق روحانیت هم رهبری و هدایت می‌شود و عده‌ای از نیروهای نظامی هم با ما هماهنگ و هم‌عقیده می‌باشند و ادامه دادند که هر چه مخارج و هزینه متحمل شویم روحانیت تأمین می‌کند. بعد ما با آن‌ها هم‌عقیده شده، در معیت آن‌ها حرکت کرده، رفتیم منزل آقا یدالله ارجمند کدخدای ایل آغا (آقا). در منزل ایشان نامه امام(ره) که علیه رژیم شاهنشاهی مردم را به قیام دعوت نموده بود، به دست ما رسید. قابل ذکر است این نوشته در نی مخفی گردیده بود که نتیجتاً این اعلامیه موجب تحریک بیشتر در بین مردم گردید. چون این اطلاعیه باعث گردید که ما کاملاً به حرف آن‌ها باور و اعتماد کنیم.»[30]

کی‌خدابخش در ادامه می‌گوید: «ما به منزل غلامحسین رفتیم. و در آنجا ضمن مذاکره با آقای ملا غلامحسین، [وی] مخالفت خودش را اعلام کرد و گفت: من حاضر به همکاری با خوانین نبوده، ولی شما چرا همراه آن‌ها آمدی، من اطلاعیه‌ای را که مربوط به حضرت امام(ره) بود، به وی نشان داده و گفتم که: ظاهراً قیام اسلامی و حرکت ما جهاد است. لذا با خوانین هماهنگ شده، که ایشان هم گفتند که اگر این حرکت مشعل [نشأت] گرفته از پیام روحانیت باشد، من هم حاضرم.»[31]

نویسنده کتاب «بویراحمد و رستم گاهواره تاریخ» به جلسه بزرگان دو طایفه جلیل و بابکانی اشاره می‌کند که قبل از اینکه ناصرخان طاهری وارد منطقه‌شان شود، تصمیم گرفتند «به درخواست [وی] جواب منفی دهند.»[32]

این جلسه در منزل ملا غلامحسین ـ در باغچه جلیل ـ تشکیل شد و بزرگان هر دو طایفه که خویشاوندان سببی و نسبی ناصرخان بودند، معتقد به عدم همکاری با خوانین بودند.[33]

ناصرخان نیز با ورود به «خانه» بزرگان دو طایفه، نوعی التزام «اخلاقی» ایجاد کرد که عدم پاسخ مثبت به آن، دور از حمیت ایلی و مروت عشایری شمرده می‌شد.[34]

با وجود این، گروه کمی از هر دو طایفه در قیام شرکت جستند. ملا غلامحسین تنها یک تن از افراد طایفه‌اش را به همراه برد. «کازلفعلی» تنها جنگجویی بود که همراه ملا غلامحسین در دروهان ـ مرکز تجمع سران بویراحمد ـ حضور یافت. جوان بیست و چند ساله‌ای به نام «علی رنجبر» نیز همراه ایشان بود. در مجمع سران قوم، یک یک آنان به قرآن سوگند یاد کردند و بر پایمردی و عدم تسلیم خود به نیروهای دولتی تأکید کردند.

ملا غلامحسین «قسم» نخورد و به علاوه سخنانی ایراد کرد که هم «حقیقت» داشت و هم می‌توانست در تحریک حاضران ـ که هر کدام خود را بزرگی بی‌مانند می‌دانستند ـ مؤثر واقع شود و عزم آنان را در مبارزه جزم نماید:

«... هنگامی که در اواسط اسفند ۴۱ تعدادی از سران بویراحمدی در دروهان اجتماع کرده و برای تداوم مبارزه سوگند یاد می‌کردند، غلامحسین سیاهپور سوگند یاد نکرد و گفت: من می‌دانم بسیاری از کسانی که اکنون سوگند یاد می‌کنند سرانجام وارد بند و بست‌های سیاسی شده و مبارزه را رها خواهند کرد ولی من بدون سوگند تا آخرین نفس به مبارزه ادامه خواهم داد.»[35]

تقوى مقدم اضافه می‌کند که «سیر حوادث صحت این پیش‌بینی سیاهپور را تأیید کرد.»[36] شاعر عشایری ـ ملا درویش دشتی ـ در این باره چنین سروده است:

«ز علیا و سفلی همه کدخدا                                                         بخوردند سوگند به اسم خدا

که تا قطره خون آفرین زنیم                                                       بکوشیم و این رسم را بشکنیم

پس از این همه بحث و هم گفتگو                                              غلامحسین بیامد به سوی گرو

گرفتند ناچار او را همه                                                                   بیامد در این کار پر زمزمه»

منابع مختلف از نقش ملا غلامحسین به عنوان یک فرمانده جنگی تمام عیار، یاد می‌کنند. او که در درگیری‌های «توت نده» و «پل بریم» یکی از فرماندهان اصلی ـ و شاید اصلی‌ترین فرمانده ـ بوده است، وقتی شاهد وحشت‌زدگی و تزلزل ناصرخان پس از بمباران شدید پل بریم بود، تصمیم گرفت که دیگر جدا از همه این افراد بجنگد.

غفاری می‌نویسد:

[پس از این بمباران شدید]، «ناصرخان طاهری که از وضع موجود متوحش شده بود و وجود کی‌خورشید را مانع معرفی خود به نیروهای انتظامی می‌دید، در صدد از بین بردن او برآمد. ملا غلامحسین که وضعیت را چنین می‌دید، به کی‌خورشید گفت: به گمانم که به جز من و عبدالله خان همه تسلیم خواهند شد و از کی‌خورشید پرسید اگر ناصرخان خود را به ارتش معرفی کند، تو چه کار خواهی کرد؟ او در جواب گفت: من هم خود را تسلیم خواهم کرد.»[37]

بدین‌گونه ملا غلامحسین پس از مشاهده این قبیل ترس و تزلزل‌ها «هسته مقاومت» را تشکیل داد.

تکیه‌گاه اصلی او، جنگجویان وفادار «طایفه‌اش» بودند. تعدادی نیز از طوایفِ دوست و همسایه، نظیر «بابکانی‌ها» و «انصاری»‌های ساکن امیر ایوب انصاری، به «هسته مقاومت» پیوسته بودند و «توده»های مردم در بویراحمد، باوی و ممسنی، نیز از آنان پشتیبانی می‌کردند. وی با دلیری‌های جنگجویان درون جبهه، ضربات سهمگینی بر رژیم وارد آورد و با تکیه بر دلاوری‌های توده پشت جبهه هم، مدت‌ها مقاومت کرد و هم، آبرومندانه در حفظ این دستاورد مهم کوشید. موفقیت و مقاومت او با همکاری و همدلی هر دو گروه میسر شد.

 

تولد تازه

حدود یک ماه از قیام گذشته بود که ترکیب نامتجانس قیام‌کنندگان کاملاً از هم تفکیک شد. غفاری در تصویر این «تفکیک»، می‌نویسد:

«بعد از رویداد پل پریم، ناصرخان و همراهانش به تنگ آبشور رفتند. کی‌خورشید و بقیه هم هر کدام در منزل خود منتظر وقایع غیر قابل پیش‌بینی بودند. عبدالله خان هم با زن و بچه و بستگانش در تنگ تامرادی نزد کی‌خورشید به سر می‌بردند. رابط بین عبدالله خان و ناصرخان، کی‌خورشید بود.»[38]

غفاری البته هیچ اشاره‌ای به فرمانده جنگی قیام‌کنندگان نمی‌کند.[39]

ملا غلامحسین با جنگجویان طایفه‌اش، به منطقه مسکونی خویش ـ که اکنون در کانون حوادث واقع شده بود ـ بازگشت. در همین بحبوحه، جمعی از نظامیانِ لشکر ۹ خوزستان، به فرماندهی سرهنگ فیروزبخش و با حمایت و حضور علنی «ملک منصورخان باشتی»، از مالکان بزرگ کهگیلویه و بویراحمد، در «ده‌بزرگ» باشت و در نزدیکی محل سکونت گرمسیری «جلیلیان » اردو زدند. ده بزرگ محل زندگی سادات معروف «بحرینی» بود که به سادات ده‌بزرگی مشهور شده بودند و جمعی از خاندان جلیل‌القدر «بلادی» ـ که در بهبهان، بوشهر و شیراز نیز پراکنده بودند ـ در این ده می‌زیستند. به دلیل هم‌جواری و همسایگی سادات بحرینی با طایفه جلیل، ارتباط بسیار نزدیک مادی و معنوی خاندان بلادی و حسینی با خانواده ملا غلامحسین به‌خصوص پدرش ملاسیاه (سیاوش)، برقرار بود. جالب آن‌که نام ملا غلامحسین را یکی از علمای بزرگوار سادات ده‌بزرگ به نام «سید محمدعلی موسوی بلادی» انتخاب کرده بود تا در پناه این اسم عزت و آبرو بیابد.[40] پس از مرگ ملاسیاه، ارتباط تنگاتنگ سادات ده‌بزرگ و مردم طایفه جلیل همچنان ادامه یافت و خود ملا غلامحسین نیز در تحکیم هر چه بیشتر این ارتباط تلاش وافر می‌نمود.

در این برهه حساس، استقرار نظامیان در ده مربوط به سادات، به‌رغم آن‌که در دید عموم یک اشغال جبری و نظامی محسوب می‌شد، خود نیز یک نوع «پناهندگی» و آن هم در خانه سادات به شمار می‌رفت. بنابراین یک نوع مانع مذهبی و تقدس و تعهد اخلاقی برای ملا غلامحسین و جنگجویانش ایجاد شده بود. آنان علی‌رغم استقرار در جنب نظامیان و تصمیم به حمله، قریب یک هفته صبر کردند.

بنابراین، مردم منطقه باوی از موضع‌گیری نیروهای ملا غلامحسین در کوه‌های اطراف ده‌بزرگ مطلع شده بودند و اخبار آن را به «رهگذران» می‌دادند.

علاوه بر سادات ده‌بزرگ، سادات دیگری در حوزه باوی ـ به‌ویژه در روستاهای تکیه، بیدک و عنا (=انا) ـ زندگی می‌کردند که با ملا غلامحسین و طایفه جلیل آشنایی و ارتباط نزدیک داشتند. تعدادی از این ساداتِ ده بزرگی، بیدکی، تکیه‌ای و عنایی، در شیراز و در حوزه‌های علمیه، به خصوص حوزه علمیه «خان»، تحصیل می‌کردند و از نزدیک با وقایع و رویدادهای مملکتی آشنا بودند.

در این میان، روحانیت و حوزه‌های علمیه، کانون اصلی مخالفان رژیم بود و رخداد دوم فروردین ۱۳۴۲، در فیضیه قم، اکثریت روحانیان در مخالفت و دشمنی با سردمداران رژیم به تکاپو افتادند. فاجعه فیضیه نشان داد که هیچ‌گونه سازش و مصالحه‌ای میان روحانیت و حاکمان رژیم امکان پذیر نیست.

در فارس ـ چنان‌که پیش‌تر آوردیم ـ تحرک روحانیت در مخالفت با رژیم بالا گرفته بود و برخی از طلاب فارس و کهگیلویه و بویراحمد تحت تأثیر استادان و مراجع خویش، فعالیت بیشتری می‌نمودند. جمعی از سادات حوزه باشت و باوی نیز در تنویر افکار بومیان و تشجیع جنگجویان تلاش می‌کردند. رفت و آمد این عده از شیراز به منطقه و بالعکس ـ على‌رغم خطرات آن ـ بیشتر شده بود و اعلامیه‌های صریح و علنی امام زودتر از دیگر نقاط روستایی کشور به دست «خواص» محل می‌رسیده است.

امام که اعلامیه‌های متعددی صادر نموده و حتی عید نوروز ۱۳۴۲ را تحریم کرده بود، اکنون پس از «فاجعه فیضیه» اعلامیه مشهور «شاهدوستی یعنی غارتگری» را منتشر کرد و مبارزه با رژیم را بر تمام ملت واجب دانست. او با این کار، اوج شجاعت و صراحت خویش را نشان داد.

ایشان به صراحت اعلان کرده بودند که «اصول اسلام در معرض خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با این احتمال، تقیه حرام است و اظهار حق واجب (ولو بلغ ما بلغ )»[41]

این فتوای تاریخی در تاریخ ۱۳ فروردین ۱۳۴۲ و در پاسخ تلگراف تسلیت علمای تهران صادر شد و خیلی زود در سطح کشور پخش شد.[42]

حجت‌الاسلام سید حمید روحانی از آن فتوا به «فتوایی جهش‌بار و تاریخی» یاد می‌کند[43] و حجت‌الاسلام علی دوانی آن را «نقطه عطفی در مبارزه روحانیت با دستگاه سلطنت» می‌داند.[44] مدنی این فتوا را یک «فتوای تاریخی» ذکر می‌کند و می‌نویسد: «فتوای امام مؤثرترین دستوری بود که همه مردم و به خصوص روحانیت را به جنبش بی‌سابقه واداشت و سازش و تسلیم را مردود نمود و فکر عقب‌نشینی را از بین برد.»[45] مسعود بهنود معتقد است: «اعلامیه شاهدوستی یعنی غارتگری، چون بمب در سراسر کشور ترکید و هزاران نسخه از آن تکثیر شد.»[46]

اندکی پس از انتشار این اعلامیه، سید علی‌اصغر حسینی و سید عبدالعلی تقوی از طلاب جوان حوزه علمیه «خان» شیراز، به دستور آیت‌الله محلاتی و آیت‌الله ملک حسینی با اعلامیه‌های متعدد، از جمله این اعلامیه مهیج و تاریخی، به منطقه «باوی» آمده و با ملا غلامحسین ملاقات کردند.

سید علی‌اصغر حسینی در دستنوشته‌ای به ذکر خاطره این ملاقات پرداخته، آورده است:

«بسم الله الرّحمن الرّحیم، این حقیر سید علی‌اصغر حسینی در برخوردی که با مرحوم غلامحسین سیاهپور داشتم در سال ۴۲ که به عنوان پخش اعلامیه مراجع به آن منطقه رفته بودیم، وقتی که اعلامیه‌ها را خواندیم مخصوصاً اعلامیه امام که این جملات در آن بود اظهار حق واجب و تقیه حرام [است] ولو بلغ ما بلغ را که توضیح دادیم، آن مرحوم این جمله را بر زبان آورد که ۱۴ (چهارده) ساله شدم و اگر این مطلب [را] سه روز قبل می‌دانستم عده[ای] از ژاندارم‌ها را قتل عام کرده بودم ولی چون جریان روشن نبود، سعی می‌کردم که از برخورد با آن‌ها احتراز نمایم ولیکن حالا دیگر پس از حادثه قم و دیدن این اعلامیه‌ها از کشتن آن‌ها به هیچ‌وجه خودداری نخواهم نمود.» (سند شماره ۱).

سید عبدالعلی تقوی نیز ضمن تأیید مطالب سید علی‌اصغر حسینی، اضافه می‌نماید که ملا غلامحسین پس از شنیدن موارد مطرح شده در اعلامیه، به‌سختی متأثر شد و گفت: «سلام مرا به علما برسانید.»[47]

ملا غلامحسین و یارانش اکنون برای یورش به نظامیان مستقر در «ده‌بزرگ» مصمم و مهیا شده بودند.[48] احتمالاً همان شب یا شب بعد، حمله سراسری آنان آغاز گردید. هجوم سریع و شجاعانه عشایر، خیلی زود نظامیان را از سنگرهای اطراف ده‌بزرگ، به درون روستا عقب راند. نظامیان که در حین عقب‌نشینی، چند نفری کشته داده بودند، علاوه بر این‌که به خانه سادات پناه بردند و سادات را به نجات خویش فراخواندند، در مسجد جامع ده نیز پناه گرفتند.

سرهنگ فیروزبخش و ملک منصورخان باشتی، به خاندان بلادی و حسینی متوسل شده و با اعلام این مطلب که ده‌بزرگ را ترک خواهند کرد، خواهان مذاکره سادات با ملا غلامحسین شدند. بزودی با وساطت سادات ده‌بزرگی، ملا غلامحسین چاره‌ای جز پذیرش و خاتمه درگیری نداشت و بنابراین دستور داد نیروهای رزمی عشایر دست از محاصره بردارند و به موضع قبلی ـ که کوه‌های اطراف ده‌بزرگ بود ـ عقب‌نشینی کنند.

جنگجویان عشایر، در این درگیری متشکل از افراد طایفه جلیل و تعدادی از بابکانی‌ها و دو نفر از انصاری‌ها ـ به نام عبدالمحمد (عبدی) انصاری و ملا علی‌خان انصاری ـ بودند. در رأس جنگجویان بابکانی، «علی جغتا» (= جغتا یا علی علیداد) و «آقا لهراسب موسی‌پور»، از همان آغاز قیام، دلاورانه و وفادارانه حضور و نقش مؤثر خود را نشان داد و تا نثار جان خویش، مردانه مبارزه کرد.[49]

 

جنگ گُجستان نقطه عطف قیام[50]

وقایع بعد از نبرد نافرجام پل بریم (=پل برین = پرین)، همه حکایت از ابتکار عمل ملا غلامحسین و یاران وفادارش بود. اکنون مدت‌ها بود که خوانین از ترس، در تنگه‌های «امن» قرار گرفته بودند و دیگر کاری به «قیام» نداشتند.

ملا غلامحسین پس از تلاش نافرجام «ده‌بزرگ» به سوی «امیر ایوب» بازگشت. امیر ایوب، مکان مقدس مذهبی است که جمعی از انصاری‌ها ـ که ارتباط بسیار نزدیک خویشاوندی با طایفه جلیل داشتند ـ در آنجا ساکن بودند. دقیقاً معلوم نیست چند روز در امیر ایوب مانده بودند که به او خبر رسید گروه زیادی از نظامیان در نزدیکی محل سکونت طایفه جلیل اردو زده‌اند. محل استقرار این جمع نظامی در «نوگک» ممسنی و در همسایگی طایفه جلیل بود. نوگک و قلعه مستحکم آن، تا دو ماه پیش از آن، محل اقتدار و استقرار «حسینقلی‌خان» و پسرش «جعفرقلی‌خان» بود و اکنون قدرتمندان پیشین، خلع ید شده، در جای آن‌ها نظامیان دولت مرکزی نشسته بودند.

سرهنگ ناجی، فرمانده نظامیان برای ایجاد امنیت در حوزه مأموریت خویش، بزرگان و کدخدایان طوایف دور و نزدیک، به‌ویژه طایفه جلیل را فراخواند. او تلاش بسیار نمود که ملا غلامحسین را به‌گونه‌ای مسالمت‌آمیز و مصلحانه به اردوگاه بکشاند. تلاش «سرهنگ» نافرجام ماند و با آن‌که چند تن از سرشناسان و ریش‌سفیدان طایفه جلیل در اردوی نظامی حضور داشتند، مأموریت از پیش ‌تعیین ‌شده خویش را به سوی اماکن طایفه جلیل و نهایتاً تسخیر امیرایوب و «امحای کشت خشخاش» و تسلط بر یک منطقه فوق‌العاده مهم و حیاتی، به مورد اجرا گذاشت.

در دستورالعمل از پیش تعیین ‌شده، آمده بود: ابتدا هواپیماهای جنگی، مناطق مسکونی منطقه طوایف جلیل، بابکان و انصاری را بمباران نمایند و سپس نیروهای نظامی برای تصرف قطعی منطقه به حرکت درآیند.[51]

ظاهراً روز ۲۹ فروردین ۱۳۴۲، به علت نامساعد بودن هوا، بمباران انجام نشد.[52] به‌ناچار نظامیان بدون بمباران منطقه، به سوی «هدف» پیشروی نمودند. آنان در طی مسیر خویش، مکان‌های خالی از «سکنه» را اشغال و گزارش «تسخیر» و «فتح» آن را به مرکز فرماندهی اعلان می‌کردند. فرمانده ستون فرعی در نخستین گزارش خود اعلام می‌کند:

«... تیمسار سپهبد فرماندهی نیروهای جنوب... محترماً در ساعت ۱۱۳۰ گردنه گان‌گان [گنگون = گلگون] اشغال و ستون به سمت کوه عنا مشغول پیشروی است... ۱ – 30 /1 /42 سروان ریحانی‌فر»[53]

گزارش دوم وی از «شیرخوسی جلیل» مخابره می‌شود:

«تیمسار فرماندهی نیروهای جنوب... ستون در ساعت ۱۷ پس از گذشتن از کوه عنا که در مسیر قرار داشت ارتفاعات مسلط به آبادی شیرخوس [شیر خوسی] را اشغال و به علت خرابی راه و ماندن دواب اجباراً امشب متوقف و فردا به صوب برد بهمن گجستان حرکت خواهیم نمود...»[54]

عده‌ای از خانوارهای جلیلی در «شیر خوسی»، با مشاهده نظامیان ـ که فاصله زیادی نیز با آن‌ها داشتند ـ به ملا غلامحسین در روستای امیرایوب اطلاع می‌دهند تا هر چه زودتر از مسیر نظامیان خارج شود. غروب روز سی‌ام فروردین ۱۳۴۲ ملا غلامحسین با همراهان وارد منطقه شدند. «کُردی انصاری» نیز به آنان پیوسته بود.»

تا پیش از این، کردی انصاری در هیچ‌‌یک از صحنه‌های قیام شرکت نکرده بود و حضور کنونی وی هم، قوت قلبی برای دیگر جنگجویان بود و هم، نوید بخش فتح و فیروزی. چرا که بی‌هیچ مبالغه‌ای مؤثرترین و فعال‌ترین جنگجوی این نبرد به شمار می‌رفت.

کردی با حرکت خوانین مخالف بود و پس از این‌که اعلامیه مشهور امام به دست مبارزان رسید و برای او نیز در امیرایوب خوانده شد، با «مجاهدین» همنوا گردید. وی، افزون بر آن‌که شوهر خواهر ملا غلامحسین بود، یار دیرین و باوفای او نیز به‌شمار می‌رفت.

حال که یقین کرده بود، قیام جنبه «مذهبی» دارد و «جهاد» محسوب می‌شود، عدم شرکت خویش را ناصواب و دور از «دین» و مردی می‌دانست.[55]

«طایفه» در حال کوچ ییلاقی بود. هر کدام از «اولادی‌های» طایفه از مسیری جدا در حال کوچ بودند. با وجود این ده پانزده نفری تفنگچی و «چوبکی»[56] از طایفه جلیل و دو تن «انصاری» ـ عبدی و کردی ـ در نزدیکی نظامیان موضع گرفتند. بنا به دلایل عقلانی، هیچ‌گونه حمله یا شبیخونی به نظامیان زده نشد. در همان شب، افرادی از طایفه با بانگ‌های بلند و غریوهای غرا، خبر تصمیم ملا غلامحسین را ـ تا آنجایی که ممکن بود ـ به خانواده‌های در دسترس رسانیدند. بنابراین همان شب افرادی از طوایف جلیل، بابکانی و انصاری خبردار شدند و تا نزدیکی‌های صبح خود را به جایگاه موعود رساندند.

پیش از ورود نیروهای کمکی جدید، ملا غلامحسین همان ده پانزده نفر را تقسیم کرد و نیروهای زبده را برای موضع‌گیری پشت سر نظامیان فرستاد.

کردی انصاری، عبدالمحمد انصاری، حسنقلی فرخی (ایزدی)، گشتاسب خرمی، ملی بهروزی، ترکی پیرایش و قلندر، به فرماندهی کردی، اعضای این گروه بودند. پنج نفر اول اسلحه «برنوی بلند و متوسط» و دو نفر اخیر «پنج تیر پران» داشتند.

خود ملا غلامحسین با همراهی افرادی که اکثراً جوان بودند و سابقه‌ای در جنگ‌های حساس نداشتند، برای مقابله با جلوستون نظامی تعیین شدند. ملا غلامحسن محمدی، علی محمدی، بهمن امینی، فاضل فتاح‌پور، ملک احمد احمدی و علی‌جان صابری (فرخی) همراهان او بودند. در نیمه‌های شب، سید شریف حسینی روحانی طایفه، خود را به ملا غلامحسین رسانید و خواستار عدم برخورد با نظامیان، به‌ویژه در حوزه طایفه جلیل شد.

ملا غلامحسین پاسخ داد، مگر نمی‌دانی «سیدها» را از چند طبقه به زیر انداخته‌اند و مغزشان را متلاشی کرده‌اند. مگر نمی‌دانی «آقای خمینی» دستور جهاد داده است. وی اعلامیه امام را که در جیب گذاشته بود درآورد و به سید شریف نشان داد و ادامه داد «سید جان» من برای این مسئله می‌جنگم و با این گروه نیز یقیناً خواهم جنگید.

سید شریف با شنیدن این مطالب، دستش را دور سر ملا غلامحسین چرخاند و گفت: «امام زمان پشت و پناهت باشد. به جدم این‌ها «خون» ندارند.»[57] بدین ترتیب با حمایت روحانی محل مبارزان روحیه تازه‌ای یافتند.

در گرگ و میش هوا، جنگجویان عشایری پس از ادای فریضه صبح از هم جدا شدند و در مواضع از پیش‌تعیین‌شده مستقر گردیدند. در همین هنگام بسیاری از جنگجویان طوایف جلیل، بابکانی و انصاری نیز به وعده‌گاه آمدند. علاوه بر آنان، چند نفری نیز که پیش‌تر به همراه ناصرخان از کانون حوادث دور شده بودند، به جمع آنان بازگشتند. از جمله بهرام مندنی‌پور - که سابقه فراوانی در جنگیدن داشت - به همراه برادرش «جهرم» و نیز عیدی پاکباز و فرد دیگری به نام محمد صادق که همگی از ساکنان روستاهای یاسوج بودند. در میان این نیروهای کمکی، بابکانی‌ها از همه بیشتر بودند. آقا لهراسب موسی‌پور، دامادش بندر باقری، علی جغتا (علی علیداد)، آقا ولی راد، آقا حقیقت راد، لهراسب فروزان، امیر چشمک، موسی هاتی، خسرو کاشاه محمد، محمدتقی آقایاری، اعلمون حمیده‌فر از ترکان تنگ آبشور که همراه محمدحسن انصاری برادر عبدالمحمد انصاری حضور یافته بود، عوض زیلایی و غلامعلی دشمن زیاری از جمله این شرکت‌کنندگان بودند.

ملا غلامحسین فوراً دستور داد که تمام این افراد ـ که برخی نیز بی‌تفنگ بودند ـ در سمت چپ عشایر سنگر بگیرند. همگی منتظر ورود نظامیان به «مهلکه» شدند. ملا غلامحسین مقرر کرده بود که آغاز قطعی جنگ با شلیک وی خواهد بود.

ساعت از هشت گذشته بود که ستون نظامی از گردنه‌ای سرازیر و وارد «قتلگاه» گردید. تقریباً یک ساعتی طول کشید تا اولین دسته نظامی در تیررس ملا غلامحسین قرار گرفت. شلیک نخستین تیر و زخمی شدن ژاندارم «مرادی»، آغاز رسمی نبرد بود. نبرد گجستان که کاوه بیات به درستی آن را «نبرد آخر» نامیده است، بدین‌گونه آغاز شد.[58]

شرح مفصل نبرد در حوصله این مقال نیست؛ اما در طول ۲۱ ساعت جنگ سنگین و خونین در روز و شب ۳۱ فروردین ۱۳۴۲، ستون نظامی کاملاً تسلیم شد و در سحرگاه یکم اردیبهشت ۱۳۴۲ تمام نظامیان یا کشته و مجروح یا اسیر و دربند شدند و یا از صحنه نبرد گریختند. اسیران پس از خلع سلاح خیلی زود آزاد شدند و حتی برخی از عشایر مأمور شدند که با بدرقه آنان، مسیر بازگشت را نشانشان دهند.

از اوایل عصر روز درگیری، تا نیمه‌های شب، افراد بسیاری از طایفه جلیل و برخی از بابکانی‌ها خود را به رزمگاه رساندند. از جمله «کازلفعلی» جنگجوی دلاوری که در اولین درگیری ملا غلامحسین با رژیم پهلوی در ۱۳۲۰ شرکت داشت و اکنون در آخرین درگیری هم شرکت می‌کرد. حاج مسلم براتی، حاجی رضایی، راه‌علی پیرا، خان طلا باقری، ابوالقاسم روهنده، قلندر کاخدابخش (قلندری)، شاکرم کاعبدی (فرخ‌نژاد)، محمد سعادت، محمدحسین جلیل‌پور و...

در عصر روز درگیری نیز حبیب بهادر از جنگجویان به نام بویراحمد، به همراه فرامرز سیاهپور وارد معرکه نبرد شدند.

منابع نظامی درباره تلفات نظامیان آمار متناقضی ارائه داده‌اند. آریانا در تاریخچه عملیات نظامی جنوب به ۵۳ کشته و ۴۳ مجروح اشاره دارد.[59] در حالی‌که «سرهنگ ستاد محسن شبستری» رئیس ستاد نیروهای جنوب در مصاحبه با خبرنگار «تهران مصور» می‌گوید: «در این حادثه پنج افسر، چهار درجه‌دار و شش ژاندارم و ۵۴ سرباز شهید شدند و ۴۵ سرباز و دو افسر و پنج درجه‌دار مجروح گردیدند.»[60] بنابراین براساس گفته «شبستری» ۶۹ کشته و ۵۲ مجروح آمار تلفات نظامیان در جنگ گجستان بوده است.

نیروهای عشایر تنها یک کشته و سه مجروح دادند. آقا لهراسب موسی‌پور از طایفه بابکانی کشته شد و بهرام مندنی‌پور، خان طلا باقری و اعلمون حمیده‌فر زخمی شدند.

 

تمرین خلبان‌ها

خلبان‌های ارتش برای نخستین و آخرین بار در سطحی وسیع به عملیات نظامی مبادرت ورزیدند.[61] اگر برخی از آنان نیز تحت فشار «وجدان» سعی می‌کردند مسامحه نمایند، تحت فشار فرماندهان خویش متهم به «خیانت» می‌شدند. به‌ناچار، جز انجام سریع و دقیق عملیات گزیر و گریزی نداشتند. از همان روز خلع سلاح و قلع و قمع ستون نظامی در جنگ گجستان ـ یکم اردیبهشت ۱۳۴۲ ـ بمباران‌های شدید مناطق گرمسیری و سردسیری طایفه جلیل و انصاری‌های امیر ایوب آغاز گردید. پیش از آن و در طول قیام، مناطق مختلف کهگیلویه و بویراحمد ـ خاصه بویراحمد کنونی ـ بمباران شده بود؛ اما اکنون «خلبان‌های ارتش، با خشم و خشونت بسیار بر فراز منطقه به پرواز درآمده بودند»[62] و نقاط مختلف را بمباران می‌کردند.

اگر تا پیش از جنگ گجستان و شکست مفتضحانه ارتش، خلبان‌ها، تمرینات ساده مشقی می‌کردند، اکنون «تمرینات» واقعی بود. تمام دهات طایفه جلیل ـ که در این زمان خالی از سکنه شده بود و ساکنان آن در شکاف کوه‌ها و غار کمرها می‌زیستند ـ به شدت بمباران می‌‌شدند. همه‌گونه بمب و راکت و تیربار، بر جانداران و بی‌جانان می‌بارید. خانه‌های بسیاری ویران شد. تقریباً می‌توان گفت تمامی دام‌های عشایر طایفه جلیل و انصاری‌های ساکن امیرایوب از بین رفت و به علاوه تعدادی از کودکان، جوانان و زنان جلیلی و انصاری و سپیداری کشته و مجروح شدند.

مدت یک‌ماه ـ از اول تا آخر اردیبهشت ـ مردم طایفه جلیل و انصاری‌های امیرایوب، جز غارها و شکاف کوه‌ها، پناهگاه دیگری نداشتند. یکی از سخت‌ترین و تلخ‌ترین دوران زندگی این مردم، «اردیبهشت‌ماه جلالی» بود. بهمن‌بیگی، دلسوز فرهنگی فرزندان عشایر، در این برهه حساس تلاش بسیار کرد تا خلبان‌های ارتش را از «حمله به دبستان‌ها» باز دارد.[63] وی در خاطرات خود از این روزهای بحرانی می‌نویسد:

«من در این مدت از گشت و گذار به مناطق جنگی باز نایستادم و به چندین سفر پرخطر دست زدم. در یکی از سفرهایم از راه یاسوج و «سپیدار»، خطوط آتش را پشت سر نهادم و خودم را به چادرهای غلامحسین سیاهپور، کدخدای مشهور و سرکش طایفه جلیل رساندم، طایفه‌ای که بیش از همه طوایف گرفتار حریق جنگ شده بود. در همین طایفه بود که گلوله‌هایی را که بر چادر یکی از دبستان‌ها به آموزگار جوانی به نام فرخ فرو ریخته بود شمردم و با خود به شهر آوردم. شمارشان به پنجاه می‌رسید. قصدم این بود که گلوله‌ها را به فرماندهان ارتش نشان دهم و خلبان‌ها را از حمله به دبستان‌ها که چادر سفید، شبیه چادر خان‌ها داشتند باز دارم.»[64]

او در جایی دیگر می‌نویسد:

«در گوشه جنوبی بویراحمد جنگ به‌تازگی پایان یافته بود. جنگ بین دولت و ملت، دولتی که اشتباه کرده بود و ملتی که زیر بار نمی‌رفت. در طول جنگ، مدارس عشایری به همت معلمان بویراحمد باز بود. غرش توپ‌ها و تانک‌ها، انفجار بمب‌ها و سر و صدای هواپیماها نتوانسته بود دبستان‌ها را از کار باز دارد. نمی‌توانستم آموزگاران و شاگردان جنگ‌زده و مصیبت‌دیده را نبینم و بازگردم. از «دشت روم» به سوی طایفه جسور «جلیل» که بار دشوار جنگ را بر دوش گرفته بود روان شدم... هیچ‌گاه دبستان‌های عشایری را این چنین عزادار و سیاه‌پوش ندیده بودم. یکی از دبستان‌ها گرفتار رگبار هوایی شده بود. چادر‌ تر و تمیز دبستان را اقامتگاه خان پنداشته، به گلوله بسته بودند. چادر بیش از چهل سوراخ گلوله داشت. بچه‌ها در غار مجاور پناه گرفته بودند. چند تن از عزیزان و کسانشان کشته و زخمی شده بودند...»[65]

پیتر.‌ای. وری مورخ انگلیسی ـ که کتابش از منابع طرفدار رژیم پهلوی است ـ می‌نویسد:

«در سال ۱۹۶۳ [۱۳۴۲] ایل «بویراحمدی» را از راه هوا، بمباران کردند و این‌گونه به نظر می‌رسید که تصفیه نهایی آنان، آغاز شده است.»[66]

 

«جیم» (= جلیل) باید نابود شود!

در واقع این بمباران‌های بی‌رحمانه در جهت «فرمان همایونی» بود که تأکید کرده بود، باید افراد طایفه «جلیل» نابود شوند. این «راز سر به مهر» زمانی آشکار شد که سرهنگ علیزاده فرماندار نظامی کهگیلویه یک روز پس از خاتمه جنگ گجستان، در جمع چریک‌های محلی و نیروهای نظامی مأمور به منطقه جلیل، در دهدشت صریحاً بیان کرد: «به دستور اعلی‌حضرت، «جیم» باید نابود شود، چه آن‌هایی که به کوه زده‌اند و چه آن‌هایی که مانده‌اند.»[67]

بنابراین «اعلی‌حضرت همایونی» کاملاً می‌دانست که چه کسانی «ضربه» را بر او و حکومتش وارد کرده‌اند و تشفی دل خویش را جز نابودی کامل آنان نمی‌یافت. به همین دلیل، از زمین و هوا چنان عرصه را بر زن و مرد طایفه جلیل تنگ کرده بودند که اگر ایمان و اعتقاد قوی ایشان نبود، «نام» خویش را به «ننگ» می‌آلودند. اما علی‌رغم این فشارها و سختی‌ها، مقاومتی که زنان و مردان طایفه از خود نشان دادند، بی‌تردید در تاریخ معاصر کشور ما کم نظیر بوده و هست.

نقل داستان شکنجه و آزار مردم طایفه، از ابتدای اردیبهشت ۱۳۴۲ تا اوایل تیر ۱۳۴۳ فرصت بیشتری می‌طلبد.[68] همین اندازه کافی است که در اثر ظلم و ستم نظامیان و همدستی برخی چریک‌های ایلی و آزار و اذیت‌های بسیار و شکنجه‌های فراوان مردم طایفه، بالاخره ملا غلامحسین و یارانش ـ برای آزادی مردم طایفه ـ ناچار به تسلیم شدند و سرانجام آنان را در ۱۹ دی ماه ۱۳۴۳ برابر با پنجم ماه مبارک رمضان به جوخه اعدام سپردند.

خوانین قیام‌کننده نیز اندکی پس از جنگ گجستان کشته و یا تسلیم شدند. عبدالله خان در ۱۸ خرداد ۱۳۴۲ به دست یکی از نوکرانش که از عوامل فریب‌خورده و نفوذی محلی بود، کشته شد. ناصرخان طاهری نیز در مردادماه ۱۳۴۲ تسلیم شد و پیش از او فرزندان عبدالله خان نیز دستگیر و تسلیم شده بودند. در مهرماه ۱۳۴۳ ناصرخان و خداکرم خان اعدام شدند و بدین‌گونه برای همیشه قدرت خوانین برچیده شد. البته محمدحسین خان طاهری که فرد «عاقلی» بود و در بند و بست سیاسی خوانین مشارکت نجسته بود، قدرت و نام «خانی» خویش را محفوظ نگه داشت.

 

اقدامات عملی و تبلیغی رژیم و برخی دیگر از پیامدهای قیام

فردوست در خاطرات خویش می‌گوید:

«از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که دوران ۲۵ ساله دیکتاتوری محمدرضا شروع شد، تا انقلاب دو حادثه مهم امنیت سلطنت او را به مخاطره انداخت. یکی شورش عشایر جنوب در سال‌های ۱۳۴۰ ـ ۱۳۴۱ [42-1341] بود و دیگری قیام وسیع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲.»[69]

بی‌گمان ضربه قیام عشایر فارس، به‌ویژه جنگ گجستان بر پیکره رژیم بسیار سخت بود. شاه و حاکمان رژیم، برای نجات خویش از این «مهلکه» تمام توان مادی و تبلیغاتی کشور و دوستان بیگانه خویش را در اختیار گرفتند، تا به هر طریق ممکن «غائله» را ختم کنند.

ابتدا تمام مسئولان امنیتی، اطلاعاتی و انتظامی و سیاسی فارس را از میان صاحب‌منصبان نظامی انتخاب کردند. سپهبد کریمِ وَرَهْرام به عنوان استاندار، سپهبد بهرام آریانا به عنوان فرمانده نیروهای عملیات نظامی جنوب و سرتیپ مسعود حریری به عنوان ریاست ساواک فارس برگزیده شدند.[70]

آنان با اختیار تام، به هر کاری دست می‌یازیدند. بمباران‌های بیرحمانه مناطق عشایری فارس از جمله اعمال خشن آنان بود. آریانا که نتیجه بمباران‌ها را به سمع شاه می‌رسانید، در یکی از گزارش‌های خویش می‌نویسد:

«تیمسار ریاست ستاد بزرگ ارتشتاران... مقرر فرمایید مراتب زیر از شرف عرض پیشگاه اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه بگذرد. از بمباران‌های هوایی مناطقی که مأمن اشرار می‌باشد، نتایج زیر گرفته می‌شود:

۱ـ اشرار را از محل استراحت شبانه محروم می‌سازد. ۲ـ آذوقه و تدارکات آن‌ها که اغلب در خانه یا چادرهایشان ذخیره است، نابود ساخته و از این حیث در مضیقه می‌افتد [می‌افتند]. ۳ـ احشام و دواب که بزرگ‌ترین سرمایه آن‌ها می‌باشند از بین می‌رود و در تخریب و تضعیف روحیه آنان بسیار مؤثر است. ۴ـ اشرار ناچارند زن و فرزندان خود را از خود جدا ساخته، در کوه‌ها و غارها مخفی نمایند و تعدادی را برای نگهبانی و حراست آن‌ها بگذارند، در نتیجه از تعداد تفنگچیان حاضر آن‌ها کاسته می‌شود. ۵ـ حرکت روزانه آن‌ها را به نقاط مختلف محدود ساخته و ناچاراً شب‌ها باید حرکت کنند و بالنتیجه سبب کندی حرکت آن‌ها می‌شود... در پایان از بمباران‌های انجام شده تاکنون نتایج بسیار خوبی گرفته شده و بسیاری از خانه‌ها و دواب و احشام اشرار و به طور قطع تعدادی زیاد از تفنگچیان آن‌ها از بین رفته‌اند...»[71]

آنچه که آریانا در این گزارش بیان کرده، به جز مورد آخر ـ از بین رفتن تفنگچیان ـ صحت داشته، مشخص می‌نماید که سردمداران رژیم آگاهی کامل داشته‌اند که بمباران‌ها تمام «هستی» عشایر را از بین می‌برد. بنابراین در تداوم این «بی‌رحمی» می‌کوشیدند.

رژیم برای کم اهمیت، یا بی‌اهمیت جلوه دادن قیام، قدغن کرده بود که هیچ‌گونه مطلبی راجع به این قیام وسیع، در منابع مختلف ـ رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها ـ منعکس نشود. در حالی‌که روزنامه‌های مشهور کشور ـ اطلاعات و کیهان ـ با آب و تاب فراوان از شورش عشایر کرد در عراق و سوریه گزارش می‌دادند، هیچ‌گونه خبری راجع به وسعت قیام عشایر فارس منتشر نمی‌کردند.[72]

نخستین گزارش نسبتاً مهم روزنامه‌ها، در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۲، آن هم از زبان سخنگوی «بزرگ‌ارتشتاران» منتشر شد که تقریباً به «گوشه‌ای» از قیام عشایر فارس اشاره کرده بود.[73]

سردمداران رژیم به‌طور مرتب، از تحریک عشایر فارس توسط «عواملی» در تهران اشاره می‌کردند و البته قیام‌کنندگان را «یکی دو نفر» ذکر می‌نمودند. اسدالله علم نخست‌وزیر وقت در نخستین واکنش نسبت به قیام عشایر می‌گوید:

«همین الآن لابد شنیده‌اید برای این‌که زارعین صاحب زمین نشوند، برای اینکه زارعان صاحب ملک و آب نشوند یکی دو نفر در مناطق جنوبی که گویا منطقه آقایان هم نبود شروع کردند به کشتن، البته فوری دولت عمل کرد [و] قلع و قمع شدند... اما به هر حال شما باید بدانید که در مملکتتان چه می‌گذرد و تمام این‌ها دنباله‌اش که بیاید سرش می‌رسد به تهران... که من الآن مصلحت نمی‌دانم[،] می‌رسد به منابع روشنفکر و غیر روشنفکر...»[74]

در صفحه اول همین روزنامه به نقل از نخست‌وزیر آمده است: «کشتارکنندگان جنوب قلع و قمع شدند.»[75] در ۲۷ اسفند ۱۳۴۱ خبرنگار اطلاعات نوشته بود: «خان‌های بویراحمدی فارس در ملاقات با سپهبد ورهرام به دولت اعلام و فاداری کردند.»[76]

همین روزنامه در ۸ اسفند، از قتل «سرگرد مرتضی فاطمی‌زاده و نُه ژاندارم [که] در راه اجرای اصلاحات ارضی شهید شدند» خبر می‌دهد؛[77] اما در ادامه به مصاحبه مطبوعاتی نخست‌وزیر اشاره می‌کند که اعلام نموده: «اوضاع فارس کاملاً عادی است و اشراری که با اصلاحات ارضی مخالف بودند منکوب و متواری شدند...»[78]

جهانگیر تفضلی وزیر مشاور و سرپرست اداره انتشارات و رادیو، در نخستین مصاحبه خویش در فروردین ۱۳۴۲ اعلام داشت: «غائله فارس به کلی سرکوب شد.»[79] به‌رغم این گفته، وی تقریباً ده روز بعد در مصاحبه‌ای دیگر بیان می‌کند: «مقاومت خان‌ها در فارس در هم شکسته شد، اما دو سه تن دیگر هنوز در کوه‌ها متواری هستند...»[80] تفضلی از سر ناآگاهی یا شاید به عمد، پس از یک ماه از قتل سرگرد فاطمی‌زاده، کشته شدن وی را در منطقه قشقایی و توسط آنان ذکر می‌کند.[81] وی به دروغ اعلام می‌نماید که در این نبرد «بین ۴۰، ۵۰ تن از افراد مسلح فئودال‌ها کشته یا زخمی شدند.»[82]

شاه که هنوز ارتش مدرنش در جنگ گجستان، هزیمت مفتضحانه نیافته بود، در سخنرانی ۱۳ فروردین ۴۲ خویش در بیرجند ـ علی‌رغم سخنرانی بهمن ماه ۴۱ در قم ـ با ملایمت و مدارا به تعریف و تمجید از ایلات کشور می‌پردازد و با اشاره[83] می‌گوید:

«... ایلات ایران مثل سایر مردم این مملکت مسلماً مردمان خوبی هستند، زحمتکش هستند، وطن‌پرست هستند، ولی این را من به حساب خان خانی ایل نمی‌گذارم؛ زیرا عناصری در جنوب و مخصوصاً منطقه فارس بودند که متأسفانه اجنبی‌پرستی در خونشان وارد شده...»[84]

اما وی پس از «جنگ گجستان»، لحن صحبت خویش را تغییر داد و با تعبیرات موهن، قیام‌کنندگان عشایری را «دزد»، «غارتگر» و «سرگردنه‌ای» لقب داد و روحانیان را «افراد بدفکر خبیث بدطینت» خطاب کرد.

وی در سخنرانی ۶ خرداد ۴۲ در کرمان می‌گوید:

«... در این چهار هزار و صد و پنجاه نفر افرادی که رأی مخالف [به لوایح شش‌گانه] دادند. یک عده‌ای حق داشتند، برای این‌که فکر می‌کردند مستقیماً از این اصلاحات ضرر برده‌اند. شاید مالکین بزرگی بودند و کسانی بودند که فکر کردند خوب ما از این کار چون ضرر می‌بریم دیگر چرا برویم رأی موافق بدهیم؟ گو این‌که خیلی از مالکین را من اطلاع دارم و می‌شناسم که در آن روز رفتند و رأی موافق هم دادند. کسانی که حالا ما می‌توانیم بفهمیم به‌طور مستقیم از این اصلاحات احیاناً صدمه‌ای دیده‌اند ممکن است که در زمره مخالفین باشند. دسته دیگر تمام کسانی بودند که دزدند، غارتگرند، سرگردنه می‌ایستند برای این‌که مال مردم را به یغما ببرند، یا دزد روحی هستند، یا افراد بدفکر خبیث بدطینتی هستند که اصلاً با هر اقدام مفید و خوبی اصولاً مخالفند...»[85]

در این گفته‌ها مطالبی چند حائز اهمیت و دقت است. از جمله این‌که می‌گوید: «شاید مالکین بزرگی بودند» که رأی مخالف دادند. بنابراین خود شاه هم کاملاً آگاه بود که «مالکین بزرگ» مخالف این «شعار فریبنده» نبودند. زیرا وی در ادامه بیان می‌کند که «خیلی از مالکین را من اطلاع دارم و می‌شناسم که در آن روز رفتند و رأی موافق هم دادند.» بنابراین مخالفان رژیم و شعارهای گول‌زننده شاه در وهله اول روحانیان مبارز و در رأس آن‌ها امام بود و در مرحله بعد توده فقیر اجتماع در شهر و روستا. البته شک نیست که در این میان برخی مالکان که برداشت نادرستی از اصلاحات شاه کرده بودند و فکر می‌کردند تمام قدرت و ثروت خویش را از دست می‌دهند در زمره مخالفان قرار گرفتند ولی هیچ کار «خاصی» انجام ندادند.

پس از قیام ۱۵ خرداد، شاه به اوج عصبانیت خود رسید و در سخنرانی‌های خویش به صراحت و موهنانه‌تر، روحانیان و جنگجویان عشایری را آماج فحش و فضیحت قرار داد. او در ۱۸ خرداد ۴۲، هنگام اعطای اسناد مالکیت کشاورزان ناحیه همدان چنین گفت:

«در کنگره دهقانان ایران در دی ماه سال گذشته... متذکر شدم که دو قوه از پای نخواهد نشست... یکی از آن‌ها ارتجاع سیاه بود که تجلی آن را در روز چهارشنبه پانزده خرداد در شهر تهران مشاهده کردیم. مرتجع سیاه از چندی پیش این اقدامات را شروع کرد. به هر کسی که تریاک می‌کاشت گفت: تریاک بکار و به هر کسی که تریاک می‌کشید گفت تریاک بکش. افراد قاتل پیشینه‌دار، کسی که برادر خویش را کشته بود و نظایر آن‌ها را در ملاقات‌های شبانه در کافه‌های تهران پس از صرف مشروب با مقداری پول روانه کوهستان‌های فارس کردند برای این‌که آنجا قطاع‌الطریقانه امنیت مملکت را به هم بزنند...»[86]

وی با وجود شکست‌های سختی که تاکنون خورده بود، در ۱۹ خرداد ۴۲، در جمع دانشجویان عازم آمریکا تهدید کرد و گفت: «ما هرگز اجازه نخواهیم داد که ارتجاع سیاه و مخالفان سعادت ملت ایران در این راه سدی ایجاد کنند. و با هرگونه اقدامی علیه مصالح ملی به شدت مقابله خواهد شد.»[87]

شاه که دیگر خود را حاکم بلامنازع می‌دانست، کینه ضربات عشایر فارس و قیام ۱۵ خرداد توده شهری را همواره در دل داشت و «زهر» خویش را ـ به رغم سرکوب شدید و خونین مردم ـ در سخنرانی عمومی نیز می‌ریخت. وی در اول مهرماه ۱۳۴۲ که به مناسبت روز دهقان خطاب به روستاییان منطقه قزوین و بوئین‌زهرا سخن می‌گفت، با صراحت بیشتری بیان کرد:

«... چند صباحی گذشت و همان دو قوه‌ای که اتحاد غیرمقدس باطنی با هم داشتند شروع به عمل کردند. مهندس ملک عابدی را در فارس به قتل رساندند. کشتن او ما را از اجرای برنامه منصرف نکرد... ششم بهمن آمد و شما ملت انقلاب ملی خودتان را تصویب کردید... بعد از ششم بهمن، بعد از چند روزی یک مشت از خدا بی‌خبر سعی کردند که در فارس قائله‌ای راه بیندازند که به خیال خودشان باعث رکود و شکست انقلاب ملی ما بشود، یک مشت مردم گمراه، یک مشت قاتلین حرفه‌ای و پیشه‌ای، با تحریک مرتجع و مخرب که ما اسنادش را داریم، به خیال خودشان افتادند توی کوه‌ها که قتل ملک عابدی را تجدید کنند و یا ما را مرعوب بکنند و برنامه ما را متوقف سازند. به همت سربازهای رشید وطنِ شما که متأسفانه آن‌ها نیز تلفات دادند و شاید تلفاتشان در حدود هفتاد الی هشتاد نفر از سربازان و ژاندارم و غیره بود و آن غائله خائنانه و در عین حال بچگانه و مضحک پایان یافت. بعد از آن ما پانزده خرداد را داشتیم که در آن بدترین مظاهر وحشیگری و عقب‌افتادگی و تحجر فکری نمایان شد که برای این مملکت ننگی بود، ولی باز اراده قوی ملت ایران و همچنین وظیفه‌شناسی قوای مسلح، در عرض مدت کوتاهی به این وضع خاتمه داد.»[88]

شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» که پس از زوال قدرتش چاپ و منتشر شد، تقریباً همان ادعاهای پیشین را تکرار کرده است. وی می‌گوید:

«ملت ایران در سال ۴۱ ندای مرا دریافت و نظرات و پیشنهادهایم را با شور و هیجانی بی‌مانند به اکثریتی قاطع تصویب و تأیید کرد. اما شش ماه بعد با یک شورش خونین رؤسای ایلات در جنوب کشور و اغتشاشات دامنه‌داری در تهران در جهت مخالفت با اصلاحات اجتماعی روبرو شدیم... شورش جنوب و اغتشاشات تهران به‌وسیله گروهی از خان‌ها و بزرگ مالکان ترتیب یافت که چاره دیگری برای مبارزه و مقابله با اصلاحات ارضی نمی‌دیدند... اغتشاشات خرداد ۱۳۴۲ جنبه کاملاً ارتجاعی و غارت و چپاول و آتش‌افروزی به دست اراذل و اوباش داشت. محرک اغتشاشات، غارت‌ها و آتش‌افروزی‌ها، فرد ناشناسی به نام آیت‌الله خمینی بود که مخصوصاً با اصلاحات ارضی و آزادی زنان شدیداً مخالفت می‌ورزید...»[89]

تبلیغات علیه مبارزات ملت نه فقط در داخل که در خارج از کشور نیز وجود داشت. گزارش‌های خبرگزاری‌های مختلف جهان ـ از جمله خبرگزاری‌های آمریکا و شوروی سابق ـ همه در جهت همراهی رژیم و علیه قیام‌کنندگان بود. به‌طور مثال خبرگزاری «آسوشیتدپرس» در 4 بهمن ۱۳۴۱ می‌نویسد: «پلیس تهران روز گذشته اجتماع بزرگی که دکانداران، رهبران عمامه به سر مذهبی و مالکان جهت تحریک علیه رفراندوم شاه ایران برای اصلاحات ارضی و سایر اصلاحات تشکیل شده بود را بر هم زد.»[90]

روزنامه کیهان به نقل از خبرگزاری آلمان نوشت: «ثبات سیاسی ایران با رفع غائله فارس برای سال‌های آینده تضمین شد.»[91]

بدین‌گونه مخالفان داخلی و خارجی، با تمام قدرت تبلیغی خود، سعی در «لوث» کردن قیام اصیل ملت داشتند و با «مرتجع» خواندن آنان، قیامشان را ضد پیشرفت و ترقی معرفی کردند.

 

عشایر و قیام آنان از نگاه دیگران (نقد و نظر)

سپهبد بهرام آریانا فرمانده تام‌الاختیار نیروهای جنوب که پس از خاتمه و سرکوب قیام عشایر، در سال ۱۳۴۲ به درجه ارتشبدی ارتقا یافته بود،[92] دو اثر راجع به «عملیات جنوب» نوشت که در این آثار خصوصیات «دشمن» را چنین توصیف می‌کند:

«بسیار دلیر، خشن، تیرانداز ممتاز، کوه‌نورد برجسته، ورزیده در حفاظت انفرادی، ماهر در استتار به‌ویژه از نظر اکتشافات هوایی، استعداد زیاد تشخیص زمین و انتخاب بهترین پناهگاه‌ها، مهارت کامل در دستبرد و عملیات شبانه، ورزیدگی کامل در برقراری تأمین، بسیار قانع، بسیار باهوش، سوارکار ماهر...»[93]

در گزارشی که ساواک در تاریخ 15 /8 /1356 از شرکت آریانا در یک مجلس میهمانی ارائه می‌دهد، به سخنان وی در مورد غائله فارس نیز اشاره می‌کند: «سپس آریانا به بحث در مورد غائله فارس پرداخت و مردان جنگی بویراحمد و قشقایی را ستود و آن‌ها را ایرانیان اصیل دانست و اظهار داشت با این‌که با آن‌ها طبق وظیفه می‌جنگیدم، سلحشوری آن‌ها را می‌ستاییدم[می‌ستودم و] قلباً آن‌ها را دوست داشتم...»[94]

این مطالب از جانب فرمانده اصلی دشمنان عشایر بیان شده است. اما یکی دیگر از منابعی که به‌طور مستند مطالبی در مدح و ذم قیام‌کنندگان ارائه کرده، مجله «تهران مصور» است که «محسن موحد» خبرنگار آن در گزارشی از سفر دوازده روزه «دشوار و خطرناک» و در بحبوحه اوضاع بحرانی منطقه کهگیلویه و بویراحمد در اوایل تیر ماه ۱۳۴۲، از مناطق مختلف یاسوج، گچساران، باشت، کوپن و نوگک ممسنی تهیه کرده و به همراه عکاس مخصوص مجله «علی رهبر»، تصاویر جالب و مطالب مفید و دست اولی عرضه داشته است. در واقع نوشته‌های این خبرنگار، از منابع اصلی، هم‌زمان با حادثه به شمار می‌آید.[95]

نخستین بخش این «رپرتاژ اختصاصی» در ۲۱ تیر ماه ۱۳۴۲ تحت عنوان «درام مهیج: غائله جنوب» و با عکس «مدخل تنگ هراس‌انگیز گچستان [گجستان] مظهر غائله جنوب» منتشر شده است.

وی در همان آغاز می‌نویسد:

«شگرف غائله‌ای بود، غائله جنوب که در آن مشتی مردم ساده‌لوح به تحریک دشمنان دیرین ناشناخته خود، علیه برادران سرباز خویش سلاح به دست گرفتند و زمین را از خون پاک خود و آنان رنگین ساختند.»[96]

در واقع مطالب منقول از نظامیان یک روی سکه بود و مطالبی که در ذیل می‌آید روی دیگر سکه. به‌ویژه باید توجه داشت که گفته‌ها و نوشته‌های روحانیان، می‌تواند بیانگر صبغه مذهبی قیام باشد.

به احتمال بسیار، نخستین اظهارنظر و ابراز علاقه نسبت به قیام عشایر فارس و کهگیلویه و بویراحمد، از جانب حضرت امام ـ که خود در آن هنگام در کانون مبارزه و مرکز ثقل مبارزان بود ـ ارائه شده است. «حجت‌الاسلام محتشمی» در خاطرات خویش از روحیه ظلم‌ستیزی امام می‌گوید:

«اصولاً روح مبارزه با ستم و ستمگر در وجود حضرت امام نضج گرفته بود و لذا از هیچ چیز باکی نداشتند... امام همیشه دشمنان را خیلی حقیرتر از آن [می]‌دانستند که بخواهند از آن‌ها واهمه‌ای داشته باشند. حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین جناب آقای خلخالی در مورد روحیه مبارزه‌طلبی حضرت امام در خاطرات خود پیرامون ۱۵ خرداد با ما چنین سخن گفتند: سال ۴۱ بود، روزی من خدمت حضرت امام رفته بودم، آن موقع تازه جریان برخورد مسلحانه عبدالله خان که از خوانین بویراحمد بود با دولت پیش آمده بود که به کشته شدن ۱۲۰ تا ۱۴۰ تن از ارتشی‌ها منجر شده بود. امام به من فرمودند که: «خوب است ما هم برویم به این کوه‌های بویراحمد». من عرض کردم آقا شوخی می‌فرمایید؟ امام فرمودند: «نه من شوخی نمی‌کنم جدی می‌گویم من مطالب را بررسی می‌کنم اگر صلاح باشد می‌رویم.»[97]

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سفر خویش به شهرستان‌ها و روستاهای کهگیلویه و بویراحمد در خرداد ۱۳۷۳، ضمن سخنان خود به مطالب مهمی در باب قیام عشایر بویراحمد و نقش آنان در نهضت اسلامی اشاره کرده‌اند. ایشان در جمع مردم دهدشت چنین گفتند:

«... از اول که ندای نهضت اسلامی در کشور ایران بلند شد، یکی از جماعاتی که از همان اول جواب مثبت دادند همین عشایر غیوری بودند که سر در مقابل فلک خم نمی‌کردند، اما سر در برابر حکم دین و قرآن خم کردند.»

رهبر انقلاب در جمع مسئولان اداری استان کهگیلویه و بویراحمد، یک روز پس از بازدید از منطقه «جلیل» چنین فرمودند:[98]

«مردم کهگیلویه و بویراحمد هم مستقیم‌العقیده هستند و هم از لحاظ زندگی مستضعفند... اما از لحاظ گذشته تاریخی، مردمی هستند که پرونده درخشانی دارند و با ظلم در افتاده‌اند و با سلسله پهلوی جنگیده‌اند [و] در نهضت اسلامی شرکت کرده‌اند و در همین روستای «جلیل» که دیروز رفتم مردم آنجا در سال ۱۳۴۲ مورد تهاجم هواپیماهای رژیم پهلوی قرار گرفتند. خاک بر سر رژیمی که هواپیماهای جنگی‌اش بلند شود و بیاید روستای محرومی را بمباران کند و کردند این کار را در منطقه جلیل و کسانی که با نیروهای دولت جنگیدند و من بعضی از دوستانمان را مأمور کردم که بروند از دهان آن‌ها تاریخ قطعی این منطقه را که در ضمن تاریخ رسمی دوران منحوس پهلوی نیامده است، بشنوند و آن را ثبت کنند. این پرونده این مردم است...»[99]

حجت‌الاسلام شیخ صدرالدین حائری شیرازی از روحانیان بسیار فعال منطقه فارس در ضمن خاطرات خویش از ۱۵ خرداد می‌گوید:

«... در آن ایام عشایر نیز علیه دستگاه [پهلوی] قیام کردند و در برابر دولت ایستادند و چون مرحوم آیت‌الله محلاتی مورد توجه آن‌ها بود، میان آنان و روحانیت ارتباط وجود داشت. یکی از طلبه‌ها به نام آقای [سید] علی‌اصغر حسینی لباس مبدل می‌پوشید و اعلامیه‌های علما را به سران عشایر می‌داد. مرحوم غلامحسین سیاهپور یکی از ارکان قدرت در میان عشایر به شمار می‌رفت. البته ارتباط‌هایی هم از طریق شهید آیت‌الله دستغیب برقرار بود.»[100]

وی در پی‌نوشت یک تأییدنامه چنین می‌گوید: «... تا آنجایی که اینجانب اجمالاً اطلاع دارم مرحوم غلامحسین جلیل سیاهپور در سنه ۴۱ و ۴۲ با رژیم طاغوت دلیرانه جنگید و بعداً دستگیر و به دستور رژیم منفور پهلوی تیرباران شد...» (سند شماره 2)

آقای رجبعلی طاهری[101] از مبارزین انقلابی فارس در بیان خاطرات خویش از ۱۵ خرداد به هماهنگی و ارتباط روحانیت و عشایر اشاره دارد:

«.... رژیم از موقعیت خاص فارس و پیوستن عشایر مسلح این منطقه به روحانیت نگران بود. در فاصله سال‌های ۱۳۴۱ - ۱۳۴۲ گروهی از عشایر بویراحمد با لشکری که از کرمانشاه برای سرکوبی آن‌ها اعزام شده بود درگیر شدند و... تعداد چهارصد نفر از لشکر کرمانشاه توسط گروه کوچکی از عشایر دستگیر [و کشته و مجروح] شدند... در سال ۱۳۴۲ اطلاعیه‌هایی از سوی عشایر تحت عنوان «نهضت جنوب» منتشر شد که عمدتاً از سوی گروه‌های سیاسی و روحانیت در تهران چاپ می‌گردید. در این موضوع میان علما و روحانیان شیراز و عشایر یک نوع هماهنگی بود...»[102]

سید محمدحسین هاشمی از روحانیان مبارز فارس نیز می‌گوید:

«قیام در بین عشایر دارای یک برنامه‌ریزی خیلی جالبی بود؛ حضرت آیت‌الله محلاتی مورد توجه عشایر بود و آن‌ها از ایشان رهنمود می‌گرفتند. در یاسوج آیت‌الله ملک حسینی آن‌ها را تشویق و ترغیب می‌کرد تا علیه مظالم دولت قیام کنند...»[103]

حجت‌الاسلام مجدالدین مصباحی یکی دیگر از روحانیان مبارز فارس چنین اظهار نظر می‌کند:

«بعد از ماجرای قتل ملک عابدی، عشایر غیور فارس مورد تعرض قرار گرفتند و قیام مسلحانه کردند. این قیام برای رژیم شکننده بود. عشایر قیام‌کننده، به خاطر شخصیت و هویتی که مرحوم آیت‌الله محلاتی در خطه فارس داشتند و رده بالای روحانیت محسوب می‌‌شدند با ایشان تماس گرفتند، برای قیام علیه نظام اعلام آمادگی کردند. آیت‌الله محلاتی هم حمایت می‌کردند، خصوصاً از طریق برادرشان، جناب آقای جلال‌الدین آیت‌الله‌زاده که با عشایر تماس بیشتری داشتند، کمک‌هایی انجام گرفت. سرانجام، رژیم قیام عشایر را سرکوب کرد و عده‌ای را اعدام کرده و عده‌ای را هم زندانی و تبعید کردند...»[104]

محمدرضا گل آرایش در خاطرات خویش از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، به قیام عشایر و کمک‌های روحانیت از جمله آیت‌الله نجابت اشاره می‌کند:

«قبل از حوادث [۱۵ خرداد] سال ۱۳۴۲، در شیراز، عشایر قیام کردند، مرحوم آیت‌الله نجابت شنیده بود که حبیب‌الله شهبازی علیه دولت قیام کرده... از آن‌ها حمایت می‌کرد... افرادی هم [که] می‌توانستند، فشنگ و یا «پشتو» و ده تیر، گیر بیاورند، تهیه می‌کردند و به آن‌ها می‌دادند. در نظرم هست که فردی به نام «نورمحمد» از اهالی بویراحمد که سید نجیب و متینی بود، ایشان می‌آمد و با آیت‌الله نجابت، ارتباط داشت و از طریق ایشان به نهضت عشایر (فارس) کمک می‌کردند.»[105]

در شهادتنامه‌ای که به امضا جمعی از روحانیان فارس و کهگیلویه و بویراحمد رسیده، مطالبی آمده است که نقل آن خالی از لطف نیست. (سند شماره ۳)

آیت‌الله شیخ محیی‌الدین حائری شیرازی ـ امام جمعه شیراز و نماینده ولی فقیه در استان فارس ـ نیز چنین گفته است:

«... ملا غلامحسین جلیل و رفقای او هم [که] با او بودند به تشویق روحانیت قیام نمود و وقتی دانست که جنگیدن با حکومت مشروع است به شاه قاسم[106] سوگند خورد که چهارده ساله شدم.»

آیت‌الله ملک حسینی نماینده ولی فقیه در استان کهگیلویه و بویراحمد و نماینده خبرگان رهبری که نقش انکارناپذیری در حمایت از عشایر داشته است می‌نویسد:

«جریان مشروح فوق [قیام ملا غلامحسین و یارانش و شهادت آن‌ها] مطابق با واقع و حقیقت است و وسیله عده‌ای از طلاب مدرسه علمیه خان که تحت نظر اینجانب بودند اقدامات حاد مسلحانه علیه طاغوت انجام گرفته بود و شکی نیست که آن‌ها به عنوان حمایت از اسلام با نظر روحانیت به پا خواسته [بودند]...»

مرحوم سید عبدالوهاب بلادی که ارتباط بسیار نزدیکی با ملا غلامحسین داشت و برای نجات دادن وی و یارانش تلاش بسیار نمود و خود از محرکین و تأییدکنندگان حرکت قیام عشایر بود، در همین شهادتنامه می‌نویسد:[107]

«... گواهی دارم که آقای شهید غلامحسین سیاهپور و همراهانش.... در تحت امر امام خمینی با رژیم طاغوت مبارزه کردند تا این‌که شهید شدند...»

مرحوم سید حمدالله حسینی یکی از روحانیون مبارز منطقه ممسنی در این تأییدنامه نکته جالبی را ذکر کرده است:

«... نسبت به شهدای فوق [که اسامی آن‌ها در متن آمده] هرگونه اقدامی که کردند عندالله، عندالرسول طبق فتوای رهبر انقلاب جمهوری اسلامی ایران امام خمینی مدظله‌العالی بود و نکته[ای] دارم متذکر می‌شوم. اعلامیه‌ای که به آن‌ها داده شد مرحوم کردی انصاری این جمله را گفت: اگر دستور خوانین است که همین امروز با تفنگم می‌روم حاضر می‌شوم ولی در صورتی‌که دستور آقا باشد فردا یا گلوله به حلقومم می‌خورد یا به ستون بوستان حمله خواهم کرد...»

سید یحیی تقوی از روحانیون کهگیلویه و بویراحمد و از سادات امام‌زاده علی بویراحمد که از قدیم‌الایام با ملا غلامحسین و طایفه جلیل ارتباط خانوادگی داشته است می‌نویسد: «آنچه در این ورقه مکتوب است عندالله هیچ‌گونه خلافی ندارد و خود اینجانب یکی از محرکین ایشان بودم...»

لازم به ذکر است که سید یحیی تقوی فردای روز اعدام ملا غلامحسین و یارانش در شیراز، به قبرستان قدیمی شیراز رفته و با کمک افراد مسئول غسالخانه قبرستان، قبور ملا غلامحسین و همراهانش ترکی پیرایش، غلامحسین محمدی و حسنقلی فرخی[108] را مشخص نمود، و برای آن‌ها سنگ قبر درست کرد و حتی متن سنگ نوشته‌ها را خود مشخص کرد.

 

پی‌نوشت‌ها: 


[1]. رهبر معظم انقلاب اسلامی در سال ۱۳۷۳، در جمع مسئولان اداری استان کهگیلویه و بویراحمد درباره بمباران منطقه «جلیل» که در واقع کانون اصلی و مردمی قیام بود، بیان داشتند «.... من بعضی از دوستانمان را مأمور کردم که بروند از دهان آنها تاریخ قطعی این منطقه را که در ضمن تاریخ رسمی دوران منحوس پهلوی نیامده است، بشنوند و آن را ثبت کنند.» (پیمان آیت، دنا در پرتو نور ولایت، چاپ اول، روابط عمومی استانداری کهگیلویه و بویر احمد، یاسوج، ۱۳۷۷، ص۹۴)

[2]. برای مثال ایل بویراحمد به سه بخش بویر احمد علیا، بویر احمد سفلی و بویراحمد گرمسیری ـ که هرکدام خوانین جداگانه داشتند ـ تقسیم شده بود. برای آگاهی بیشتر در باب ایلات و سابقه تاریخی آن ر.ک: آن لمبتون، «تاریخ ایلات ایران»، ترجمه علی تبریزی، مجموعه کتاب آگاه (ایلات و عشایر)، چاپ اول، آگاه، تهران، ۱۳۶۲، صص ۱۹۵ ـ ۲۳۳.

[3]. برای آگاهی بیشتر از ساختار اجتماعی و طبقاتی منطقه ر.ک: غفاری هیبت‌الله، ساختار اجتماعی عشایر بویراحمد، چاپ اول، نشر نی، تهران، ۱۳۶۸؛ مقایسه شود با: نصر احمدی، مرفولوژی کرانه گمنام، چاپ اول، ندا، تهران، ۱۳۶۱، ۱۸۷ ـ ۲۰۴؛ صفی‌نژاد، عشایر مرکزی ایران، صص ۴۷۹ - ۵۴۸؛ باقر امین‌پور، بررسی فرایند نوسازی و پیامدهای آن در ساختار سیاسی ـ اجتماعی ایل بویراحمد (۱۳۰۰ ـ ۱۳۸۰ خورشیدی)، پایان‌نامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد شیراز، ۱۳۸۱، صص ۴۲ ـ ۴۹.

[4]. پول نشانه ثروت و پنج‌تیر نشانه قدرت بوده است. پنج‌تیر اسم یک نوع تفنگ است که در دوران خود اسلحه مدرنی محسوب می‌شده است.

[5]. بر اساس نقل منابع، نخستین برنوها را «ملا غلامحسین سیاهپور جلیل» در پاییز ۱۳۲۰ برای ایلات کهگیلویه و بویراحمد فراهم کرد. برای آگاهی بیشتر ر.ک: تابان سیرت، دلاوران کوهستان بویراحمد، دلیران تنگ تامرادی، چاپ اول، مؤسسه فرهنگی طیبین، قم، ۱۳۸۰، صص ۴۲۹ ۴۳۰؛ رزمجویی، نبرد گجستان، چاپ اول، نشر کارنگ، تهران، ۱۳۷۸، صص 81-100.

[6]. معنای شعر کاملاً واضح است ولی شاید برای آگاهی برخی خوانندگان نیازمند توضیح باشد. شاعر گمنام عشایری چنین بیان می‌کند:

«ای معشوق من هر چه دارم قربان تو باد به‌جز تفنگم. من آن را برمی‌دارم و برای روز تنگی و دشواریمان پاکیزه نگه می‌دارم.»

[7]. غفاری، یعقوب، تاریخ اجتماعی کهگیلویه و بویر احمد، چاپ اول، گل‌ها، اصفهان، ۱۳۷۸، صص ۳۳۳ - ۳۳۴. مقایسه شود با: اکبری، حامد، رجال بویراحمد، چاپ اول، فاطمیه، یاسوج، ۱۳۸۱، ص ۱۶۷.

[8]. راجع به زندگی و تحصیلات و اقدامات سیاسی ـ اجتماعی امینی تا پیش از نخست‌وزیری ر.ک: عبدالله شهبازی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج ۲، چاپ هشتم، اطلاعات، تهران، ۱۳۷۴، صص ۲۷۴ ـ ۳۰۸.

[9]. مدنی، جلال‌الدین، تاریخ سیاسی معاصر ایران، ج ۱، چاپ دوم، دفتر انتشارات اسلامی، قم، بی‌تا، ص ۵۸۶، (البته مخالفت و نارضایتی آیت‌الله بروجردی را به عنوان یکی از عوامل بسیار مؤثر در عدم اجرای آن نمی‌توان نادیده گرفت.)

[10]. همان.

[11]. ر.ک: مدنی، جلال‌الدین همان، صص 622- 623.

[12]. ر.ک: روحانی، سید حمید، بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، چاپ اول، چاپ شرکت افست، بی‌جا، بی‌تا. مقایسه شود با: دوانی، علی، نهضت روحانیون ایران، ج ۳ و ۴، چاپ دوم، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۷۷.

[13]. مدنی، همان، ص ۶۲۹.

[14]. برای آگاهی از زندگی و مبارزات آیت‌الله محلاتی و خاندان او ر.ک: مردمی بزرگ از خطه فارس، مؤلف گروه تحقیق در حوزه علمیه، چاپ اول، ناشر مطبوعاتی هدف، قم، ۱۳۶۷، صص ۲۲۰ - ۲۸.

[15]. عرفان‌منش، جلیل، خاطرات ۱۵ خرداد شیراز، دفتر دوم، چاپ اول، دفتر ادبیات اسلامی، تهران، ۱۳۷۵، ص ۴۹.

[16]. برای آگاهی بیشتر ر.ک: شهبازی، عبدالله، ایل ناشناخته (پژوهشی در کوه‌نشینان سرخی فارس)، چاپ اول، نشر نی، تهران، ۱۳۶۶، صص ۲۸۱ – ۲۸۲.

[17]. عرفان‌منش، همان، ص ۸۶.

[18]. ر.ک: عمویی، محمد علی، درد زمانه (خاطرات)، چاپ اول، انتشارات آنزان، تهران، ۱۳۷۷، صص ۱۸۶ - ۱۸۷ (عمویی تأیید می‌کند که خداکرم خان «در معاشرت با زندانیان سیاسی تمایلاتی از خود بروز می‌داد» همان، ص ۱۸۷). البته باید توجه داشت که عمویی با بینش مارکسیستی خویش و بدبینی خاصی که نسبت به خان و مالک داشته است، احتمالاً از جاده انصاف خارج شده است و تحت تأثیر تعصبات عقیدتی و توده‌ای، برخی مطالب را «بزرگ‌نمایی» کرده است. وی حتی اسم «خداکرم» پسر عبدالله خان را به غلط «الله مراد» ذکر کرده است.

[19]. همان، ص ۱۸۷.

[20]. ر.ک: فدایی، کرامت، افق خونین (آخرین جنگ بویراحمد در تنگ گجستان)، نسخه تایپ شده، صص ۲۲ ـ ۲۶.

[21]. تنها فرد معروفی که از سوگند خوردن اجتناب ورزید، «ملا غلامحسین سیاهپور جلیل» بود که در آن جمع نیز مطالبی بیان نمود. (برای آگاهی بیشتر ر.ک: تقوی مقدم، تاریخ سیاسی کهگیلویه، چاپ اول، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر و مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، ۱۳۷۷، صص ۴۹۴ - ۴۹۵؛ مقایسه شود با: تابان سیرت، همان، ص ۳۶9).

[22]. غفاری، یعقوب، همان، ص365.

[23]. همان.

[24]. سرگرد نژده یکی از مردمی‌ترین نظامیان مأمور در بویراحمد و ممسنی بود و آقای «بهمن‌بیگی» به تعریف و تمجید از وی پرداخته است. برای آگاهی بیشتر ر.ک: بهمن‌بیگی، محمد، بخارای من ایل من، چاپ سوم، آگاه، تهران، ۱۳۶۹، صص ۳۳۷ ـ ۳۳۹.

[25]. ر.ک: غفاری، یعقوب، همان، ص ۳۶۷ (اصل سند در صفحه ۵۰۹ به چاپ رسیده است).

[26]. همان.

[27]. برای آگاهی از این درگیری ر.ک: غفاری، یعقوب، همان، صص ۳۶۲ – 365. مقایسه شود با: حسینی، ساعد، گوشه‌های ناگفته‌ای از تاریخ معاصر ایران، چاپ اول، انتشارات نوید، شیراز، ۱۳۷۳، ص ۶۳.

[28]. غفاری، یعقوب، همان، ص۳۷۴.

[29]. سیاهپور، کشواد، «حقایقی درباره غائله فارس»، روزنامه کیهان، شماره ۱۷۶۷۶، دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۲، ص ۸.

[30]. فدایی، کرامت، همان، صص ۲۳ - ۲۴؛ تقوی مقدم، همان، ص ۴۹۴.

[31]. فدایی، کرامت، همان، ص ۲۴، مقایسه شود با: تقوی‌مقدم، همان، ص ۴۹۴.

[32]. حسینی‌خواه، بویراحمد و رستم گاهواره تاریخ، چاپ اول، نشر فردا، اصفهان، ۱۳۷۸، صص 391 ـ 392.

[33]. دختر ملاغلامحسین زن ناصرخان بود و مادر ناصرخان از آقایی‌های بابکانی بود. بنابراین ناصرخان داماد طایفه جلیل و خواهرزاده طایفه بابکانی محسوب می‌شد.

[34]. راجع به این التزام اخلاقی و گفتگوهای طرفین ر.ک: رزمجویی، همان، صص ۲۲۱ -224.

[35]. تقوی مقدم، همان، صص ۴۹۴ - ۴۹۵ ؛ نیز ر.ک: تابان سیرت، همان، ص ۳۶۹.

[36]. تقوی مقدم، همان، ۴۹۵.

[37]. غفاری، یعقوب، همان، ص ۳۷۴.

[38]. غفاری، یعقوب، همان، ص ۳۷۴.

[39]. یکی از نقاط تاریک تاریخ آقای غفاری همین موضوع است که پس از واقعه پل بریم و جدایی رهبران قیام، دیگر هیچ اطلاعی از اقدامات ملاغلامحسین و یارانش به دست نمی‌دهد. احتمال داده می‌شود که وی «اطلاعی» نداشته است!! اما با مطرح کردن جنگ عظیم و سرنوشت‌ساز گجستان و در واقع نقطه عطف قیام جنوب در ۲۲ سطر و آن هم کاملاً مغلوط و مغشوش، خواننده مطلع حق دارد از خود بپرسد. به چه دلیل؟...

[40]. بنابر اقوال مشهور، «ملا سیاه» بسیار عابد و زاهد بوده است و حتی در سحرگاه زمستان یخ آب را می‌شکسته و خود را برای فریضه صبح آماده می‌نموده است. یک کتابچه خطی از او به جای مانده که در آن، خود و دیگر ملایان طایفه جلیل برخی سوره‌های قرآن و ادعیه مذهبی را به خط خویش تحریر کرده‌اند. (این نسخه خطی اکنون نزد نگارنده است)

[41]. دوانی، علی، همان، ص 268؛ روحانی، سید حمید، همان، ص ۳۷۳.

[42]. ر.ک: صحیفه نور (مجموعه رهنمودهای امام خمینی)، ج ۱، چاپ اول، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۶۱، صص ۳۹ ـ40.

[43]. روحانی، سید حمید، همان، ص ۳۷۴ (روحانی به تفصیل درباره تأثیرات این فتوا سخن گفته است. برای آگاهی بیشتر ر.ک: همان، صص ۳۷۰ - ۳۷۶)

[44]. دوانی، علی، همان، ص ۲۶۷.

[45]. مدنی، جلال‌الدین، همان، ج ۲، صص ۳۳- 34.

[46]. بهنود، مسعود، دولت‌های ایران از سید ضیا تا بختیار (سوم اسفند ۱۲۹۹ ـ بیست و دوم بهمن ۱۳۵۷)، چاپ اول،

جاویدان، تهران، ۱۳۶۶، ص ۴۸۸.

[47]. مصاحبه با سید عبدالعلى تقوى، یاسوج، اردیبهشت ۱۳۸۱.

[48]. ملاعلی بهروزی، یکی از جنگجویان اصلی همراه با ملاغلامحسین، نقل می‌کند: «هنگامی که در کوه‌های اطراف ده بزرگ بودیم، سید عبدالرحمان ده بزرگی پیش ملاغلامحسین و جمع ما آمد و گفت: سید عبدالوهاب بلادی دستور شرعی داده که اینجا را رها نکنید تا تکلیف اردو مشخص شود. وی حتی گفت: برای تأمین غذای خویش هرگاوی را هم که می‌بینید بکشید و سد جوع نمایید، ولی از اینجا نروید.»

[49]. علی علیداد که از جنگجویان به نام آقایی‌های بابکانی بود، یک سال بعد ـ در بهار ۱۳۴۳ ـ برای اخذ تأمین، فریب مزدوران محلی رژیم را خورد و یک جنگجوی مشهور عشایری به نام غلامعلی دشمن زیاری» را ناجوانمردانه کشت. وی دو سال بعد نیز در سال ۱۳۴۵ اشتباه دیگری مرتکب شد ـ که گویی عادت ثانوی وی شده بود ـ «کردی انصاری» آخرین بازمانده قیام عشایر را به قتل رسانید.

[50]. خوشبختانه راویان جنگ گجستان که اکثراً از شاهدان عینی نبرد بوده‌اند، تقریباً روایت‌های یکسان و مشابهی ارائه داده‌اند. به‌جز «محمدحسن انصاری» که روایت وی برای کسانی که هیچ اطلاعی از واقعه ندارند، گمراه‌ کننده است و به همین دلیل نمی‌توان بر گفته‌های وی چندان اعتماد کرد. شاید علت بزرگ‌نمایی‌ها و مبالغه‌گویی‌های او این باشد که پس از جنگ گجستان «چریک دولتی» شد و مدتی در استخدام نظامیان برای از میان بردن جنگجویان اصلی جنگ گجستان تلاش می‌کرد.

[51]. برای آگاهی از این «دستورالعمل» ر.ک: آریانا، بهرام، تاریخچه عملیات نظامی جنوب، چاپ اول، چاپخانه ارتش، ۱۳۴۳، صص ۱۱۶ ـ ۱۱۸.

[52]. آریانا، همان، ص ۱۱۸.

[53]. همان.

[54]. همان.

[55]. برای آگاهی بیشتر ر.ک: فدایی، کرامت، همان، ص ۲۲.

[56]. چوبکی، افرادی بی‌سلاح بودند که با برداشتن نان و آب، تفنگداران را پشتیبانی می‌کردند.

[57]. مرحوم سید شریف بارها این مسئله را تأیید و بیان می‌کرد. نگارنده خود نیز چند بار از او شنیده است. همچنین افرادی نظیر بهمن امینی، ملی بهروزی و فاضل فتاح‌پور که شاهد عینی گفتگو بوده و در مجلس حضور داشته‌اند، همین‌گونه روایت کرده‌اند. (مصاحبه‌های متعدد نگارنده با افراد مزبور در سال‌های مختلف و از جمله اردیبهشت ماه ۱۳۸۲).

[58]. بیات، کاوه، «نبرد آخر»، مجله جهان کتاب، شماره ۱ و ۲، اسفند ماه ۱۳۷۸، ص ۲۵.

[59]. آریانا، همان، صص 124- 125.

[60]. تهران مصور، جمعه ۲۸ تیر ماه ۱۳۴۲، شماره ۱۰۳۷، ص ۶.

[61]. برای نمایاندن عمق فاجعه کافی است به دو نمونه سخن زیر که از رهبر معظم انقلاب و آقای محمد بهمن‌بیگی نقل شده است، دقت کنیم: «خاک بر سر رژیمی که هواپیماهای جنگی‌اش بلند شود و بیاید روستای محرومی را بمباران کند و کردند این کار را در منطقه جلیل و کسانی که با نیروهای دولت جنگیدند.» (آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب) پیمان آیت (گردآورنده)، دنا در پرتو نور ولایت، چاپ اول، روابط عمومی استانداری کهگیلویه و بویر احمد، یاسوج، ۱۳۷۷، ص ۹۴.

«خلبان‌های ارتش، خشمگین از این فاجعه [جنگ گجستان]، با خشونتی بی‌سابقه، به پرواز درآمده بودند.» بهمن‌بیگی، محمد، اگر قره‌قاج نبود...، چاپ اول، انتشارات باغ آینه، تهران، ۱۳۷۴، ص ۱۳۱. برای آگاهی از اهداف بمباران‌ها بنگرید به: آریانا، همان، صص ۱۴۲ - ۱۴۳.

[62]. بهمن‌بیگی، محمد، اگر قره‌قاج نبود...، همان‌جا.

[63]. همان، ص ۱۷۶.

[64]. همان.

[65]. بهمن‌بیگی، محمد، بخارای من ایل من، صص 334- 336.

[66]. ای. وری، پیتر، تاریخ معاصر ایران، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، ج ۲، چاپ دوم، انتشارات عطایی، تهران، ۱۳۷۱، ص ۶۳.

[67]. آقای کی‌عطا طاهری بویراحمدی و برادرش کی‌سالار عزیزی که در آن جمع حضور داشته‌اند، بارها این گفته را روایت کرده‌اند. (مصاحبه‌های متعدد نگارنده با افراد مذکور).

[68]. برای آگاهی از گوشه‌هایی از این آزار و اذیت‌ها بنگرید به: رزمجویی، همان، صص ۲۷۵ ـ ۳۰۸ ؛ فدایی، کرامت، همان، صص 64 ـ ۶۷ و ۷۶.

[69]. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (خاطرات)، ج ۱، چاپ هشتم اطلاعات، تهران، ۱۳۷۴، ص ۵۰۵.

[70]. همان، صص 506 ـ 507.

[71]. آریانا، همان، صص ۱۴۲ ـ ۱۴۳.

[72]. برای آگاهی بیشتر ر.ک: روزنامه‌های اطلاعات و کیهان از اواسط اسفند ۱۳۴۱ تا اواسط اردیبهشت ۱۳۴۲.

[73]. اطلاعات، شماره ۱۱۰۸۹، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۴۲، صص ۱ و ۴.

[74]. همان، شماره ۱۱۰۴۸، ۲۶ اسفند ۱۳۴۱، ص ۱۷.

[75]. همان، ص ۱.

[76]. همان، شماره ۱۱۰۴۹، ۲۷ اسفند ۱۳۴۱، ص ۱.

[77]. همان، شماره ۱۱۰۵۰، ۲۸ اسفند ۱۳۴۱، ص ۱.

[78]. همان، ص ۱۷.

[79]. همان، شماره ۱۱۰۵۳، هفتم فروردین ۱۳۴۲، ص ۱.

[80]. همان، شماره ۱۱۰۶۰، ۱۷ فروردین ۱۳۴۲، ص ۱.

[81]. همان.

[82]. همان، ص ۱۵.

[83]. شاه در یک سخنرانی در پایگاه وحدتی دزفول ـ ۲۳ اسفند ۱۳۴۱ ـ روحانیت و عشایر قیام‌کننده را به «شپش‌هایی» تشبیه کرد که چون «اشعه آفتاب به آن‌ها می‌خورد... فکر می‌کنند... موقع خزیدن در کثافت خودشان دو مرتبه رسیده است». وی همچنین اعلام کرد: «راهزنان و هم‌فکران ارتجاعی آن‌ها نابود می‌شوند.» (برای آگاهی بیشتر ر.ک: روزنامه اطلاعات، شماره ۱۱۰۴۷، ۲۵ اسفند ۱۳۴۱، صص ۱ و ۱۳؛ نیز: روحانی، سید حمید، همان، صص 308- ۳۱۰).

[84]. پهلوی، محمدرضا شاه، مجموعه تألیفات، نطق‌ها، پیام‌ها، مصاحبه‌ها و بیانات محمدرضا شاه پهلوی، ج ۴، بی‌نا، بیتا، صص ۳۱۶۸- 3169.

[85]. پهلوی، محمدرضا، همان، ص ۳۲۲۲.

[86]. همان، صص ۳۲۲۳ – ۳۲۳۳.

[87]. همان، ص ۳۲۳۸.

[88]. همان، صص ۳۳۱۹ ـ ۳۳۲۱.

[89]. بهلوی، محمدرضا پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، چاپ اول، شهر آب، تهران ۱۳۷۱، ص ۱۳۷.

[90]. «15 خرداد به روایت بیگانگان»، مجله ۱۵ خرداد، سال دوم، شماره ۷، بهار ۱۳۷۱، ص ۵۵؛ (برای آگاهی بیشتر ر.ک: همان، صص 54 ـ62).

[91]. کیهان، شماره ۵۹۶۹، ۲۷ خرداد ۱۳۴۲، ص ۱.

[92]. مهنامه ارتش، شماره ۶، سی و یکم شهریور ماه ۱۳۴۲، ص ۱.

[93]. آریانا، همان، صص ۳-۴ (مقایسه شود با: آریانا، نتایج عملیات جنوب، بی‌‌چا، اداره خدمات پرسنلی، بی‌جا، بی‌تا، ص ۴).

[94]. ارتشبد بهرام آریانا به روایت اسناد ساواک، چاپ اول، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تهران، ۱۳۸۱، صص 175 ـ 176 برای آگاهی بیشتر از زندگی آریانا، ر.ک: همان، صص نه تا بیست و دو و همچنین: شهبازی، ظهور و سقوط پهلوی، ج2، ص 425- 433).

[95]. البته گردانندگان مجله تهران مصور در ۷ فروردین ۱۳۴۲، شماره ۱۰۲۱، گزارشی راجع به چگونگی قیام عشایر و تصرف پاسگاه توت نده و قتل سرگرد فاطمی‌زاده و اطلاعاتی در باب زندگی عبدالله خان ارائه کرده‌اند که چندان دقیق نیست و اشتباهات زیادی در آن موجود است.

[96]. تهران مصور، شماره ۱۰۳۶، جمعه ۲۱ تیر ماه ۱۳۴۲، ص ۳.

[97]. فصلنامه ندا، سال اول، شماره ۱، بهار ۱۳۶۹، ص ۳۵ (آقای خلخالی در کتاب خاطرات خویش اشاره‌ای به این مهم نکرده است. ر.ک: خلخالی، صادق، خاطرات، چاپ سوم، نشر سایه، تهران، ۱۳۸۰).

[98]. متأسفانه به دلایلی که هنوز برای نگارنده مشخص نیست، متن سخنان رهبر معظم انقلاب در جمع مردم طایفه جلیل کاملاً منتشر نشده؛ نه در کتاب «دنا در پرتو نور ولایت» ثبت شده و نه در نوارهای فیلمبرداری و یا نوار کاست ضبط گردیده است.

[99]. آیت پیمان (گردآورنده)، همان، ص ۹۴. (علیرغم این دستور صریح و اکید رهبری، «دوستانی» که «مأمور» شده بودند، هیچ‌گاه به منطقه نیامدند و از کسی مصاحبه نکردند. علت این «مهم» هنوز روشن نیست.)

[100]. عرفان‌منش، جلیل، همان، ص 86.

[101]. برای آگاهی از سابقه مبارزاتی و خاطرات وی از انقلاب ر.ک: رجبعلی طاهری، خاطرات، چاپ اول، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۷۵.

[102]. عرفان‌منش، همان اثر، ص ۵۰.

[103]. عرفان‌منش، همان، ص ۲۴۹.

[104]. عرفان‌منش، جلیل، خاطرات ۱۵ خرداد شیراز، چاپ اول، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۷۳، صص 77 ـ 78.

[105]. جلیل، عرفان‌منش، همان، دفتر اول، ص ۹۵، (این سید، آقای حاج سید نورمحمد بلادی ده‌بزرگی بوده که با ملاغلامحسین ارتباط داشته است.)

[106]. «شاه قاسم» نام امام‌زاده معروفی در یاسوج بویر احمد است. جد حضرت آیت‌الله ملک حسینی به این امام‌زاده می‌رسد.

[107]. در سندی از ساواک که در پرونده شهید دستغیب موجود بوده، به سیدی از بویراحمد به نام بلادی اشاره شده که «این شخص اغلب به شهر آمده اعلامیه‌هایی از منزل دستغیب گرفته به محل می‌برده و اطلاعات عشایر را به آن‌ها می‌داده است.» که به احتمال قریب به یقین سید عبدالوهاب بلادی بوده است. (جهت اطلاع از متن اصلی سند ر.ک: نفس مطمئنه، شهید آیت‌الله سید عبدالحسین دستغیب به روایت اسناد ساواک، چاپ اول، ناشر مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تهران، ۱۳۷۸، ص ۱۳۲).

[108]. شهید شهباز فرخی، فرزند حسنقلی فرخی، اولین شهید منطقه جلیل است که در شکستن حصر آبادان دلاورانه جنگید و بالاخره شهید شد. (ضمناً فتاح محمدی اولین آزاده منطقه جلیل که بیش از ده سال در اسارت بعثیون عراق بود، پسر برادر غلامحسن محمدی است و غلامحسن محمدی پسر عموی ملاغلامحسین سیاهپور است.)








آیت‌الله سید کرامت‌الله ملک حسینی


غلامحسین سیاهپور

منبع: سیاهپور، کشواد، فصلنامه مطالعات تاریخی، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، سال اول، شماره 4، پاییز 1383، ص 84 تا 121. با اندکی ویراستاری.
 

تعداد مشاهده: 378


مطالب مرتبط

تقویم تاریخ

کانال‌های اطلاع‌رسانی در پیام‌رسان‌ها

       
@historydocuments
کلیه حقوق این پایگاه برای مرکز بررسی اسناد تاریخی محفوظ است. استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.